در آرزوی حفظ فقط هرچیزی*

نیاز به نوشتن دارم و برابرش مقاومت می‌کنم. یا نمی‌دانم، میل و نیازم به نوشتن کافی نیست برای اینکه لختی درونی‌ام برای هرکاری را بشکند. باید بنویسم تا بیش از این رشتهٔ زندگی از دستم خارج نشود، تا حس نکنم که کنترلم برای روی همه‌چیز را از دست داده‌ام و حتی دیگر تصویری از این‌که اوضاع چگونه است ندارم.

کارهای روزمره‌ای هست که انجامشان نمی‌دهم، یا به سختی انجامشان می‌دهم: آماده‌کردن کلاس، تصحیح‌ ورقه‌ها، خواندن مقاله‌های دوستان و… کارهای اصلی‌ای است که به بهانهٔ آن‌ها کارهای روزمره را به عقب می‌اندازم، مهم‌تر از همه قطعاً پایان‌نامه.

چیزهایی به طور روزمره آزاردهنده است. مثلاً اینکه هرروز دوستانی یا اساتیدی بپرسند حالم چطور است. نمی‌دانم انتظار شنیدن چه چیزی را دارند. حالم قطعاً افتضاح است. معلوم نیست تا کی نمی‌توانم به ایران بیایم و خانواده و دوستانم را ببینم، حتی معلوم نیست که تا کی می‌توانم این‌جا بمانم. زندگی‌ای انقدر دور از آنچه دوستش دارم و انقدر لرزان در هرچه که حالا دارم چطور می‌تواند چیزی غیر از فاجعه باشد؟ اما چطور می‌شود به آدم‌هایی در اینجا که درگیر هیچ‌کدام از این دو نیستند چیزی گفت که بفهمند؟ فاصلهٔ بین تجارب‌مان انقدر زیاد است که توضیح حالم به آن‌ها حتی به انرژی و زمانی که نیاز دارد نمی‌ارزد، چه رسد به اینکه اصلاً بخواهد کمکی کند.

کاش دست‌کم حالم از كارم خوب بود، اما نیست. مهم‌ترین بخش پایان‌نامه پیش نمی‌رود. همچنان فکر می‌کنم نمی‌توانم به هیچ سوال و پروژهٔ دیگری به این اندازه متعهد باشد. موضوع کارم انقدر خود من است که نمی‌خواهم و نمی‌توانم تصور کنم که موضوع را عوض کنم. و چون انقدر برایم شخصی است، می‌ترسم که هیچ وقت از آب درنیاید، دست‌کم آن‌طور که خودم را راضی کند. این‌طور که درباره‌اش حرف می‌زنم گویی موضوع یکی از آن ایده‌های انسانی در فلسفه است. اما دست‌کم در ظاهرش چنین نیست، به غایت انتزاعی است و تا حد زیادی فنی. بعید می‌دانم برای کسی غیر از خودم روشن باشد که چرا انقدر ارتباط شخصی‌ای با این موضوع دارم.

امیدوار بودم در این‌جا نوشتن کمک کند که چیزی را ببینم که در ذهنم گم شد. امید غلطی بود. در ذهنم همچنان مه غلیظی است که همه چیز را تیره کرده.

* این را از نوشته‌های عین برداشتم. اگر بعد از بیست سال درست در خاطرم مانده باشد.

آونگ‌گون.

تکه‌های مختلف در کنار همدیگر قرار گرفته‌اند و حالا روشن‌تر است که چرا حالم در این سفر خوب نیست: گروه‌های دوستی‌ام دیگر فقط هویت جمعی مشترک نیستند، بخشی از شبکهٔ حمایتی‌اند که زندگی واقعی و روزمرهٔ دوستانم به آن وابسته است و من دیگر بخشی از این شبکه نیستم، نه کمک واقعی‌ای می‌کنم و نه کمکی می‌گیرم. حال آدم‌های اطرافم از زندگی‌شان در این‌جا خوب نیست و نمی‌شود از حضور در اینجا لذت برد وقتی که کسانی که بخش بزرگی از پیوند من با این مکان را می‌ساختند دیگر آنچنان دوستش ندارند، یا دقیق‌تر زندگی‌شان را در آن دوست ندارند. آدم‌ها عصبی‌ترند و کم‌تر باز به گفت‌وگو یا پذیرش تفاوت‌ها بدون حرف زدن، موضوعات اختلاف‌نظر عمیق بیشتر شده و مواضع متعددی برای افراد جنبهٔ هویتی پیدا کرده، به طوری که نه سکوت دربارهٔ این موارد را تاب می‌آورند و نه گفت‌وگو با مخالف را. بسیاری از نزدیکانم جزئياتی را دربارهٔ من یادشان رفته که طبیعی است، احتمالاً من هم جزئیاتی دربارهٔ آن‌ها را یادم رفته. نسبت من با اتفاقاتی که در یک سال گذشته بیشترین تاثیر را بر من گذاشته‌اند با نسبت دوستانم با آن موضوعات یکی نیست. دربارهٔ همهٔ این‌ها فکر کرده‌ام و بعضاً با نزدیک‌ترین‌هایم درباره‌شان صحبت کرده‌ام. اما موضوع دیگری هم هست که خودم به آن نرسیدم، نون بود که به آن اشاره کرد و من هنوز برابر پذیرفتنش مقاومت می‌کنم. نون گفت که شاید اینکه حالا این‌جا کمتر خانه است نتیجهٔ این است که جای دیگری بیشتر شبیه خانه شده. نمی‌خواهم این را بپذیرم، هیچ تصمیم خودآگاه و قطعی برای خانه‌ای در جای دیگر ساختن نداشته‌ام. تلخ است که ببینم تلاش‌هایم برای صرفاً بقا یافتن در جای دیگر در واقع ساختن خانهٔ دیگری بوده که حالا تا حدی پایبندم کرده، و به جایی رسیده‌ام که دیگر نه آن‌جا کاملاً خانه است و نه جای دیگری می‌تواند خانهٔ کاملی باشد. اما می‌فهمم که حقیقتی در این تصویر هست.

می‌توانم فهرست بالا را ادامه دهم. اما به رغم همهٔ این‌ها می‌بینم که من هنوز این شهر را دوست دارم. اما شاید این دوست داشتن دیگر فقط وابسته به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام نباشد. زندگی در تهران قوه‌هایی دارد که می‌تواند من را شگفت‌زده کند. اینکه هنوز می‌توانم بنشینم در کافهٔ همیشگی و با کارمندان جدیدش رابطهٔ انسانی و دوستانه‌ای داشته باشم، اینکه می‌توانم بعد از ده سال دوستی را ببینم که اتفاقاً هیچ وقت در شبکهٔ دوستی‌ام نبوده اما تجربه‌ها و زندگی‌ای که کرده برای‌مان موضوعی باشد برای ساعت‌ها بحث مشترک. این‌که هنوز در نقطه‌هایی از این شهر افرادی هستند که حتی اگر همدیگر را نشناسیم نگاه‌مان به جهان ما را به هم پیوند می‌دهد. فکر نمی‌کنم در هیچ کجای دیگری از جهان این ميزان امکان دیدن آدم‌هایی با شخصیتی و زندگی پرجاذبه‌ای را داشته باشم.

نامرئی

عصبانی، غمگین، و کلافه‌ام. مدام بیشتر به چشمم می‌آید که انگار من —خودم، آن‌طور که پیشتر خودم را می‌شناختم و فکر می‌کردم آدم‌های اطرافم می‌شناسندم— نامرئی‌ام. این حس را حتی وقتی با نزدیک‌ترین دوستانم حرف می‌زنم هم دارم. انگار من را نمی‌بینند. بارها در میان صحبت‌هایشان دلم خواسته که لحظه‌ای متوقف شوند و بپرسند «تو چطور؟» واقعاً بپرسند و بخواهد بدانند که من حالم چطور است یا چه فکر می‌کنم. نه این‌که کنجکاوی‌ای داشته باشند یا از سر ادب چیزی بپرسند. گویی از جمعشان و شاید از دلشان حذف شده‌ام. انگار حرف می‌زنیم که وقت بگذرد. امروز خواستم دوستی را ببینم که همین را بگویم، بگویم که می‌ترسم که این‌طور حذف شده‌ام. نشد. تا چند دقیقهٔ آخر دیدار نتوانستم بگویم که اصلاً می‌خواستم دیدار کنیم که چیزی دربارهٔ خودم بگویم. که دست‌کم یکبار در این سفر با دوستی از خودم حرف بزنم، نه فقط حرف روزمره، از چیزی که مثل خوره به روحم افتاده حرف بزنم.

این حس شديد نامرئی بودن فقط در این نیست که فکر می‌کنم دیگر دوستانم دلیلی ندارند که بخواهند بدانند «من چطور». به روشنی می‌بینم که من را یادشان رفته: جزئیات رفتارهایم، حساسیت‌هایم، ترجیحاتم.

غمگین است، حس می‌کنم که این سفر گاهی شبیه دیدار از سنگ قبری است. انگار آمده‌ام سر مزار زندگی قبلی‌ام که دیگر نیست.

کنار آمده

نمی‌توانم بگویم که بیش از یک ماهی که در تهران هستم خوش گذشته. اما حالا که به انتهای سفر نزدیک‌تر می‌شوم، بیشتر شبیه خودم در تهرانم. این مدت طولانی لازم بوده، هم برای گذشتن از سال بدی که داشتم و هم برای پیدا کردن خودم در تهران. فکر می‌کردم دست‌کم نگرفته‌ام که سال گذشته چه تاثیر بدی بر من گذاشته. اما توانایی ترمیمی حضور در تهران را دست‌بالا گرفته بودم. فکر می‌کردم بودن با دوستان و خانواده باعث می‌شود که با سرعت بیشتری عبور کنم و دوباره به خودم برگردم. اما یک ماه لازم بود برای اینکه چنین شود.

حالا آرام‌ترم، کنار آمده‌ام. کنار آمده‌ام با حضور کمرنگم در تهران. با دیدن اینکه حتی نزدیک‌ترین دوستانم هم زندگی‌ای دارند که بدون حضور من شکل گرفته. بیشترین چیزی که به چشمم آمده این است که دست‌کم در حلقهٔ اطرافیان من، شبکهٔ گستردهٔ روابط است که زندگی را تحمل‌پذیر می‌کند. من در چند سال گذشته بخشی از این شبکه نبوده‌ام. موضوع فقط این نیست که در برخی از تجارب جمعی شدیدشان شریک نبوده‌ام. مسئله این است که اصلاً نقشی در تحمل‌پذیر کردن زندگی‌شان نداشته‌ام. به گمانم زمانی که در آلمان درس می‌خواندم، هنوز نقش پررنگ‌تری در زندگی‌شان در تهران داشتم. مشخص بوده که دوماهی که برای تعطیلات تابستان یا بهار می‌آمدم قرار است کجا قرار بگیرم. دیگر اینطور نیست. حداکثر کاری که در این دو سفر اخیر برایشان کرده‌ام این بوده که گوش دهم. عملاً گفت‌وگویی هم در کار نبوده. مخاطبی بوده‌ام که فقط قرار بوده حرف‌های زیادشان را بشنود و چیز خاصی هم برای گفتن ندارد. من دیگر نه بخشی از شبکهٔ روابطشان هستم، نه دوست مهمی در جمعی که بخشی از هویتشان را بسازد.

این را برای خودم می‌نویسم که سال بعد هم یادم بیاید که توقع تجربهٔ رویایی از حضور در تهران نداشته باشم. شاید قرار است این دیدارهای سالی یکبار رفع دلتنگی باشد، نه ایفا کردن نقشی و قرارگرفتن دوباره در موقعیتی که خودم را متعلق به آن می‌دانم.

حالم بهتر است. دوباره می‌بینم که من این شهر را و آدم‌های این شهر را دوست دارم، به رقم همه چیز. این است که حتی فرصت دیداری کوتاه غنیمت است؛ نه برای بدست‌آوردن یا بازسازی چیزی، و نه حتی برای برگشتن به تجربه‌ای، شاید حتی در حد مشاهده و عبور، شبیه گردشگری که از دیدن زیبایی‌ای که (دیگر) متعلق به او نیست لذت می‌برد.

جوی گشادشده

تعارف را که کنار بگذارم، این‌بار حالم در تهران خوب نیست. نمی‌توانم به چیز خاصی اشاره کنم که تغییر کرده. شاید اصلاً اثر سال سختی باشد که گذرانده‌ام. سال گذشته وقتی از تهران برگشتم، به این فکر کردم که لازم نیست گرفتار تصویر «بی‌خانه‌بودن» شوم. آن روزها واقع‌بینانه به نظر می‌رسید که خودم را صاحب دو خانه بدانم. اما حالا می‌بینم که چطور هرروزی که در تهرانم حساب می‌کنم که چند روز دیگر به خانه‌ام در آن سوی کرهٔ زمین برمی‌گردم، همان‌طور که روزهای بسیاری در آن‌جا فکر می‌کردم تنها امکان قرارگرفتنم برگشت به تهران است. نمی‌دانم چه می‌خواهم، نمی‌دانم کجا می‌توانم قرار بگیرم، نمی‌دانم که چشم‌اندازی از آینده خوشحال و امیدوارم می‌کند.

فکر می‌کنم که دیگر نه لیاقت داشتن دوستی نزدیک را دارم و نه امکانش را. دوست نزدیکی که در کلیت زندگی‌ام نقش داشته باشد و من چنین نقشی در زندگی او داشته باشم و امکان اشتراک در نظرگاهی واحد به زندگی‌مان را داشته باشیم. دوستانم خارج از ایران بخش بزرگی از زندگی من و آنچه ذهنم را مشغول می‌کند را نمی‌دانند و نمی‌فهمند. دوستانم در این‌جا مدت‌ها است که زندگی‌شان را بدون من پیش برده‌اند و جای من در روزمره‌شان کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود.

چند روز پیش به دلیلی چند متن قدیمی وبلاگ را می‌خواندم، متن‌هایی برای حدود پانزده‌سال پیش. از خودم ترسیدم. از اینکه انقدر متفاوت بوده‌ام. به ذهنم رسید که پاک‌شان کنم. از آن انسان زیاده آشکارگو و ستیزه‌جو بدم آمده بود. اما محافظه‌کاری افزایندهٔ این سال‌ها باعث شده که حتی جرئت پاک‌کردن گذشته‌ام را هم نداشته باشم. در خواندن نوشته‌های قدیمی، چیز دیگری هم توجهم را جلب کرد: چقدر روان‌تر می‌نوشتم. معلوم است که آنچه می‌نوشتم ریشه در تجربهٔ هرروزه‌ای داشت که به همان زبانی تجربه می‌شد که به آن می‌نوشتم. اینطور نیست که حالا روایت ذهنی‌ام به زبانی غیر از فارسی باشد، بیشتر این است که انگار دیگر آن زبان روایی که واسطه یا بخشی جدایی‌ناپذیر از تجربه‌های قبلی بوده را ندارم. انگار همان‌طور که زمانی نزدیک‌ترین دوستانم آرزو می‌کردند، تجربه‌هایم بی‌واسطه‌تر شده؛ بدون پرده‌ای از روایت.

تهران

یک هفته است که رسیده‌ام و امروز خبر ترور. نگرانم و ترسیده و عصبانی. اما همان‌طور که همیشه بوده، تحمل همهٔ این‌ها و ادامه دادن زندگی در تهران ساده‌تر است. مثل بسیاری از بارهای قبل که در تهران بوده‌ام و فاجعه‌ای اتفاق افتاده، نشسته‌ام در کافهٔ هنوز همیشگی. گاهی اخبار را می‌خوانم اما همچنان می‌توانم در میانش گاهی چند خطی بنویسم و کار کنم. عجيب است اما تصویر گذشتهٔ من هم همین بوده. در تهران و در میان خطر و ترس کار کرده‌ام؛ نگران بوده‌ام، فکرم مشغول بوده، یک چشمم به اخبار و یک دستم به تلفن و حرف زدن با دوستان بوده، اما در کنارش کار هم می‌کردم. حس این‌که نشسته‌ام کنار آدم‌هایی که نسبت (تقریباً) مشترکی با فاجعه داریم می‌گذارد که در حین نادیده نگرفتن ترس‌ها زندگی روزمره را هم بگذرانم. قابل مقایسه نیست با وضعیتم در خارج از ایران. یکی از تصاوير سال گذشته که بعید می‌دانم از ذهنم برود صبح بعد از روزی بود که آمریکا به یمن حمله کرد. با دوستانم از دانشگاه به سمت خانه‌های‌مان راه می‌رفتیم و تحمل صحبت‌هایشان و تظاهر به این‌که اتفاقی نیفتاده سخت بود. همان‌طور که به ظاهر همراهی‌شان می‌کردم در صحبت‌های متفرقه از دانشگاه، به این فکر می‌کردم که چقدر زندگی‌شان با من متفاوت است که می‌توانند از حملهٔ کشورشان کشوری دیگر بی‌خبر باشند. روز دیگری که خطر جنگ شاید از هروقت دیگری بیشتر بود، در خانه نشسته بودم روی زمین و با صدای بلند گریه می‌کردم، دست‌هایم را گرفته بودم جلوی صورتم و تصاویر تهران و عزیزانم از جلوی چشمم رد می‌شد. آن روزها فکر می‌کردم هیچ چیز آرامم نمی‌کند و هیچ وقت دیگری نمی‌توانم دوباره از جایم بلند شوم و به زندگی برگردم. تصور اینکه به دانشگاه بروم و با کسانی مواجه شوم که خود را دوست من می‌دانند اما کمترین تصوری از ترس و خشمی که نابودم کرده ندارند غیرممکن بود.

کنار آمده‌ام با اینکه زندگی قرار نیست هیچ وقت آرام‌تر بگذرد. مسئله فقط این است که کجا باشی و کنار چه کسانی تا بتوانی اضطراب و درد را بگذرانی.

پی‌نوشت: متن را چند روز بعد از نوشتنش توانستم اینجا بگذارم، به خاطر گرفتاریم با اینترنت که البته بخشی از تجربهٔ این‌جا بودن است.

بی‌صدا

بیش از هر وقت دیگری، تفاوت موقعیتم در ایران و اینجا به چشمم می‌آید. در ایران زندگی کردن همراه است با کنش سیاسی. چه زنی باشی که بی‌حجاب در خیابان راه می‌رود، یا معلمی که سعی می‌کند بچه‌ها را با مفاهیم و شیوه‌های بحث کردن آشنا کند، یا حتی کسی که در بحث‌های سیاسی گهگاهی نکته‌ای را یادآور می‌شود. در چنین شرایطی اعلام موضع سیاسی در شبکه‌های اجتماعی تنها جلوه‌ای است از زندگی سیاسی در جریان، تنهای یک بعد برای بلندتر کردن صدایی که حالیا اثری دارد، هرقدر محدود و مختصر. خارج از ایران همهٔ آن جنبه‌های دیگر اثرگذاری سیاسی از بین می‌رود؛ دست‌کم برای من از بین رفته. من همیشه فکر کرده‌ام که فعالیت در شبکه‌های اجتماعی نمی‌تواند و نباید فعالیت سیاسی اصیل دانسته شود. حالا در نبود امکانی برای فعالیت حقیقی، صرف چنین صحبت‌کردنی به چشمم بیش از همیشه مضحک و نابجا است. البته چیزهای دیگری هم هست، مثل ترس از اینکه در فاصله تصویر واقع‌بینانه‌ای از وضعیت نداشته باشم. همهٔ این‌ها باعث شده که پیوندهای فعالم با شرایط سیاسی ایران کم‌تر و کم‌تر شود. همهٔ کاری که می‌کنم رفتار منفعل خواندن و گوش کردن به دیگران است.

فعال بودن در اینجا و در مسئلهٔ بی‌واسطه‌ای که فضای سیاسی و اجتماعی فعلی با آن درگیر است معنای بیشتری دارد: در دانشگاهی درس می‌خوانم که دانشجویان، اساتید، و کارمندانش برای مجاب کردن دانشگاه به دست‌کشیدن از حمایت و کمک به نسل‌کشی فعال‌اند. همراهی با آن‌ها ممكن و بامعناتر است. اما همراهی‌ام با این اعتراضات محدود است به اینکه نامم امضایی باشد بر پای بیانیه‌ای یا یکی باشم در میان جمع تحصن‌کنندگان. اینجا صدایی از خود ندارم. فکر می‌کنم که اگر حرکت مشابهی در ایران بود، مشارکتم در آن شکل متفاوتی داشت: سعی می‌کردم شکلی دهم به مطالبات یا روش‌های اعتراض؛ حتی اگر تلاشم چندان اثرگذار نمی‌بود، هنوز بامعنا بود که برای هم‌فکرانم بنویسم که راه‌های دیگری هم هست یا جنبه‌های دیگری از موضوع که باید در نظر گرفته شود. در ایران، مثل هر کس دیگری با موقعیت مشابه، صدایی داشتم و امکانی برای اثرگذاری هرقدر محدود بر فعالیت‌ها. این‌جا موقعیتم را می‌دانم. می‌دانم که هیچ کس صدایم را نمی‌شود. تنها کاری که در دستم بر می‌آید مشارکت بی‌صدا در حرکت‌های جمعی است، هرقدر با جزئیاتش مخالف باشم.

روزمرگی و نوشتن

همچنان هرروز به نوشتن فکر می‌کنم اما نمی‌نویسم. همان اثری است که از اولین روزی که این وبلاگ را در ۱۶ سالگی شروع کردم تجربه‌اش کردم: کافی است که جایی برای نوشتن باشد، ان‌وقت تمام تجربهٔ زندگی از خلال روایتی می‌گذارد که تصور می‌کنی خواهی نوشت. دیگر حتی مهم نیست که واقعا بنویسی یا نه، زندگی و تجربه همیشه با روایتی پوشیده شده.

حالم بالا و پایین زیادی دارد. حدود سه ما سعی کردم بنویسم (نه در این‌جا، برای پایان نامه) و بارها به در بسته خوردم. می‌نوشتم و آن‌چه می‌نوشتم را دوست نداشتم؛ نه جالب بود، نه دقيق، و نه درست. هیچ فضیلیتی نداشت. اضطراب مدام بالاتر می‌رفت و نزدیک‌ترین‌هایم تنها اطمینانی که می‌دادند که این بود که بارها من را در این وضعیت دیده‌اند و بالاخره شروع به نوشتن خواهم کرد. و شد. یک روز که به عادت این مدت قبل از طلوع از خواب بیدار شدم، شروع به نوشتن کردم و در کمتر از ده روز نزدیک به هفتاد صفحه نوشتم، لاینقطع.

نوشتهٔ هفتادصفحه‌ای هیجان‌زده‌ام کرد. حس می‌کردم بالاخره چیزی را یافته‌ام که حتی اگر دقیق و درست نباشد جالب هست. این هم وصف عجیبی برای نوشته‌های فلسفی است: جالب.

در حدود یک ماهي که از نوشتن آن هفتاد صفحه گذشته کار خاصی نمی‌کنم. می‌دانم باید به نوشتن ادامه دهم، یا به تصحیح و تکمیل، اما دوباره نمی‌توانم. هر چه می‌گذارد به محتوایش بیشتر شک می‌کنم. هر تصحیحی که می‌کنم بنیان ایدهٔ اولیه بیشتر می‌لرزد و نمی‌دانم که چقدر طول خواهد کشید که کلاً کنارش بگذارم.

دو تصویر متناقض از کار فلسفی مطلوب در ذهن دارم: یکی نوشته‌های به ظاهر ساده، کوچک، درخشان، و گویی مستقل از هر قبل و بعدی. این یک ایدئال کار فلسفی است. از میان معاصران به گمانم نیگل استاد این کار است. نمونهٔ آشناترش گتیه است. مقاله‌ای گویی از ناکجا و تا ابد اثر گذار. ایدئال دیگر کار محققانهٔ پر از جزئیات است. این دومی لابد قرار است که کار اصلی دانشجوی دکتری باشد. اما آن ایدئال اولی تمرکز بر آن را سخت‌تر می‌کند. یکی از شک‌های مدامم به ان‌چه می‌نویسم این است: بیش از آن پیچیده و پرجزئیات است که بتواند درست باشد.

نکتهٔ عجيب این است که در فلسفهٔ اخلاق تقریباً هیچ نمونه‌ای از آن ایدئال اول را دوست ندارم. شاید نزدیک‌ترین نمونه کارهای ویلیامز باشد که آن‌قدر از نظر فکری از او دورم که حتی نمی‌توانم ایدئال محسوبش کنم، یا فرانکفورت و ستراوسون. در عوض نوشته‌های همهٔ قهرمانانم در فلسفهٔ اخلاق پر است از جزئيات و پیچیدگی. تناقض همین‌جا است که انگار جایی در عمق وجودم باور دارم که فلسفهٔ اخلاقی که به سمت درست اشاره دارد نمی‌تواند و نباید انقدر پیچیده و دور از دست باشد. اما متن‌هایی که با ان‌ها همدلی دارم دقیقا از همین دست‌اند.

حالم همين بالا و پایین را دارد. هیجان از اضافه کردن پیچ تازه‌ای و بعد شک به این‌که همهٔ این جزئیات و تدقیق‌ها که چه. درست که نخواهد بود، حتی دیگر هیجان‌انگیز هم نیست.

خستگی زیاد اوضاع را بدتر هم می‌کند. این ترم مسئولیت‌های زیادی دارم که کنترلی بر آن ها ندارم، یعنی مربوط به کار خودم نیستند، اما مجبورم که انجامشان دهم. فهمیده‌ام که خستگی مقاومتم را بسیار کمتر می‌کند، اول از همه برابر استرس برای کار، بعد برابر دلتنگی برای زندگی‌ام و نزدیکانم در ایران، و در آخر برابر خشم از وضعیت سیاسی. و من این روزها پر از استرسم و دلتنگی و خشم.

سکوت و نوشتن

در چند ماه اخیر سختم بوده که بنویسم. هیچ وقت دیگری به این اندازه از بی‌اثر بودن حرف زدن شرمگین نبوده‌ام که این چند ماه و در مسئلهٔ فلسطین. برایم بی‌معنی بوده که در برابر فاجعه‌ای که جلوی چشم‌مان رخ می‌دهد بنویسم درحالی که این نوشتن‌ها و حرف‌زدن‌ها به هیچ‌جا نمی‌رسد. با استدلال‌ها دربارهٔ این‌که چرا مقابله با پروپاگاندا مهم است آشنایم. ناامیدی‌ای که از آن حرف می‌زنم بیشتر روانی است تا عقلانی است. لابد هنوز هم اگر با عقل سرد بنشینم و محاسبه کنم لابد نتیجه می‌گیرم که امیدواری تصمیمی سیاسی است: دقیقاً زمانی که نیروهای متعددی در کارند تا افراد را متقاعد کنند که تلاش‌ها اثری ندارد، مهم است که به تلاش‌کردن برای تغییر ادامه داد. اما از نظر ذهنی و روانی در حالتي هستم که نمی‌توانم. سیاهی جلوی چشمانم را گرفته. توحشی که در جریان است از نوشتن و حرف زدن ناتوانم کرده. کسانی که هنوز می‌توانند فعال باشند را تحسین می‌کنم. ولی این را می‌دانم که تا وقتی این پرده را از جلوی چشمم کنار نزنم، من یکی هیچ کار با معنایی نمی‌توانم بکنم.

احساس ناتوانی در نوشتن دربارهٔ چیزی که عاملی اثرگذار در فکر و زندگی‌ام در این چندماه بوده باعث شده که شرمنده باشم از اینکه از چیزی دیگر هم بنویسم. اما من اگر ننویسم، روزمرگی از دستم در می‌رود. من زندگی‌ام را در روایتم از زندگی‌ام زندگی می‌کنم. باید برگردم به نوشتن، دربارهٔ دانشکده، دوستانم، و خودم و پایان‌نامه.

حال یکی از همکلاسی‌ها هیچ خوب نیست، دقیق‌ترش این است: فروپاشیده. به دلایل مختلفی با او احساس همدردی شدیدی دارم و این دلایل از قضا در ظاهر تفاوت‌های شديدمان است. من پیوند عمیقی از نظر حسی با جایی که از آن آمده‌ام دارم. ایرانیان و ساکنان خاورمیانه به طور خاصی برایم مهم‌اند و دغدغه‌شان را دارم؛ بدون این‌که ذره‌ای تعلق به ایدئولوژی ناسیونالیسم داشته باشم یا از جنبهٔ مذهبی هم‌دینان برایم مهم باشند. تعلقم و حساسیتم به مسائل ایران و خاورمیانه چیزی است از جنس حسی که به خانواده داریم. لازم نیست فکر کنیم که از نقطه‌نظری خنثی بهترین‌اند یا باارزش‌تر از انسان‌های دیگر هستند؛ با این‌حال قابل درک است که توجه بیشتر و پیوند عاطفی عمیق با آن‌ها داشته باشیم. این وابستگی به جایی که از آن آمده‌ام در این شرایط من را در موقعیت آسیب‌پذیری قرار می‌دهد. از یک طرف کسانی این وابستگی را به دیدگاهی سیاسی تفسیر می‌کنند که باعث می‌شود پیش‌فرض‌هایی منفی متعددی دربارهٔ من داشته باشند. از آن سو، به خاطر بی‌عملی‌ام در دفاع از کسانی که ادعا می‌کنم دغدغه‌شان را دارم در معرض سرزنشم. همکلاسی کمابیش همین وضعیت را دارد به دلیل پیوندهایی بسیار متفاوت با من، با اجداد از هولوکاست جان‌به‌دربرده.

تفاوت ظاهری دیگر‌مان که به شکل نامنتظره‌ای باعث همدردی من می‌شود رویکردی است که به زندگی حرف‌ای‌مان داریم. از سال اولی که این‌جا بوده تقریباً در هر کنفرانسی که می‌توانسته شرکت کرده و تا جای ممکن تلاش کرده که چیزی منتشر کند. زندگی دانشگاهی او سری‌ای از موفقیت‌های کوچک است. من برعکس برابر چنین وسوسه‌ای مقاومت کرده‌ام. انرژی‌ام عمدتاً صرف این شده که موضوعی پیدا کنم که کار کردن بر روی آن مصداقی از نحوه‌ای از فلسفه‌ورزی باشد که مستقل از موفقیت دانشگاهی تحسین می‌کنم. او حالا زیر فشار هزار تعهد جزئي که برای خود ساخته وا داده، من هر روز در اضطراب این هستم که شاید اصلاً در جایگاهی نبودم که بخواهم به جای موفقیت‌های کوچک در دسترس‌تر چنین سنگ بزرگی را بردارم که نتیجه‌اش یا یک موفقیت لذت‌بخش بزرگ است یا شکست کامل. اما همین افراط هردو‌مان در مسیری که پیش گرفته‌ایم چیزی است که باعث می‌شود همدردی‌ام با او بیشتر شود. هیچ‌کدام نخواسته‌ایم هم به نعل بزنیم و هم به میخ. جایی خیلی زود تصمیم بسیار رادیکالی برای دورهٔ تحصیلی‌مان گرفته‌ایم و عمیقاً به آن پایبند مانده‌ایم. من از تعریف هر پروژهٔ مستقل کوچکی که ربطی به کار اصلی‌ام ندارم سرباز زده‌ام، او از تلاش برای تمام کردن هر پروژهٔ کوچکی با شانس موفقیت بالا دریغ نکرده.

با وجود اضطرابی که هر دو تجربه می‌کنیم، وضع من باثبات‌تر به نظر می‌رسد. لابد این تاحدی به ویژگی‌های شخصیتی و تجارب برمی‌گردد. اما فکر می‌کنم تا حدی هم به تناسب‌مان با جایی که درس می‌خوانیم مربوط است. من در این دانشگاه، تا جایی که به دانشگاه مربوط است، حالم خوب است. من این دانشکده، ساختار، ارزش‌ها، و آدم‌هایش را دوست دارم. و تصورم تا پیش از این، این بوده که این دانشگاه به طور ویژه‌ای از نظر انسانی (در مقایسه با دیگر دانشگاه‌های هم‌سطحش) جای خوبی است. اما با همکلاسی که حرف می‌زدم و فروپاشیدگی‌اش را دیدم، یادم افتاد که قبلاً هم دربارهٔ شایستگی‌های اخلاقی محیطی که به آن وابستگی دارم اشتباه کرده‌ام.

از خاطرات هنوز بسیار زنده برای من است که باری ناگهان با این مواجه شدم که مدرسه‌ای که به خاطر امنیت روانی‌ای که در آن داشتم تحسینش می‌کردم، برای برخی از نزدیک‌ترین اطرافیانم جهنم بوده. اولين باری که این اختلاف نظر یا احساس رو آمد، چند روز فقط به پرتاب کردن گزاره‌های احساسی به سمت هم گذشت. من باور نمی‌کردم که آن‌ها مزیت‌های اخلاقی آن سیستم را نمی‌دیدند و آن‌ها متعجب بودند که من اصلاً حسنی در آن سیستم می‌دیدم. هیجان که فروکش کرد، نشستیم به حرف زدن. آنچه من در مدرسه دوست داشتم آزادی زیادش بوده، اینکه به من این احساس را می‌داد که می‌توانم تصمیم بگیرم که می‌خواهم با خودم و زندگی‌ام چه کنم و کسانی هستند که از تصمیمم حمایت می‌کنند و امکاناتی در اختیارم می‌گذارند که پیش‌تر بروم. من دوست داشتم که به راحتی می‌توانستم از اجبار سر تقریباً هر کلاسی رفتن فرار کنم و تمام روز در گوشه‌ای از حیاط بنشینم و كتاب بخوانم؛ انگار همهٔ این‌ها کافی نباشد، می‌شد از مدرسه بخواهیم که فلان استاد یا معلم را برای چند جلسه در موضوعی خاص دعوت کند، اتفاقی که تقریباً همیشه به راحتی می‌افتاد. این انعطاف و عدم اجبار برای من ایدئال بود. در صحبت‌های آن روزها، دوستی گفت که این سیستم فقط برای افرادی شبیه به تو ایدئال بوده. برای کسی که فکر می‌کرده می‌داند چه می‌خواهد و از هر نظم و راهنمایی بیرونی‌ای فراری بوده. مدرسه برای دوستانم منطعف نبود، بی‌برنامه و بی‌دروپیکر بود، جایی که کسی توجهی به آن‌ها نمی‌کند و از راهنمایی و حمایت سیستماتیک خبری نیست.

به گمانم دربارهٔ دانشکده هم همین است. چیزی که من به طور خاص دربارهٔ این دانشکده دوست دارم، این است که خبری از آن مسابقه و رقابت بر سر چاپ مقاله و شرکت در کنفرانس که در دانشگاه‌های این‌جا معمول است نیست. این روحیه تشویق هم نمی‌شود. اینجا هنوز می‌شود فلاسفهٔ مطرحی را پیدا کرد که از روال معمول تبعیت نکرده‌اند و شهرت‌شان به کمیت مقالات و کتاب‌هایشان نیست. از نظر بسیاری از دوستانم در این‌جا این مشکل بزرگی است که اساتید باتجربه‌تر دانشکده گاهی یادشان می‌رود که دانشگاه‌ها دیگر مثل پنجاه سال پیش کار نمی‌کنند. اما من از آن دسته‌ام که راضی‌ام از این‌که از این آخر باقی‌مانده‌های روال پیشین لذت ببرم. روال‌ها و تعهدات از پیش مشخص هم در این‌جا از بسیاری از دانشگاه‌های دیگر کمتر است. هیچ کس فشار خاصی نمی‌آورد که آنچه این روزها برای دورهٔ دکتری معمول یا ایدئال دانسته می‌شود اتفاق بیفتد. مهم‌تر از همه، محيط بیشتر همکارانه است، و تا حدی به همین دليل از راهنمایی سیستماتیک خبری نیست. آدم‌ها در دسترس‌اند، اگر که بپرسی و بخواهی که باشند؛ و رهایت می‌کنند اگر که انگیزه‌ای برای ارتباط نداشته باشی. این مراقبت‌نشدن دائم در محيط حرفه‌ای برای من که گاهی نیازمند پنهان شدنم و راحت‌تر می‌توانم به برنامه‌ریزی شخصی پایبند باشم تا سرمشق دیگران، ایدئال است. اما حالا می‌بینم که چرا می‌تواند برای دیگران فاجعه‌آمیز باشد. این هم هست که نبود حمایت سیستماتیک برای آدم‌هایی با روابط اجتماعی قوی مشکل کمتری ایجاد می‌کند، یعنی دقیقاً برای همان کسانی که اصلاً کمتر محتمل است که نیاز به چنین حمایتی داشته باشند.

دیدن وضعیت فروپاشیدهٔ همکلاسی بیش از آن‌چه فکر می‌کردم متاثرم کرده. فکر می‌کنم که من خوش‌شانس بودم که با این روحیات و ایدئال‌ها در این دانشکده درس می‌خوانم؛ و می‌بینم که چطور همین محیط برای کسی با جاه‌طلبی و روحیهٔ متفاوت فاجعه‌آمیز بوده است.

من عشقم را در سال بد یافتم

آمده بودم با این امید که سرگشتگی‌ام کم شود، که خودم را پیدا کنم. اما در روزها و هفته‌های اول، حس می‌کردم که در آن شکاف محسوس بین زندگی‌ واقعی‌ام در این‌جا و زندگی متمرکز بر کارم در جای دیگر سقوط می‌کنم. در روزهای اول بیشترین حس دوپارگی بودو گم‌شدن بین دو زندگی. روزهای اول به درک این گذشت که پیوندی بین این دو زندگی نیست و منِ یکپارچه‌ای در کار نیست. فکر کرده بودم شاید باید با همین کنار بیایم. با این‌که سال‌ها زندگی‌ام این باشد که کارم و فلسفه که بخش بسیار مهمی از زندگی‌ام و خودم است در جایی بگذرد و هرزمان که توانستم و شد برگردم به روزمرگی‌ام در تهران.

در قبض و غصهٔ عمیق این روزهای آخر که دلتنگی نفسم را تنگ می‌کرد بود که فکری چون جرقه‌ای آمد و ذهنم را بر چیزهای دیگری روشن کرد. دیدم که من چاره‌ای جز کنار آمدن با دلتنگی ندارم. اما این دلتنگی قرار نیست که ضرورتاً منجر به این شود که بیشترین چیزی که حس می‌کنم از دست‌دادن و خسران باشد. وقتی می‌نویسم یا درباره‌اش حرف می‌زنم شبیه حرف‌های کتاب‌های زرد روانشناسی و موفقیت می‌شود. اما آن‌چه در این دلتنگی شدید روزهای آخر دستگرم شده، فهم ناگهانی توانایی‌ام برای تغییر منظر و دیدگاهم به زندگی در سال‌های پیش‌رو است.

من در سال‌های بعد ضرورتاً و قطعاً بیش و پیش از هرچیز دانشجوی دکتری فلسفه‌ام. کارم این است که چیزی بیش از فلسفه را جدی نگیرم و این سخت نیست. هروقت که امکانش را داشتم همین بوده. اما من فرصت و امکانی را دارم که هیچ دانشجوی دیگری در جایی که درس می‌خوانم ندارد: جای دیگری در جهان هست که در آن تجربه‌ای عمیق از زندگی و دوستی و پیوند دارم. لازم نیست که زندگی‌ام و انسان‌بودن و روزمرگی‌ام را تعطیل کنم و همهٔ زندگی فقط با کار تعریف شود برای این‌که در جایی زندگی نمی‌کنم که در آن روزمرگی‌ام واقعی است و زندگی من است. من خوش‌شانسم که در جایی که حالا زندگی می‌کنم و درس می‌خوانم دوستان عزیزی دارم، که گرچه کیفیت دوستی‌شان با آن‌چه که در ایران داشتم متفاوت است، اما بخش‌هایی از من را می‌شناسند و برایشان مهم‌ام. اساتیدی دارم که گرچه اولاً برایشان دانشجوی پرتلاشی هستم، اما در من چیزی بیش از یک مهره و ماشین می‌بینند و دغدغهٔ شخصی‌ای که دارند محسوس است و ابرازش می‌کنند. لازم نیست که همهٔ‌ این‌ها و حس کردن و خوشحال بودن از وجودشان را تعلیق کنم چون زندگی روزمره و روابط آن کیفیتی را ندارد که در تهران تجربه می‌کردم. من زندگی روزمره و پیوند را در جایی که درس می‌خوانم و زندگی می‌کنم کمتر از دیگرانی در آن فضا ندارم. و این شانس بزرگ را دارم که زندگی‌ای بسیار غنی‌تر و روابطی بسیار عمیق‌تر را در جای دیگری از جهان هم دارم. جایی در جهان هست که خانهٔ من است و در آن چیزهای بیشتری دارم: دوستی عمیق، حس وظيفه به چیزی که شخصی نیست و عظیم‌تر از من است، محبت بی‌قید و شرط خانوادگی، و آدم‌هایی که در زندگی‌شان نقشی جدی دارم.

نمی‌دانم اصلاً معنایی دارد که کسی دو خانه داشته باشد یا نه. اما حالا به این نزدیک‌ترم تا بی‌خانه بودن. چندی قبل به این فکر می‌کردم که تصویر نازیبایی است که کسی باشم که جای دیگری کار می‌کنم و به ایران می‌آیم برای لذت بردن و آرامش. اگر تصویرم این بود عذاب‌وجدان دیوانه‌ام می‌کرد که این خاک چقدر دیگر قرار است از من حمایت کند که من را در کارم به این‌جا رسانده و حالا تنها برای خوشی به آن برمی‌گردم. تصویرم این نیست. تصویرم از زندگی‌ام دیگر انقدر دوپاره نیست. برخلاف دوسال قبل و بسیار متفاوت با چندین سال قبل که برای اولین بار برای تحصیل ایران را ترک کردم، این‌بار دارم چیزی‌هایی از زندگی در ایرانم با خودم می‌برم: برخی از کتاب‌هایم و عناصر کوچکی که به آن‌ها تعلق شخصی دارم. من هنوز باید با دلتنگی و غم شديد کنار بیایم، برای این چاره‌ای نیست. اما می‌شود که دو من در کار نباشد که یکی زامبی‌وار و شبیه سوم‌شخصی که زندگی دیگری را تنظیم می‌کند زندگی‌ام در خارج از ایران را فقط بگذراند و دیگری که در خانه‌اش همه چیز را شدیداً حس می‌کند و زندگی خودش را زندگی کند: وقتی که دیگر نیاز به برنامه‌ریزی مدام نیست، زندگی در جریانش به ایده‌ها و برنامه‌ها شکل می‌دهد.

زندگی در آن‌جا، البته به تدریج و با روند آرامی، غنی‌تر می‌شود و روابط عمیق‌تر. گرچه همهٔ این روابط و بخش‌های مختلف زندگی حول درس‌‌خواندن شکل گرفته‌اند، اما جنبهٔ انسانی‌شان مدام برای من پررنگ‌تر می‌شود. حالا شاید زمانِ، اگر نه پر کردن، دست‌کم کم‌کردن فاصله‌ای باشد که با زندگی‌ام در آن‌جا حس می‌کنم. برگشتن به دست‌کم حدی از یک‌پارچگی. دوباره کسی شدن که به جای حفره‌های عمیق و گسستگی، دسترسی به فضاهای متفاوت اما خواستنی دارد، فضاهایی چنان متفاوت که حدی از دلتنگی و قبض را همیشه همراه دارند اما بیشتر شبیه جشن بی‌کران و پایان‌ناپذیرند، جوبی نیست که مدام گشاد شود و تو را در میانه به درون بکشد.

از کمی نزدیک‌تر

در یک سال گذشته، اگر چیزی مرتبط به ایران نوشته‌ام بیشتر نقد کنش‌ها و مواضع افرادی با موقعیت شبیه به من بوده: کسانی که اتفاقات یکسال گذشتهٔ ایران را از نزدیک تجربه نکرده‌اند و دست‌کم در چند سال آینده در ایران زندگی نخواهند کرد. در موارد متعددی نوشتن دربارهٔ آنچه که در ایران می‌گذرد به نظرم از نظر عقلانی، اخلاقی، و سیاسی خطا بوده. از نظر عقلاني خطا بوده چون از هر آدم عاقلی انتظار می‌رود که داوری قطعی دربارهٔ چیزی که شواهد کافی برای آن ندارد را تعلیق کند. و اگر در این سفر کوتاه چیزی را فهمیده باشم این است که از دور چقدر نمی‌فهمیدم. پیگیری کردن اخبار، خواندن نوشته‌های دوستانم در ایران، و صحبت مستقیم با افراد هیچ‌کدام نمی‌تواند آن فاصله‌ای را که نداشتن تجربهٔ مستقیم ایجاد می‌کند، پر کند. از نظر اخلاقی موضوع پیچیده‌تر است. آن‌طور که من موضوع را می‌فهمم در دليل‌آوری اخلاقی مهم است که چه کسی دلیل‌آوری می‌کند و مخاطبش کیست. این‌طور نیست که دلایل کاملاً مستقل از جایگاه افراد باشد. همین تفاوت جایگاه من و مخاطب احتمالی‌ام باعث می‌شود که بسیاری از دلیل‌آوری‌ها بی‌جا باشد، خصوصاً زمانی که نتیجهٔ دلیل‌آوری قصد کنشی است که هزینه‌اش را دیگری می‌دهد و من را مستقیماً متاثر نمی‌کند. اما پیچدگی در این‌جا است که این فاصله باعث نمی‌شود که امکان هرگونه ارتباطی از بین برود و تصور این‌که جایگاه دیگری او را ناتوان از دلیل‌آوری اخلاقی می‌کند، خود نگاهی بالا به پایین، غیرانسانی، و غیراخلاقی است. به این دليل است که گاهی در این باره نوشته‌ام. با این حال، گرچه سعی کرده بودم محتاط باشم، حالا فکر می‌کنم برخی از آن حرف‌هایی که دربارهٔ کنش و تجربهٔ افراد در ایران نوشته‌ام ناموجه و خطا بوده. از نظر سیاسی هم معتقدم که بسیاری از کنش‌های (حتی در حد اعلام موضع) ایرانیان خارج از کشور فقط بی‌فایده نیست، بلکه اصلاً مضر است. بسیار به این فکر می‌کنم که اصلاً کدام کنشی از طرف ایرانیان خارج از کشور می‌تواند از نظر سیاسی موجه باشد. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد مقابله با سیاست‌های کشورهای دیگر برای به انزوا کشاندن ایران، تحریم و احیاناً آماده‌کردن مقدمات جنگ است. شاید امکان‌های دیگری هم باشد. اما فعلاً تنها فعاليت سیاسی خارج از ایران که من می‌توانم با ملاحظات خودم با آن همراهی کنم این کنش‌های دفاعی است: تلاش برای کم کردن انزوا و تحریم و احتمال جنگ.

بارها دربارهٔ موضع منفی‌ام نسبت به وجههٔ سیاسی جنبش سال گذشته، خصوصاً آن بخش متکی به خارج از کشور، نوشته‌ام. چیزی که نمی‌توانستم درباره‌اش بنویسم، جنبهٔ اجتماعی ماجرا بوده است. حالا هم که می‌خواهم مختصری درباره‌اش بنویسم، حرف‌هایم باید به عنوان مشاهدات کسی دیده شود که فرصت کمی برای درک اوضاع داشته. سرخوردگی اطرافیانم از آن‌چه که در سال گذشته اتفاق افتاده برایم جنبه‌ای پارادوکسیکال دارد. تا آن‌جا که من می‌دانم، اطرافیان من هیچگاه دلبستگی‌ای به آن وجه سیاسی نداشته‌اند. اگر داشتند، وضعیت مفتضحانهٔ آن جنبه می‌توانست این سرخوردگی را توضیح دهد. اما اگر به جنبهٔ‌ اجتماعی ماجرا نگاه کنیم. دستاورد عظیم بوده. من سال‌ها معتقد بودم که حجاب (به شکل مانتو و شال/روسری) بدل به هنجار درونی شده بوده است. نه به این معنی که افراد آن را قبول داشته‌اند، بلکه به این معنی که حتی در نبود زور مستقیم بیرونی از این هنجار پیروی می‌کردند و اگر کسی خلاف آن عمل می‌کرده با مقاومتی عمومی رو به رو می‌شده. راز ماندگاری این قاعده در جامعه به گمان من همین درونی شدن هنجار بوده، و نه فقط زور بیرونی. نمی‌گویم آن هنجار کاملاً از بین رفته است. اما تا این حد کمرنگ شدنش به عنوان هنجار درونی اتفاق بسیار عظیمی است. هنجارهای درونی، حتی زمانی که توجیه/ارزش پشت‌شان از بین می‌رود، تا مدتی طولانی باقی می‌مانند. این‌که در این زمان کم چنین تحولی در دیدگاه درونی جامعه رخ داده است شگفت‌انگیز است. من این تغییر را فقط در خیابان نمی‌بینم. در صحبت با آدم‌های پیرامون که بعضاً از گروه‌های بسیار متفاوتی هستند هم می‌بینم. نگاه‌مان نسبت به جنبهٔ سیاسی هرچه باشد، اگر برای حقوق انسانی جنبه‌ای اخلاقی قائل باشیم، نمی‌توانیم اتفاقات سال گذشته را به خاطر تغییر اجتماعی‌ای که ایجاد کرده تحسین نکنیم. من ادعا نمی‌کنم که جنسیت‌زدگی و مردسالاری حذف شده. می‌گویم بخشی از هنجار عمومی درونی مرتبط با آن در مدتی خیلی کوتاه عمیقاً تغییر کرده و همین تغییر محدود و مشخص اتفاق بسیار بزرگی است.

پی‌نوشت: این‌ها را به دوستی می‌گفتم و توجه‌ام را به این جلب کرد که تاکید بر این دستاورد و انتظار خوشحالی از آن نابه‌جا است. در شرایطی که حال افراد به دلایل مختلفی بد است، و خود فشار اقتصادي برای احساس سرخوردگی کافی است، چنین انتظاری فقط از آدمی بی‌توجه و غیرحساس برمی‌آید. همین ظرایف است که فکر می‌کنم وقتی در تجربهٔ زندگی روزمرهٔ افراد در ایران شریک نیستی ممکن است نفهمی.

در سفر

بارها خواسته‌ام بنویسم و ننوشته‌ام. با این حال، همان‌طور که در همان روزهای اول وبلاگ‌نویسی دیده بودم، همین‌که یک‌بار شروع به نوشتن عمومی کنی —حتی اگر دیگر باور نداشته باشی که عموماً خوانده می‌شوی— دیگر تجربهٔ زندگی‌ات از دل روایتی می‌گذرد که سعی می‌کنی برای دیگران بگویی یا بنویسی. در تمام این مدت که همه چیز را شديد و به جان تجربه می‌کردم، روایتی در ذهنم از این تجربه‌ها می‌گذشته.

فکر می‌کردم که در این سفر وضعیت برایم روشن‌تر می‌شود. اما نشد. نه این‌که ساده‌انگارانه فکر کرده بوده باشم که در این مدت با ملاحظهٔ تعیین‌کننده‌ای مواجه می‌شوم که به طور قاطعی مشخص می‌کند که چه می‌خواهم. اما فکر می‌کردم که در محیط آشنای خودم می‌توانم درک روشن‌تری از وضعیتم پیدا کنم. نشد. همه چیز عمیق‌تر پیچیده شد. دوپارگی زندگی به بیشترین حدش رسیده. در یک جا زنده‌ام، زندگی واقعی‌ام جریان دارد، و در جایی دیگر کاری که بیش از هرچیز دیگری هویتم را با آن تعریف می‌کنم.

در این‌جا دوباره حس می‌کنم که زنده‌ام. در دو سال گذشته بیشتر شبیه زامبی بوده‌ام یا سعی کرده بودم باشم، شبیه مکانسیمی دفاعی. این را باری حتی به کسی هم گفته بودم که اگر تلاش کنم که حس کنم، فشار چنان زیاد خواهد شد که سیستم از هم فرومی‌پاشد. حالت دیگری که چندان انتخابی نبوده آن وضع از منظر سوم شخص زندگی را دیدن بوده. این یکی واقعا فقط پیش آمده بود. در اکثر اوقات فکر می‌کردم که زندگی خودم را زندگی نمی‌کنم. بلکه گویی مسئولیت کسی را به عهده گرفته‌ام و حالا سعی می‌کنم بهترین تصمیم‌ها را برایش بگیرم.

در این سفر، با این که سفر است و می‌دانم موقت است، دوباره حس می‌کنم که این زندگی من است. همه چیز را دوباره شدیدتر و عمیق‌تر حس می‌کنم، چه شادی را و چه غم را. فکر می‌کنم زندگی من باید همین باشد. این‌که صبح‌ها فشرده بخوانم یا بنویسم، عصرها را کمی سبک‌تر بگیرم و اگر شد دوستی را ببینم یا اصلا در خیابان باشم و زمانی هم برای معاشرت با خانواده بماند. اما کیفیت همین زندگی، دست‌کم آن ساعات کار متمرکز صبح که اگر نباشد لذت بردن از باقي روز برایم ممکن نیست، وابسته به این است که می‌دانم به زودی می‌توانم نتیجهٔ این خواندن و نوشتن‌ها را با کسانی در میان بگذارم که حالا جهان کاری‌ام را شکل می‌دهند.

نمی‌گویم که قبل از رفتنم جهان فکری و کاری در این‌جا نداشتم یا غنی نبود. اما زمانی انتخاب کردم که این بخش زندگی‌ام را به جای دیگری منتقل کنم، با مزایای و معایب مختلفی که این انتخاب داشته. و حالا آن دانشکده بخش بزرگی از زندگی و جهان من است. در دو سال گذشته بیشترین زمانم در آن‌جا گذرانده‌ام و پیوندهایی بعضاً عمیق با آدم‌های اطرافم برقرار کرده‌ام. پیوندهایی که اولاً کاری و حرفه‌ای است اما در نوع خود عميق است و برایم بسیار باارزش‌اند. این ارزش‌شان هم ارزش ابزاری نیست، یعنی‌ اینطور نیست که این پیوندها برایم مهم‌اند چون فکر می‌کنم جایی به نفعم خواهد بود. بلکه به عنوان رابطهٔ انسانی برایم باارزش‌اند. برخی از افرادی که مرتب در آن دانشکده می‌بینم و با آن‌ها حرف می‌زنم مدت‌ها آدم‌های بسیار جالبی برایم بوده‌اند یا دست‌کم از نوعی از افراد هستند که من معمولاً معاشرت با ان‌ها را دوست دارم، اما با کیفیت‌ترین معاشرت ممکن برای من با آن آدم‌ها همین است که دربارهٔ کانت و فلسفه‌اخلاق حرف بزنیم. این نوعی از رابطهٔ انسانی است که برای من علی‌الاصول مهم است و به طور خاص اتفاق افتادنش با این آدم‌ها را دوست دارم. همین. نمی‌دانم که چطور می‌توانم دو زندگی موازی را ادامه دهم، دو زندگی‌ای که مدام از هم فاصلهٔ بیشتری می‌گیرند و از این‌که یکی را بر دیگری سوار کنم اجتناب می‌کنم.

تا ثباتی و ساختاری.

حال غریبی دارم. یک نوع بی‌حوصلگی و ناآرامی که دقیقاً نمی‌دانم نتیجهٔ چیست. احتمال می‌دهم که تا حدی به خاطر این زندگی روی هوا و تغییر شرایط زندگی باشد. بلافاصله بعد از تمام شدن ترم (دقیقاً بلافاصله بعد از آخرین امتحان) زندگی‌ام (نه به شکلی ناراحت‌کننده) درگیر برنامه‌های بیرونی شد: مهمان‌داری و سفر. شاید چیزی که نیاز دارم دقیقاً ثبات است و فعلا امکانش نیست. تا زمان زیادی امکانش نیست. شاید دست‌کم دو ماه.

در میان این ناآرامی و آشوب، دلم خواندن و نوشتن متن‌های بلند می‌خواهد و بی‌برنامگی بیرونی امکان این را کم می‌کند. البته بی‌حوصلگی هم بی‌تأثیر نیست. نوشتن این متن هم پاسخی به همین نیاز درونی است.

دارم سکنلن می‌خوانم و مقالاتی از باربارا. هیجان‌انگیز است اما نمی‌توانم تمركز کنم. چندبار وسوسه شدم که شروع به نوشتن کنم اما نتوانستم. این بهانه را هم دارم که بهتر است کمی بیشتر بخوانم و با ذهن مطمئن‌تری شروع به نوشتن کنم.

از معدود دلخوشی‌هایم این است که هرچه بیشتر می‌خوانم بیشتر حس می‌کنم که چه تصمیم درستی برای موضوع کارم گرفته‌ام. چقدر من است. چقدر دوستش دارم و چقدر از نظر فلسفی غنی و مرتبط به حوزه‌های دیگر است. موضوع تا حدی با خوش‌شانسی انتخاب شد. از همان حدود سه سال پیش که کاملاً تصادفی با حوزه‌ای که اصلاً فکر نمی‌کردم موضوع علاقه‌ام باشد مواجه شدم، تا همین حالا، اجزای مختلف موضوع ذهنم را به خود مشغول کرده بود. با این‌حال سوالی که به آن بپردازم بسیار دیر سروشکلی گرفت.

چند ماه بعد از اینکه هم‌دوره‌ای‌هایم مدت‌ها بود که کار بر پروپوزیشن‌شان را شروع کرده بودند، هنوز نمی‌دانستم می‌خواهم دربارهٔ چه بنویسم. باری رفته بودم با شانا دربارهٔ موضوعی جزئی در کتابش حرف بزنم و آخر صحبت پرسید «برای پروپوزیشن‌ات فکری کرده‌ای؟» ایده‌ای نداشتم. گفت که بر اساس شناختش از من فکر می‌کرده که دارم دربارهٔ وظیفهٔ اخلاقی در تبعیت از قانون کار می‌کنم. پیش‌تر کمی دربارهٔ این موضوع خوانده و نوشته بودم. اما در ذهنم نبود که بخواهم پروپزیشن را در این باره بنویسم. کمی از ایده‌هایم قدیمم حرف زدیم و سعی کرد ایدهٔ منسجمی را از حرف‌هایم بیرون بکشد. پیشنهاد داد بروم با باربارا درباره‌اش حرف بزنم. موضوعی که در نهايت درباره‌اش نوشتم این نبود. اما همین صحبت جرقه‌ای برای شروع کار شد.

پروپوزال‌ها و پیش‌نویس‌های اولیهٔ کارم را که نگاه می‌کنیم ربط کمی به نتیجهٔ نهایی کار دارد. فقط برایم خودم و باربارا روشن است که چرا این مسیر باید طی می‌شد تا کار آن شکل نهایی که داشت را پیدا کند. خوش‌شانسم که باربارا با این مدل کار کردنم همراه است. تقریباً همیشه همین‌طور است که از ایده‌های خیلی کلی و مبهم، و بعضا ناسازگار، شروع می‌کنم و بعد مشخص می‌شود که کدام خطش را می‌خواهم پی بگیرم و به جزئیات برسم. برای کسی که از دور می‌بیند شاید این روش معقول و معمول کار باشد. اما این‌طور نیست. دست‌کم در محيط و حوزه‌ای که من کار می‌کنم این‌طور نیست. اغلب افراد از جزئيات شروع می‌کنند تا شاید به حرف کلی‌ای برسند یا نه. من این روش دوم را تحسین می‌کنم اما نمی‌توانم. تا حدی به همین دلیل است که سختم است که با کسی غیر از باربارا کار کنم. نه این‌که او با روش نامتعارف کار کردنم همدل باشد. اما آن‌قدر من را می‌شناسد که می‌داند چطور کار را پیش ببرد.

نسخهٔ نهایی پروپوزیشن دربارهٔ این بود که اگر اتونومی مبنای وظایف اخلاقی باشد، آن‌گاه باید امری چندوجهی باشد، نه آن‌طور که گاهی گمان می‌شود امری مطلق. گرچه از نظر آن چند نفری که درگیر کار بودند و نسخهٔ نهایی را خوانده‌اند، استدلال جدی‌ای به نظر می‌رسید، حالا که باید به مرحلهٔ بعدی کار بپردازم، می‌دانم که این نقطهٔ شروع استدلال اصلی‌ام نخواهد بود. دوباره فقط برای خودم و باربارا روشن خواهد بود که چرا باید این متن بلندپروازانه و تا حدی مغشوش را می‌نوشتم تا حالا بتوانم کار اصلی‌ای که شاید ربط مستقیمی به این ایده نداشته باشد را شروع کنم.

گاهی چیزهایی به ذهنم می‌رسد و بسیار هیجان‌زده می‌شوم. اما همان‌طور که یادداشت‌های شخصی‌ام را می‌نویسم، به چند ماه بعد فکر می‌کنم که همهٔ این‌ها به نظرم پرت‌وپلا خواهد رسید. آنقدر این روال تکرار شده که دیگر نمی‌توانم به هیچ هیجانی که در لحظه با ایده‌ای غالب می‌شود اعتنا کنم.

بی-خودی

آمدم برای ف توضح دهم که حالم چطور است، گفتم «دیده‌ای گاهی اوضاع اطراف و شرایط بیرونی آشفته است اما تو آرامی و حالت بد نیست؟ من در وضعیت معكوس این حالم». هر دو خنده‌مان گرفت که حالم را با توصف وضعیت متضادش توضیح دادم. اما می‌دانم چرا چنین کردم. وضعیت معمول من، خصوصاً در آن چند سال فاصلهٔ ارشد و دکتری که دوباره فرصت زندگی در تهران را داشتم، مطابق جملهٔ اول بود. گویی بلاهای بیرونی به سختی می‌توانستند آرامش درونی‌ام را خراب کنند. بارها در این‌جا نوشته‌ام و از مهم‌ترین حسرت‌هایم است که در زندگی فعلی وضعیت معکوس است.

وضعیت بیرونی، دست‌کم ظاهراً، خوب است. سال سخت اما موفقی را گذراندم. با مسئولیت دانشجویی‌ای که داشتم برخی کارهای زمین ماندهٔ دانشکده را سروسامان دادم و مطمئن بودم که دیگران قدر کاری که کرده‌ام را می‌دانند، فعالیت اصلی سال سوم که نوشتن و دفاع از مقاله‌ای بلند است و طوری آمادگی پایان‌نامه است خوب پیش رفت و رضایت‌بخش تمام شد، دو درس اجباری مانده را با نمره‌ای بیش از انتظار و نیاز خوب گذراندم، و زندگی شخصی‌ام سامان بهتری گرفت.

از بیرون که نگاه کنم، احتمالاً همهٔ آدم‌های درگیر زندگی‌ام در سال گذشته از عملکردم راضی‌اند. منظورم اساتید است و شاگردهایم و همکلاسی‌هایم. اما من حالم خوب نیست. احساس می‌کنم زندگی‌ام در سال گذشته سلسله‌ای بود از کنش‌هایی برای راضی کردن آدم‌های اطراف و معیارهای بیرونی. انگار نارضایتی شخصی، یا دست‌کم نبود رضایت شخصی، را با دلخوشی‌های کوچک بیرونی سرکوب کردم. چرا باید آن مسئولیت دانشجویی را می‌گرفتم و بیش معمول برایش زمان می‌گذاشتم؟ چرا باید درسی که به حوزهٔ کارم بی‌ربط است را با بالاترین نمره می‌گذراندم؟ چرا وقتی تی‌ای درسی با استادی پرمشکل بودم سعی کردم تا بچه‌ها کمبود کمتری حس کنند؟ چرا در اثر همهٔ این‌ها انقدر کم برای خودم زمان گذاشتم؟ آن‌قدر کم که حتی فرصت این‌که فکر کنم که چه می‌خواهم را هم نداشتم.

فقط در زندگی کاری‌ام این‌طور نبودم. احساس می‌کنم در زندگی شخصی‌ام هم همین الگو را داشتم. تلاش مدام برای راضی نگه داشتن همه: برای تطبیق با معیارهای بیرونی. آن هم برای منی که همیشه تا جایی که توانسته‌ام از هر توقع از پیش مشخصی فرار کرده‌ام و زیرش زده‌ام. فکر می‌کنم شاید برای همین است که مدت‌ها است که گویی رابطهٔ از راه دور (چه در دوستی و چه در رابطهٔ عاشقانه) برای من بهتر جواب می‌دهد: کمتر همیشه درگیر انتظارات دیگرانم. نه این‌که همیشه دیگران چیزی بخواهند و بگویند. این منم که نمی‌توانم به این فکر نکنم که دیگران چه توقعی دارند. حتی اگر آن توقع را برآورده نکنم، فشار روانی‌اش را با خودم می‌کشانم. بارها از ذهنم گذشته که کاش کسی بود که دوستم داشت اما دست‌کم برای مدتی هیچ توقعی نداشت: تماس می‌گرفت و حالم را می‌پرسید نه برای این‌که وظیفه‌ای در دوستی یا رابطه را برآورده کنم، بلکه برای این‌که پناه باشد و گوش دهد، بدون هیچ خواستی، بدون هیچ توقعی.

رویکردم نسبت به روابط شاید از نظر اخلاقی قابل دفاع باشد، اما حس می‌کنم دیگر انسانی نیست. بزرگترین دغدغه‌ام و تعین‌کننده‌ترین دلیل در رفتارهام در رابطهٔ انسانی اصل وظیفه است. دیگر کمتر از رابطهٔ انسانی لذت می‌برم یا کاری را می‌کنم که برایم طبیعی است یا دوست دارم. عمدتاً کاری را می‌کنم که فکر می‌کنم وظیفه دارم که انجام دهم. نتیجه‌اش آدمی بداخلاق و ناخوش در رابطه است. کسی که می‌توانی رویش حساب کنی و تا حدی اطمینان داشته باشی که خطای بزرگی نمی‌کند، اما نمی‌توانی لحظات شادی و سرخوشی سبک‌بار را با او تجربه کنی.

مدت‌ها است که روزها می‌دوم و شب‌ها هیولایی که روزها با کار پنهانش کرده‌ام سر برمی‌آورد و نیزه می‌زند که «همهٔ این‌ها که چه؟ این چیزی است که هستی؟ این چیزی است که می‌خواستی؟»

با صدهزار مردم تنهایی

می‌دانم که باید بیشتر این‌جا بنویسم و می‌دانم که چرا نمی‌نویسم. به همان دلیلی که خیلی کارهای ضروری دیگر را نمی‌کنم: وقت ندارم.

چند روز پیش به نون می‌گفتم که دشواری وضعیت فعلی‌ام این است که حتی اگر به نحو معجزه‌آسایی بتوانم همهٔ کارهایی که لازم است را بکنم، ترسناک است که هیچ جایی برای لغزش نیست. وضعیتی که در آن بیش از دوازده ساعت در روز کار کنی و باز هم عقب باشی، هیچ جایی نمی‌گذارد برای این‌که در کاری اشتباه کنی و لازم باشد دوباره انجامش بدهی، چند ساعت حالت بد باشد و نتوانى کار کنی، کار فوری پیش‌بینی نشده‌ای پیش بیاید و لازم باشد به آن رسیدگی کنی و…

هر اتفاقی که بیفتد و هرحالی که داشته باشم باید به سرعت خودم را جمع کنم و با حداکثر توان به کار کردن برگردم، کارهای از پیش مشخص. همین را هم که حالا این‌جا می‌نویسم به هزینهٔ این است که شب کمتر بخوابم، خوابی که همین حالا هم کمتر از کافی است.

عمیقاً تنهایم و شاید اگر این کار کردن یا دقیق‌تر اجبار به کار کردن شدید نبود، می‌افتادم در چرخه‌ای از حال بد. تنهایی از نبودن دوستان نیست. من همیشه انقدر خوش‌شانس بوده‌ام که دوستان فوق‌العادهٔ متعددی داشته باشم. تنهایی نتیجهٔ اجتناب‌ناپذیری وضعی است که در آن قرار دارم، وضعیتی که در آن نمی‌شود با هیچ‌کس حرف زد.

پرهیز شدیدی دارم از این‌که دربارهٔ حالم با اطرافیانم در این‌جا حرف بزنم. فکر نمی‌کنم هیچ معیاری برای اندازه‌گیری مشکلات و سختی‌ها وجود داشته باشد. اما تفاوت در نوع مشخص است. مسائلم حتی اگر از مسائل اطرافیانم در این‌جا خطیرتر نباشد، جنسش کاملاً متفاوت است. نه تنها امکان ندارد که شریک آن مسائل باشند، هیچ درکی هم از آن ندارند. کسی این‌جا نمی‌تواند بفهمد که چه حالی است که از نبودن در کشورت عذاب‌وجدان داشته باشی، دوستت در زندان باشد، به دوستت حمله شود چون یکی از نزدیکانش از مقامات است، ماجرای مدارس به نزدیکانت کشیده شود، نظرت با اغلب اطرافیانت فرق داشته باشد و به این دلیل مورد حملهٔ دوستانت قرار بگیری و… شاید بتوانم به دوستانم در این‌جا بگویم که دلتنگ خانواده و دوستانم هستم، این را ممکن است بتوانند بفهمند اما این فقط بخش کوچکی از چیزهایی است که هرروز با نگرانی و ناراحتی به آن‌ها فکر می‌کنم. باقی‌اش را نمی‌فهمند.

فکر می‌کنم که حرف زدنم با اطرافیانم در این‌جا از آن‌چه ذهن و روانم را فرسوده کرده —خصوصاً که زمینهٔ مشترک درک این مسائل برایشان وجود ندارد و مجبورم کل ماجرا را برایشان توضیح دهم— مرا در چشم‌شان بدل به قربانی قابل ترحم می‌کند. چیزی که نمی‌خواهم باشم. دلم می‌خواسته و هنوز می‌خواهد که در این‌جا اولا به عنوان چیزی دیده شوم که به خاطرش به این‌جا آمده‌ام: دانشجوی فلسفه. دلم نمی‌خواهد که پررنگ‌ترین وجههٔ تصویرم در ذهن آدم‌های اینجا آدم مشکل‌دار، قابل‌ترحم، یا قربانی باشد. با دوستان در ایرانم هم نمی‌توانم حرف بزنم، خصوصاً وقتی حالم خوش نیست. این بد بودن حال یا به خاطر مسائل ایران است که انصاف نیست که من که دورترم حال بدم را پیش کسی ببرم که وسط ماجرا است. یا حال بد به خاطر کارهای این‌جا است که باز آن زمینهٔ مشترک وجود ندارد.

می‌دانم که دوام می‌آورم. ذهنم ماشین محاسبه‌گری است که دربارهٔ چقدر احساس کردن نگرانی و غصه هم تصمیم می‌گیرد. اما دلایل نگرانی و غصه از یادم نمی‌روند، تمام روز در پس ذهنم می‌مانند و من می‌مانم و روانی که می‌جنگد که تسلیم احساساتی نشوم که نتیجهٔ آن‌ها است.