ناصحی کآن تو را بد آموزد
اگر از دورتر دیده میشدیم، شبیه بودیم به صحنههای عاشقانههای روشنفکرانهای که مدتی در سینمای ایران مد بود. من از این ژانرِ عاشقانهی روشنفکرانه متنفرم و به چشمم سخت مضحک میآيند: پلهی آخر، چیزهایی هست که نمیدانی، در دنیای تو ساعت چند است و... فیلمهایی که تقریباً همیشه یک پایشان یا علی مصفا است یا لیلی حاتمی.
اما شبیه بودیم و تصویرمان برایم نرم بود و روان. آنطور که من داشتم میگفتم کاش از طرف من خودت را مهمان کنی، تو کتاب رسیده را نشان میدادی، من تهرانِ نزدیکِ خانهی قدیم تو را و از نشر و موسسه میگفتیم. حتی بخش آخر که تعریف کردم امروز رفتهام دکتر. تنها چیزی که این روال را شکست، خونسردی طنازانهی همیشگی تو بود: قدیم که این ابزارهای تشخیص پزشکی نبود چه اتفاقی میافتاد؟
حیف که وبلاگ امکان بازنشر نوشتههای قبلی را ندارد. نه اینکه دوباره متن را بنویسم، بلکه دقیقاً دلم میخواست که نوشتهای قدیمی دربارهی تو را بازنشر کنم. در آرشیو شخصیام میگشتم که اگر میخواستم و میشد که نوشتهای را بازنشر کنم کدام نوشته میبود. به متنهایی برخوردم که منقلبم کرد. تکاندهندهتر وقتی بود که دیدم یکجا، از زبان «نا» و شاید به نقل از دیگری نوشته بودم «سندرم سوگولی حرمسرا بودن نسل جدید». نوشته را هیچ وقت و هیچ جا منتشر نکردهام. از قبل و بعدش مشخص است که زمانی میخواستهام برای تو بفرستم. نمیدانم میخواستم چیزی دربارهی خودم را توضیح دهم یا حرفی کلی بزنم. حالا میدانم دلم میخواهد چه نوشتهای را بازنشر کنم. نوشتهای که دیگر نیست، نه در آرشیو شخصی و نه در آرشیو وبلاگ. مطلعش بود «دلم برای آن منی که برای تو مینوشت تنگ شده».
اگر این اطراف بودی، لابد مینوشیدیم و نصیحتم میکردی، برای رهایی از وسوسهی علم و عقل.