اغلب در وضعیت «مرا نه زهره‌ی گفت و نه صبر خاموشی» به سر می‌برم. می‌دانم نباید دوباره وضعیت هیچ رابطه‌ای را به این‌جا برسانم که اگر زمانی بالاخره حرف زدم، طرف مقابلم جا بخورد که فکر می‌کرده در رابطه‌ی دوسویه‌ی خوشایندی هستیم و ناگهان این تصویر با حرف‌های من تغییر کرده. و چه تصویر دردناکی که فکر کنی لحظات خوشی برای کسی که دوستش داری ساخته‌ای و بعد بشنوی که عذابی مدام در جریان بوده. ناخوشی‌ای که شاید می‌شد از آن اجتناب کرد، اگر دیگری حرف می‌زد.

من اما نمی‌توانم از ناخوشی‌هایم بگویم. احساس نزدیکی، صمیمت و همدلی بنیادینی که برای چنین گفت‌وگویی لازم است را اغلب ندارم. هروقت ناخوش و ذهن‌مشغول می‌شوم فاصله می‌گیرم تا بگذرد. گاهی این موضوع تشدید می‌شود اگر چندباری دیده باشم که دیگری با شنیدن ناخوشنودی‌ام، عکس‌العمل غیرقابل‌پیشبینی و دلخوری شدیدی نشان داده است.

غمگینم. از دست دوستی ناخوشنودم و هم‌چنان انتخابم نیست که درباره‌ی ذهن‌مشغولی‌ام حرف بزنم، او هم نمی‌پرسد. من هم سکوت کرده‌ام و فاصله گرفته‌ام. اما همین سکوت و فاصله گرفتن هم دلخوری‌ام را بیشتر می‌کند، این‌که نمی‌پرسد هم. راه‌حل ساده‌ای که هرکسی بدون دانستن زمینه پیشنهاد می‌کند این است که خب حرف بزن. این پیشنهادهای بریده از واقعیت مرا یاد خاطره‌ی یکی از دوستانم می‌اندازد که زمانی از هم‌خانه‌ای غیرایرانی‌اش شنیده بود که «من کتابی خواندم و فهمیدم که مشکل شما اهالی خاورمیانه چیست. شما باید با حکومت‌های‌تان حرف بزنید.» همین‌قدر ساده‌دلانه.

من دلم می‌خواست که امکانی بود که محتوای ناخوشنودی آدمی از دیگری بر صفحه‌ای نوشته شود و بعد بدون این‌که خودت مسئولیتی داشته باشی یا عواقبی متوجه‌ات شود، این نوشته خوانده شود. نه این‌که حتی چیزی تغییر کند، بلکه فقط همین که کسی که نزدیک است دست‌کم یک‌بار بداند که از چه چیزهایی ناراحتی؛ که ناآرامی همیشگی‌ای که پشت لبخند و ملایمت معمول است را ببیند؛ که اصلاً بداند دلخوری‌ای هست.

من دلم می‌خواست برای تو در این‌جا بنویسم که من از این فاصله‌ی فعلی دوستی‌مان زخم می‌خورم و تو بدانی که چه می‌گویم؛ بنویسم که وقتی دوست نبودیم حضورمان خوشایندی محضی داشت و غیاب آزارنده نبود و تو بفهمی که این از دوست‌داشتن زیاد است و نه از دلسردی؛ بنویسم که چه توقعاتی دارم و چه چیزهایی ناخوشایندی‌هایی است که اتفاقاً وجود برخی را پذیرفته‌ام و تو بفهمی که من این هزینه را برای دوستی‌مان انتخاب کرده‌ام. اما حتی این‌جا هم نمی‌شود. نمی‌شود که بنویسم من دقیقاً اوضاع را چطور می‌بینم، داوری‌ام نسبت به هرکدام چیست، احساسم چیست و انتخابم چیست. من که حتی این‌جا هم نمی‌توانم بنویسم، مدت‌ها است از این امید فاصله گرفته‌ام که روزی حرف بزنیم، با صمیمت و همدلی‌ای بنیادین که شرط امکان دوستی است.