زندگی پشت‌سرگذاشته

 

با نون حرف می‌زدم و سعی می‌کرد بر این متمرکز بمانیم که چرا نمی‌توانم شب‌ها بخوابم. اما من نمی‌توانستم از این حرف بزنم بدون این‌که از کلیت زندگی‌ام بگویم، از پیوند استمراریافته ولی به تثبیت نرسیده با زندگی گذشته و موقعیت ناامیدکنندهٔ زندگی فعلی. فکر می‌کنم شب‌ها نمی‌توانم بخوابم چون نمی‌توانم خودم را راضی کنم که در طول روز هیچ چیز خوشایندی اتفاق نیفتاده. گویی هر شب در هزار فعالیت ریز شاید بی‌معنایی که می‌کنم در جست‌وجوی چیزی هستم که کمی روز را زیباتر کند، گویی نمی‌توانم باور کنم که روزم همین بوده، همین‌قدر بی‌هیجان و غیررضایت‌بخش.

 

دست برنمی‌دارم از مقایسه با تجربهٔ قبلی‌ام در ترک زندگی تهران و رفتن به آلمان. به گمانم به دلایل مختلف این‌بار دارد سخت‌تر می‌گذرد. پیش از این‌که به آلمان بروم، جمع دوستانه‌ای که داشتیم بخش بسیار مهمی از زندگی‌ام بود. اصلاً فکر می‌کردم یکی از دلایلی که می‌روم این است که ببنیم می‌توانم بدون دوستانم زندگی کنم یا نه. اما آن روزها بیش از هر دوست منفردی، جمع دوستی بود که مهم بود. و آن جمع حتی اگر من نمی‌رفتم ادامه پیدا نمی‌کرد. من و سبا و گل تقریباً همزمان از تهران رفتیم و معلوم نبود که جمع دوستانه بدون آن‌ها چطور ادامه پیدا خواهد کرد. اما در این سه‌سالی که تهران بوده‌ام جمع‌های دوستانه جایش را به تک دوستی‌های عمیق داده. پاندمی و قرنطینه‌های متعدد هم این موضوع را تشديد کرده. دوره‌ای که خیلی نمی‌شد در جمع حضور داشت ولی رابطه با آن چند دوستی که مرتب همدیگر را می‌دیدیم عمیق‌تر و شخصی‌تر شد. بخش بزرگی از زندگی اجتماعی محدود شد به سه دوستی که مدام می‌دیدمشان، مدام از هم خبر داشتیم. کارکرد جمع دوستی با دوستی شخصی فرق دارد. کارکرد جمع دوستی بیشتر اجتماعی است و یک فعالیت جمعی را تا حدی می‌شود با دیگری جایگزین کرد، گرچه کیفیت‌شان قابل مقایسه نباشد. اما هیچ جایگزینی برای رابطه‌های خیلی عمیق شخصی نیست. رابطهٔ شخصی را که از دست می‌دهی کیفیت یگانه‌ای برای همیشه از زندگی می‌رود.

 

دوستی‌های عمیق و پرمعنای از دست‌رفته فقط بخشی از تصویر کلی‌تر است. گرچه من بیست‌وچهارساله‌ای که به آلمان رفتم فکر می‌کردم زندگی کامل و غنی‌ای را پشت‌سرم جا گذاشته‌ام، اما آن زندگی از حیث غنا و تشخص قابل مقایسه با زندگی‌ای نبود که در این سه‌سال ساختم. این‌بار یک زندگی کامل را پشت سر گذاشته‌ام، زندگی‌ای که به نظرم زیبا و خوش‌آیند بوده. ساختن هرچیزی در این‌جا که تا حدی با آن زندگی برابری کند ممکن به نظر نمی‌رسد. بسیاری از جزئيات آن زندگی را دوست داشتم. آن برنامهٔ ثابت كافه رفتن که در پرفشارترین و بدترین روزها هم ادامه‌اش دادم و همان تكرار و امنیتش مرا به سلامت از بسیاری از بحران‌ها عبور داد: از بیماری و مرگ دو پدربزرگ، از دو قطع‌رابطهٔ مهم، از مرگ دوست، از اتفاقات سیاسی پرفشار و… خانواده‌ای که ارتباط فوق‌العاده‌ای در این سه سال با هم ساختم: عبور کرده و گذشته از بحران‌های نوجوانی و اوایل جوانی، توانا بر خوشحال کردن همدیگر، احترام بسیار به سلیقه، سبک‌زندگی، و حریم شخصی همدیگر و… سنگ‌نوردی که مرا با نوعی از لذت اشنا کرد که پیش از آن نمی‌شناختم، دوستان تازه‌ای که پیدا کردم و با روال معمولم فرق داشت، پذیرش دوباره در دوستی‌های قدیمی، روال کتاب‌خواندنم در موضوعاتی که مربوط به کارم نبود و نظم و حجم رضایت‌بخشی داشت و سبک شخصی‌ای پیدا کرده بود. من آن زندگی را ساخته بودم و دوستش داشتم، خودم را در آن زندگی دوست داشتم. چه چیزی را می‌توانم حالا جایگزین این‌ها کنم؟

 

چیزهای دیگری را هم به نون گفتم. گفتم که قربانی کردن این‌همه قابل تحمل بود اگر دست‌کم از دانشگاه خیلی راضی بودم که نیستم و چشم‌اندازی ندارم که حالم با دانشگاه بهتر شود. این از آن چیزهایی است که سخت به آن اعتراف می‌کنم. واقعیتی است که هم اشاره به آن برای خودم سخت است و هم هربار که با دیگران درباره‌اش حرف می‌زنم حالت «چقدر قدرنشناسی»‌ای که به خودشان می‌گیرند صحبت جدی را ناکام می‌گذارد.

 

می‌دانم که باید سعی کنم چیزهایی را به زندگی‌ام اضافه کنم. مثلاً شاید دوباره سنگ‌نوردی را شروع کنم. کتاب‌خواندن به روال سابق را سعی کرده‌ام تا حدی پی بگیرم. اوضاع رابطه‌های دوستانه‌ام کمی بهتر از قبل است و… ولی هنوز همهٔ این‌ها خیلی کم است. و گاهی انقدر کم‌انرژی‌ام که توان اضافه کردن چیزهایی که برای ادامه و انرژی بیشتر داشتن لازم است را ندارم. به این فکر می‌کنم که در هر دوره‌ای از زندگی‌ام که انقدر ضعیف بوده‌ام، اغلب کسی بوده که همراهی‌ام کند با صبر و مهر و مراقبت تا از این دوره بگذرم و دوباره زندگی‌ام را آن‌طور که رضایت بخش‌تر است بسازم. این‌بار چنین حمایتی نیست، حتی برای دوره‌ای کوتاه. باید با توانی که ندارم به پای خودم تکیه کنم و با صبر و آهسته و آهسته جلو بروم.               

در ستایش دیوید کاپلان

 

(این نوشته بسیار شخصی است و برای بهتر کردن حالم نوشته شده. خواندنش احتمالاً خوشایند نیست.)

 

سخت بود که در جلسهٔ آخر بغضم بدل به هق‌هق گریه نشود. هدف غیر جاه‌طلبانه‌‌ام در این ترم این بود که دیوید کاپلان را ناامید نکنم. تقریباً بر هیچ کار دیگری در این ترم تمرکز نکردم مگر این‌یکی و به‌نظر می‌رسد در رسیدن به این هدف شکست نخورده‌ام.

 

در تمام دوسالی که وضعیت ویزا و ثبت‌نام و حتی شرکتم در کلاس‌ها مبهم بود، دیوید به‌طرزی خستگی‌ناپذیر وضعیت را دنبال کرد و پیگیری کرد که مشکلات حل شود. کل حضورم در این‌جا و درس‌خواندم مدیون تلاش‌های شخصی اوست.

 

دیوید روح دانشکده است. نمی‌توانم تصور کنم که اوضاع دانشکده در نبودش چطور می‌تواند باشد. غیر از خوش‌نامی‌اش به عنوان فیلسوف، تلاش مدامی دارد برای ایجاد فضایی دوستانه و گرم در دانشکده. از جمله شانزده‌سال است که مستمراً سمینار مخصوص دانشجویان سال اول دکتری را درس می‌دهد. در همهٔ این شانزده‌سال یکی از برنامه‌هایش این بوده که در میان کلاس با دانشجویان به کافه یا رستوران درون دانشگاه برود و یک‌ساعتی در میان بحث فنی فضای دوستانه‌ای برای گفت‌وگوی شخصی‌تر ایجاد کند.

 

حساسیتش و توجه‌اش نسبت به حال هر تک دانشجویی سر کلاس تحسین‌برانگیز است. همه را می‌بیند و دغدغه حال تک‌تک دانشجویانش را دارد. بارها شاهد این بودم که مستقيم و غیرمستقیم سعی کرده تنشی پنهان را مدیریت کند. تنش‌هایی که حالا حضوری شدن دوبارهٔ کلاس‌ها بعد از مدت‌ها غیبت و مجازی بودن ایجاد می‌کند.

 

بعد از جلسهٔ آخر فرصتی پیش آمد و دوساعتی حرف زدیم. بحث‌های مربوط به مقاله که تمام شد، صحبت‌ها شخصی‌تر شد. و در میان این صحبت شخصی بود که بغض بارها آمد و بارها به این فکر کردم که بعید است که هیچ‌وقت دیگری در زندگی انقدر خوش‌شانس باشم که مورد توجه چنین شخصیت فوق‌العاده‌ای باشم. از جمله چیزهایی که در این صحبت آخر گفت این بود که به نظرش من آدم پرحرفی نیستم اما وقتی سرکلاس حرف می‌زنم نکته‌هایم مرتبط است. بعد پرسید که آیا با این پدیده آشنایم که وقتی زنی حرف می‌زند، کسی توجه نمی‌کند و بعد که مردی همان نکته را می‌گوید همه می‌گویند چه ایدهٔ درخشانی. پرسید که آیا من دربارهٔ خودم در کلاس چنین احساسی دارم یا نه. مدت‌ها است که به این وضعیت فکر می‌کنم. به این‌که تا زمانی که کلاس‌ها آن‌لاین بود من اغلب پرحرف‌ترین دانشجوی کلاس بودم و بحث‌ها را پیش می‌بردم، طوری که بعضاً از مدرس کلاس هم بیشتر حرف می‌زدم. اما از وقتی به این‌جا آمده‌ام به طرز محسوسی کمتر سرکلاس‌ها حرف می‌زنم. بخشی لابد مربوط به اوضاع شخصی من است. این‌که در تهران حالم بهتر بوده و در موقعیتی بودم که اطمینانم به خودم بیشتر بوده و همین حرف زدن و فعال بودن را راحت‌تر می‌کرده. اما به گمانم موضوع کلی‌تر از این‌ها است. روابط قدرت در حضور مؤثرتر است تا در فضای مجازی. هیچ حس شخصی بدی به هم‌کلاسی‌هایم ندارم و می‌دانم به طور خودآگاه چقدر سعی می‌کنند انسان‌های مثبت و موجهی باشند. اما این خودآگاهی به سطح رفتارهای روزمره‌شان نمی‌رسد. سه مرد کلاسیک سفید طبقه‌متوسط در کلاس هستند که هرقدر شخصاً آدم‌های نازنینی هستند، در بحث‌ها و حتی گفت‌وگوهای دوستانهٔ حضوری نمی‌توانند تلاششان برای مسلط بودن و فرد شمارهٔ یک بودن را کنترل کنند. در همین راستا، به نظرم ناخودآگاه، همدیگر را هم جدی‌تر می‌گیرند. اما نمی‌خواستم این‌ها را به دیوید بگویم. نمی‌خواستم بگویم که فضایی که این دوستان ایجاد می‌کنند مشارکت من را کمتر کرده. اما لازم هم نبود که من بگویم. خودش ادامه داد که وقتی من سر کلاس حرف می‌زنم چنین احساسی دارد. گفت که تعجب می‌کند که وقتی من حرف می‌زنم بحث ادامه پیدا نمی‌کند در حالی که به نظرش نکاتم معمولاً مربوط است. از یکی از آن سه‌مرد سفید همکلاسی نام‌برد و گفت که گرچه انسان نازنینی است اما نکاتش معمولاً مربوط نیست و ابراز تأسف کرد که معمولاً سوال‌های اوست که روال بحث کلاس را تغییر می‌دهد. فقط از دیوید کاپلان انتظار می‌رود که این را ببیند و ابرازش کند. و عمیقاً دلگرم شدم وقتی که گفت «با این‌که زیاد حرف نمی‌زنی، وقتی حرف می‌زنی من خیالم راحت می‌شود که دست‌کم یک نفر در کلاس می‌فهمد که من چه می‌گویم و مقاله چه می‌گوید». حتی اگر این تعریف را فقط برای بهتر کردن حال من گفته باشد، شنیدنش از دیوید کاپلان همیشه دلگرم‌کننده است.

 

از چیزهای شخصی‌تری هم حرف زدیم. پرسید که مشکلی هست که بتواند به حل شدنش کمک کند و گفتم که نیست. بخشی از سختی حضور در این‌جا مربوط به فاصلهٔ زیاد از ایران است که کسی نمی‌تواند کاری برایش بکند و من هم احتمالاً به زودی به این وضع عادت می‌کنم. گفت که حتماً عادت می‌کنی وقتی دوستان بیشتری پیدا کنی و ادامه داد که قبل از این‌که به این‌جا بیایم دست‌کم یک دوست داشته‌ام. پ. را می‌گفت. تعریف کرد که در آن اوایلی که برای آمدن من به این‌جا تلاش می‌کرده باری از پ. خواسته است که با من حرف نزدند چون نگران بوده که ممکن است حرف زدن با کسی که در آمریکا است برای من مشکل تازه‌ای ایجاد کند، این را تعریف کرد و گفت «بگذار این‌طور بگویم یک‌نفر هست که می‌خواهد با تو دوست باشد». همان روزها ای‌میلی هم به خواهرم زده بود و توصیه‌هایی کرده بود برای این‌که از هر مشكل پیش‌بیینی‌نشده‌ای جلوگیری کنیم. من آن روزها را یادم هست. پیچیدگی دوستی فعلی‌ام با پ. به کنار، دلگرم‌کننده بود یادآوری این‌که چقدر به همه چیز توجه داشته و دارد.

 

 

دربارهٔ دانشگاه هم حرف زدیم. ابراز نگرانی کردم که در این دو ترم به خودم ساده‌تر گرفته‌ام و سعی کرده‌ام از حیطه‌هایی که برایم آشناست بیرون نیایم. تأیید کرد که تصمیم درستی بوده و به زودی وقت خواهم داشت که کار در حوزه‌های جدید‌تر را شروع کنم و خوب است که فعلاً کاری را کنم که با آن راحت‌ترم. دوست داشتم این را از کسی مثل دیوید بشنوم. گرچه می‌دانم تصمیمی که گرفتم تصمیم لازمی بوده، اما گاهی حس بدی نسبت به خودم دارم. فکر می‌کنم تنبلم و این تنبلی و تمایلم برای باقی ماندن در فضای امن باعث شده که برخی موقعیت‌ها خیلی خوب را از دست بدهم. کلاس‌هایی را نگیرم و با اساتیدی کار نکنم که می‌دانم فوق‌العاده‌اند، چون می‌ترسم که نتوانم فشار را تحمل کنم.

 

با جزئيات نوشتم چون دلم می‌خواهد یادم بماند. دلم می‌خواهد دست‌کم یک تصویر با جزئیات از دیوید داشته باشم. در این سه‌ماهی که ساده نگذشته است،‌ بارها حال بدم را با این کمتر کرده‌ام که به دیوید و کلاسش فکر کنم. به هیجانی که بارها تجربه کردم وقتی چیزی که تا قبل از آن فقط می‌دانستم را ناگهان حس ‌کردم عميقاً فهمیده‌ام. به خاطرات شخصی بامزه‌ای که از فلاسفهٔ دیگر که دوستان نزدیکش بوده‌اند تعریف می‌کند: پاتنم، کریپکی، کواین و… به احترامی عمیقی که هنوز نسبت به اساتیدش ابراز می‌کند: چرچ، کالیش، کارنپ و…، به محبت مدامی که نسبت به خانواده‌اش ابراز می‌کند و تحسینش نسبت به دانشجویان سابقش. دیوید سخاوت‌مندترین، مهربان‌ترین، و باتوجه‌ترین استادی است که دیده‌ام و همه این ویژگی‌ها را تا حدی شگفت‌انگیز و غیرقابل‌باور داراست. بی‌نهایت دلتنگ خودش و کلاسش خواهم شد. و چه حیف که انقدر از حوزهٔ کارش دورم که بعید می‌دانم هیچ‌وقت دیگری سرکلاسش باشم.