این روزها دوباره با وسواس کار می‌کنم. می‌گویم وسواس و دقیقاً منظورم وجه منفی عادتم به کار کردن است: آن‌قدر که مفید و لازم است کار نمی‌کنم، کار را برای خودم سخت و پرهزینه (از نظر زمان و انرژی) می‌کنم. و حالا این به طور خاص مسئله‌زا است، چون تا قبل از این همیشه میزان کار مقرر شده از زمان و توانی که می‌گذاشتم کمتر بود و این رفتار وسواس‌گونه باعث کم‌آوردن وقت و توان نمی‌شد. اما حالا این‌طور نیست، کار بدون این‌که من با رفتارهای دیوانه‌وار سخت‌ترش کنم، بسیار سنگین است، تقریباً به حد طاقت کسی با شرایط من.

آن‌چه می‌گویم رفتار وسواسی چنین مصادیقی دارد: بار اول متن را می‌خوانم و تقریباً کل آن را به زبان خودم یک‌بار می‌نویسم (واقعاً تقریباً تمام متن را یک‌بار برای خودم می‌نویسم، نه این‌که خلاصه کنم) بعد نوشته‌های خودم را می‌خوانم و خلاصه‌ای در ذهنم تنظیم می‌کنم و بعد این خلاصه را می‌نویسم (اغلب تایپ می‌کنم). یک‌بار هم بعداً خلاصه‌ام را می‌خوانم. نمی‌دانم چرا، نمی‌فهمم چرا با ساده‌ترین متن هم این کار را می‌کنم. البته خلاصه‌هایی که در نهایت نوشته شده‌اند، قابل احترام‌اند و حتی می‌توانم فکر کنم که سال‌ها بعد هم، اگر لازم شد، به جای خواندن متن اصلی به آن‌ها رجوع کنم و آن‌چه می‌خواهم را بیابم. اما خب که چه؟ کل این‌ها به چه قیمتی؟ یا خدا نکند که زبان اصلی متن را بدانم اما قرار باشد متن را به زبان دیگری بخوانیم: تقریباً قطعی است که کل متن را به هر دو زبان خواهم خواند.

این آخری را که نوشتم به ذهنم رسید که نکند این رفتار بیمارگونه حاصل و تشدیدشدهٔ برچسب‌هایی باشد که اطرافیانم سال‌ها بر پیشانی‌ام کوبیده‌اند. شاید قبل از تأکید آن برچسب‌ها، من فقط کمی سخت‌گیر بودم. اولین باری که ماجرای این برچسب جدی شد، اولین باری که واقعاً از آدم‌ها شنیدم که درباره‌اش حرف می‌زنند، بعد از این بود که بهاره یک‌بار در وبلاگش دربارهٔ وسواس من در خواندن متن هایدگر نوشت. چند روزی ساکن خوانده‌اش بودم و برای درسی بخشی از هستی و زمان را می‌خواندم، دو ترجمهٔ فارسی و دو ترجمهٔ انگلیسی را گذاشته بودم جلوم و گاهی هم به متن آلمانی (که آن موقع تقریباً برایم غیرقابل‌فهم بود) نگاه می‌کردم. آن نوشتهٔ بهاره را، در آن سال‌هایی که وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی رونق بیشتری داشت، چندنفری از اطرافیانمان خوانده بودند. اگر این اولین خاطرهٔ خودم از وسواسم بودم، شاید باور می‌کردم که ارجاعات بعدی چند نفر به آن نوشته، نقطهٔ شروع این رفتارها بوده. اما حالا که فکر می‌کنم یادم می‌آید که یک‌سال قبل از این ماجرا، وقتی هنوز دانشجوی ادبیات بودم، کتابی ششصد صفحه‌ای را برای یک درس تقریباً حفظ کردم. به همین شکل که یک‌بار کل مطالبش را برای خودم نوشتم، و چندبار متن را خواندم و خط کشیدم و هایلایت کردم. هنوز به آن کتاب نگاه می‌کنم وحشت می‌کنم.

به این وسواس که فکر می‌کنم چیزهای دیگری هم یادم می‌آید. یادم می‌آید که یک‌بار به نون معترض شدم که تنها کسی بوده که می‌توانسته کمکم کند که از این وسواس بگذرم و رفتارش فقط وسواسم را شدیدتر کرده. قابل گفتن نیست که چرا فکر می‌کردم نون می‌توانسته کمک کند. شاید کل این نوشتن به بهانهٔ یاد نون بوده. یاد نون که از انگار خودش عزیزتر است، چون بی‌آزارتر است. انقدر بی‌آزار که من  لحظاتی که مثل امشب بعد از کلاس آشفته می‌شوم و حس بدی به خودم دارم، لحظاتی که بیشتر از هر وقتی نیاز به حمایت روحی و مهربانی شخصی دارم، هنوز ناخودآگاه چندبار پشت‌سرهم اسمش را می‌گویم.