نوشتن به قصد روشن کردن موتور ذهن
دو-سهروزی میشود که احساس میکنم ذهنم خاموش است. «ب» مدام و دوستانه توصیه میکند که با فشار چند ماه اخیر، باید استراحتی به خود دهم. در این چند روزی که کار نمیکنم، پیامهای قدیمیاش را میخوانم یا دوباره میخواهم پیامی بزند و سعی میکنم بدون عذابوجدان وقتم را تلف کنم. انگار اینکه کسی از بیرون بگوید این کار نکردن طبیعی است، تحملش را سادهتر میکند، آن هم کسی که مرا میشناسد و بسیاری از معیارهای شخصی و کاریمان مشابه است. زمانی برای تلف کردن ندارم. سعی دارم اینطور خودم را آرام کنم که شاید در روزهای آینده معجزهای بشود و بتوانم با نیروی ناگهان زیاد شده چندبرابر معمول کار کنم.
دیروز «فانوس» را دیدم. دیدارمان چند ساعت طول کشید. دو سالی خیال این دیدار را پرورده بود(ی)م و در این دو سال شک نداشتم که رخدادنش از هرچه خیال میکنم خوشایندتر خواهد بود و بود. چند روز پیش که دیدار کوتاهی داشتیم، در میان آشفتگی من برای تصمیم و خبرهای بد، حس میکردم حضور کوتاهش شبیه فانوسی است در شب طوفانی. دیگر شکی نبود که هروقت بخواهم دربارهاش بنویسم، و امیدوار بارها پیش بیاید که بخواهم به خوشایندی از دیدارش یاد کنم، به این نام خواهمش خواند «فانوس».
دو هفتهای را در این تبوتاب گذراندم که شاید برای ترم بهار بروم. نمیتوانستم جلوگیری کنم از اینکه مدام به این فکر کنم که کدام را بیشتر میخواهم یا کدام را کمتر نمیخواهم: یک ترم دیگر این وضعیت زندگی دوگانه را ادامه دهم و حضور هرقدر کم کیفیتم در تهران که دوستش دارم ادامه پیدا کند، یا اینکه دشواری سفر در میان پاندمی را بپذیرم و بالاخره همانجایی زندگی کنم که درس میخوانم، بدون این پیچدگی اختلاف زمانی و از دست دادن بسیاری از چیزها به خاطر دور بودن از محیط. میدانستم مهم نیست که دلم چه چیزی میخواهد. اگر میشد که بروم باید میرفتم. انتخابی حقیقی نبود. هیچ دلیل معقولی برای انرژی ذهنی گذاشتن برای وزندهی به این دوراهی وجود نداشت. اما نمیتوانستم به این فکر نکنم. اینکه در وضعی هستم که حتی نمیدانم کدام سو را باید آرزو کنم خستهام میکرد. حالا تقریباً اوضاع روشن است. احتمال خیلی بیشتری دارد که بمانم، که یک ترم دیگر نیمهشب از خواب بیدار شوم، کورمالکورمال قهوهای درست کنم و بنشینم سر کلاس و سعی کنم خوابآلودگی تمرکزم را نگیرد. حالا بیش از یکسال است که این وضع ادامه دارد.
هر زمانی که لازم باشد تصمیم بگیرم، این تصمیم دشواری است. تصمیم بین آنچه زندگی حرفهایام به آن وابسته است و آنچه که بخشی از هویت شخصیام است. چیزهایی در این روزها پیش آمده بود که باعث میشد در این زمان تصمیم گرفتن به طرز ویژهای سخت باشد. دوست نزدیکی در وضع دشواری بود و تصور اینکه باید در این شرایط به فاصله گرفتن از او فکر کنم تصمیم را دردناکتر میکرد. همان روزی که هر دو خبر رسید، یعنی هم معلوم شد که ممکن است بتوانم بروم و هم فهمیدم دوستی در وضع خوبی نیست، بعد از مدتها رفتم پیش «آقای سیبیل و کلاه». برایش گفتم که کمتر پیش آمده که با شخصیتی در فیلمی همذاتپنداری کنم. اما صحنهای از کودکیام از فیلم «دو زن» ثبت شده که مدام به آن برمیگردم: از بیمارستان تماس میگیرند، فرشته به رویا میگوید که شوهرش مرده و بلافاصله ادامه میدهد که چقدر کار دارد. گهگاه حس میکنم همینم: غم بزرگی دارم، چیز مهمی را از دست دادهام اما کار دارم، باید ادامه دهم. «آقای سیبیل و کلاه» پرسید که در این تصویر شوهر مرده کیست. شکی نبود: دوستانم، همهٔ دوستانم. بعد دیدم که با این سبک زندگی و وابستگیای که به دوستانم دارم، هیچ وقت برای من زمان مناسبی برای رفتن نیست. همیشه دوستی هست که شرایط ویژهای دارد که باعث میشود ترک کردنش به طرز خاصی دردناک باشد و نخواهم بروم. زمانی که برای آن دانشگاه درخواست میفرستادم این را نمیدانستم؟ میدانم که سعی میکردم فکر نکنم. مقاومت شدیدی دارم و مبارزه میکنم با عزاداری کردن قبل از وقوع فاجعه. گذاشته بودم که هروقت واقعاً میرفتم به این چیزها فکر کنم. در لحظه انگار باید عزاداری دوسال به تعویق انداخته را به جا میآوردم. موضوع فقط یک دوست نبود. موضوع انتخاب دردناکی است که هرقدر هم به تأخیر بیفتد بالاخره جایی باید پایش بایستم.