تا ثباتی و ساختاری.

حال غریبی دارم. یک نوع بی‌حوصلگی و ناآرامی که دقیقاً نمی‌دانم نتیجهٔ چیست. احتمال می‌دهم که تا حدی به خاطر این زندگی روی هوا و تغییر شرایط زندگی باشد. بلافاصله بعد از تمام شدن ترم (دقیقاً بلافاصله بعد از آخرین امتحان) زندگی‌ام (نه به شکلی ناراحت‌کننده) درگیر برنامه‌های بیرونی شد: مهمان‌داری و سفر. شاید چیزی که نیاز دارم دقیقاً ثبات است و فعلا امکانش نیست. تا زمان زیادی امکانش نیست. شاید دست‌کم دو ماه.

در میان این ناآرامی و آشوب، دلم خواندن و نوشتن متن‌های بلند می‌خواهد و بی‌برنامگی بیرونی امکان این را کم می‌کند. البته بی‌حوصلگی هم بی‌تأثیر نیست. نوشتن این متن هم پاسخی به همین نیاز درونی است.

دارم سکنلن می‌خوانم و مقالاتی از باربارا. هیجان‌انگیز است اما نمی‌توانم تمركز کنم. چندبار وسوسه شدم که شروع به نوشتن کنم اما نتوانستم. این بهانه را هم دارم که بهتر است کمی بیشتر بخوانم و با ذهن مطمئن‌تری شروع به نوشتن کنم.

از معدود دلخوشی‌هایم این است که هرچه بیشتر می‌خوانم بیشتر حس می‌کنم که چه تصمیم درستی برای موضوع کارم گرفته‌ام. چقدر من است. چقدر دوستش دارم و چقدر از نظر فلسفی غنی و مرتبط به حوزه‌های دیگر است. موضوع تا حدی با خوش‌شانسی انتخاب شد. از همان حدود سه سال پیش که کاملاً تصادفی با حوزه‌ای که اصلاً فکر نمی‌کردم موضوع علاقه‌ام باشد مواجه شدم، تا همین حالا، اجزای مختلف موضوع ذهنم را به خود مشغول کرده بود. با این‌حال سوالی که به آن بپردازم بسیار دیر سروشکلی گرفت.

چند ماه بعد از اینکه هم‌دوره‌ای‌هایم مدت‌ها بود که کار بر پروپوزیشن‌شان را شروع کرده بودند، هنوز نمی‌دانستم می‌خواهم دربارهٔ چه بنویسم. باری رفته بودم با شانا دربارهٔ موضوعی جزئی در کتابش حرف بزنم و آخر صحبت پرسید «برای پروپوزیشن‌ات فکری کرده‌ای؟» ایده‌ای نداشتم. گفت که بر اساس شناختش از من فکر می‌کرده که دارم دربارهٔ وظیفهٔ اخلاقی در تبعیت از قانون کار می‌کنم. پیش‌تر کمی دربارهٔ این موضوع خوانده و نوشته بودم. اما در ذهنم نبود که بخواهم پروپزیشن را در این باره بنویسم. کمی از ایده‌هایم قدیمم حرف زدیم و سعی کرد ایدهٔ منسجمی را از حرف‌هایم بیرون بکشد. پیشنهاد داد بروم با باربارا درباره‌اش حرف بزنم. موضوعی که در نهايت درباره‌اش نوشتم این نبود. اما همین صحبت جرقه‌ای برای شروع کار شد.

پروپوزال‌ها و پیش‌نویس‌های اولیهٔ کارم را که نگاه می‌کنیم ربط کمی به نتیجهٔ نهایی کار دارد. فقط برایم خودم و باربارا روشن است که چرا این مسیر باید طی می‌شد تا کار آن شکل نهایی که داشت را پیدا کند. خوش‌شانسم که باربارا با این مدل کار کردنم همراه است. تقریباً همیشه همین‌طور است که از ایده‌های خیلی کلی و مبهم، و بعضا ناسازگار، شروع می‌کنم و بعد مشخص می‌شود که کدام خطش را می‌خواهم پی بگیرم و به جزئیات برسم. برای کسی که از دور می‌بیند شاید این روش معقول و معمول کار باشد. اما این‌طور نیست. دست‌کم در محيط و حوزه‌ای که من کار می‌کنم این‌طور نیست. اغلب افراد از جزئيات شروع می‌کنند تا شاید به حرف کلی‌ای برسند یا نه. من این روش دوم را تحسین می‌کنم اما نمی‌توانم. تا حدی به همین دلیل است که سختم است که با کسی غیر از باربارا کار کنم. نه این‌که او با روش نامتعارف کار کردنم همدل باشد. اما آن‌قدر من را می‌شناسد که می‌داند چطور کار را پیش ببرد.

نسخهٔ نهایی پروپوزیشن دربارهٔ این بود که اگر اتونومی مبنای وظایف اخلاقی باشد، آن‌گاه باید امری چندوجهی باشد، نه آن‌طور که گاهی گمان می‌شود امری مطلق. گرچه از نظر آن چند نفری که درگیر کار بودند و نسخهٔ نهایی را خوانده‌اند، استدلال جدی‌ای به نظر می‌رسید، حالا که باید به مرحلهٔ بعدی کار بپردازم، می‌دانم که این نقطهٔ شروع استدلال اصلی‌ام نخواهد بود. دوباره فقط برای خودم و باربارا روشن خواهد بود که چرا باید این متن بلندپروازانه و تا حدی مغشوش را می‌نوشتم تا حالا بتوانم کار اصلی‌ای که شاید ربط مستقیمی به این ایده نداشته باشد را شروع کنم.

گاهی چیزهایی به ذهنم می‌رسد و بسیار هیجان‌زده می‌شوم. اما همان‌طور که یادداشت‌های شخصی‌ام را می‌نویسم، به چند ماه بعد فکر می‌کنم که همهٔ این‌ها به نظرم پرت‌وپلا خواهد رسید. آنقدر این روال تکرار شده که دیگر نمی‌توانم به هیچ هیجانی که در لحظه با ایده‌ای غالب می‌شود اعتنا کنم.

بی-خودی

آمدم برای ف توضح دهم که حالم چطور است، گفتم «دیده‌ای گاهی اوضاع اطراف و شرایط بیرونی آشفته است اما تو آرامی و حالت بد نیست؟ من در وضعیت معكوس این حالم». هر دو خنده‌مان گرفت که حالم را با توصف وضعیت متضادش توضیح دادم. اما می‌دانم چرا چنین کردم. وضعیت معمول من، خصوصاً در آن چند سال فاصلهٔ ارشد و دکتری که دوباره فرصت زندگی در تهران را داشتم، مطابق جملهٔ اول بود. گویی بلاهای بیرونی به سختی می‌توانستند آرامش درونی‌ام را خراب کنند. بارها در این‌جا نوشته‌ام و از مهم‌ترین حسرت‌هایم است که در زندگی فعلی وضعیت معکوس است.

وضعیت بیرونی، دست‌کم ظاهراً، خوب است. سال سخت اما موفقی را گذراندم. با مسئولیت دانشجویی‌ای که داشتم برخی کارهای زمین ماندهٔ دانشکده را سروسامان دادم و مطمئن بودم که دیگران قدر کاری که کرده‌ام را می‌دانند، فعالیت اصلی سال سوم که نوشتن و دفاع از مقاله‌ای بلند است و طوری آمادگی پایان‌نامه است خوب پیش رفت و رضایت‌بخش تمام شد، دو درس اجباری مانده را با نمره‌ای بیش از انتظار و نیاز خوب گذراندم، و زندگی شخصی‌ام سامان بهتری گرفت.

از بیرون که نگاه کنم، احتمالاً همهٔ آدم‌های درگیر زندگی‌ام در سال گذشته از عملکردم راضی‌اند. منظورم اساتید است و شاگردهایم و همکلاسی‌هایم. اما من حالم خوب نیست. احساس می‌کنم زندگی‌ام در سال گذشته سلسله‌ای بود از کنش‌هایی برای راضی کردن آدم‌های اطراف و معیارهای بیرونی. انگار نارضایتی شخصی، یا دست‌کم نبود رضایت شخصی، را با دلخوشی‌های کوچک بیرونی سرکوب کردم. چرا باید آن مسئولیت دانشجویی را می‌گرفتم و بیش معمول برایش زمان می‌گذاشتم؟ چرا باید درسی که به حوزهٔ کارم بی‌ربط است را با بالاترین نمره می‌گذراندم؟ چرا وقتی تی‌ای درسی با استادی پرمشکل بودم سعی کردم تا بچه‌ها کمبود کمتری حس کنند؟ چرا در اثر همهٔ این‌ها انقدر کم برای خودم زمان گذاشتم؟ آن‌قدر کم که حتی فرصت این‌که فکر کنم که چه می‌خواهم را هم نداشتم.

فقط در زندگی کاری‌ام این‌طور نبودم. احساس می‌کنم در زندگی شخصی‌ام هم همین الگو را داشتم. تلاش مدام برای راضی نگه داشتن همه: برای تطبیق با معیارهای بیرونی. آن هم برای منی که همیشه تا جایی که توانسته‌ام از هر توقع از پیش مشخصی فرار کرده‌ام و زیرش زده‌ام. فکر می‌کنم شاید برای همین است که مدت‌ها است که گویی رابطهٔ از راه دور (چه در دوستی و چه در رابطهٔ عاشقانه) برای من بهتر جواب می‌دهد: کمتر همیشه درگیر انتظارات دیگرانم. نه این‌که همیشه دیگران چیزی بخواهند و بگویند. این منم که نمی‌توانم به این فکر نکنم که دیگران چه توقعی دارند. حتی اگر آن توقع را برآورده نکنم، فشار روانی‌اش را با خودم می‌کشانم. بارها از ذهنم گذشته که کاش کسی بود که دوستم داشت اما دست‌کم برای مدتی هیچ توقعی نداشت: تماس می‌گرفت و حالم را می‌پرسید نه برای این‌که وظیفه‌ای در دوستی یا رابطه را برآورده کنم، بلکه برای این‌که پناه باشد و گوش دهد، بدون هیچ خواستی، بدون هیچ توقعی.

رویکردم نسبت به روابط شاید از نظر اخلاقی قابل دفاع باشد، اما حس می‌کنم دیگر انسانی نیست. بزرگترین دغدغه‌ام و تعین‌کننده‌ترین دلیل در رفتارهام در رابطهٔ انسانی اصل وظیفه است. دیگر کمتر از رابطهٔ انسانی لذت می‌برم یا کاری را می‌کنم که برایم طبیعی است یا دوست دارم. عمدتاً کاری را می‌کنم که فکر می‌کنم وظیفه دارم که انجام دهم. نتیجه‌اش آدمی بداخلاق و ناخوش در رابطه است. کسی که می‌توانی رویش حساب کنی و تا حدی اطمینان داشته باشی که خطای بزرگی نمی‌کند، اما نمی‌توانی لحظات شادی و سرخوشی سبک‌بار را با او تجربه کنی.

مدت‌ها است که روزها می‌دوم و شب‌ها هیولایی که روزها با کار پنهانش کرده‌ام سر برمی‌آورد و نیزه می‌زند که «همهٔ این‌ها که چه؟ این چیزی است که هستی؟ این چیزی است که می‌خواستی؟»