جایی میان روانشناسی و فلسفهٔ اخلاق در روزمرگی آرامتر
این روزها حالم بهتر است. توصف سادهشدهای که به دوستانم در اینجا میدهم این است که حس میکنم دوباره خودم را پیدا کردهام. مشکلاتی هست اما من همان حال قبلیای را دارم که اغلب نسبت به مسائلم داشتهام: میتوانم آنها را دستکم تا حدی از حال شخصیام جدا کنم. انقدر حالم خوب است که حس میکنم بخشی از کار نکردن این روزها تقصیر این حال بهتر است: انگار نمیخواهم کار کردن فرصت و امکان لذت بردن از این حال را بگیرد. میخواهم بهلم به این حال آرامتر که نمیدانم چقدر دوام خواهد آورد.
مهمترین عامل رد شدن از آن حال آشفتهٔ چندی پیش زمان است. هیچ چیز به اندازهٔ گذر زمان حال را تغییر نمیدهد. چیزهای دیگری هم هست. یکی حرف زدن دوباره با نون است. من آن سارهای که دوست نون است را دوست دارم. در کنار دوستیاش آرامتر و مسلطترم، با همهٔ ناامنیهای ممکن. تأثیر دوستیاش بر من این است که گویی میتوانم از هر آشفتگیای عبور کنم. این نیست که اگر نباشد نتوانم. تا به حال همیشه و با هر کسی یا تنها از آشفتگیهای زندگی عبور کردهام. اما با بودن نون انگار در همان زمانی که آشفتگی را میگذرانم مطمئنترم و دلآرامتر به اینکه روزهای ناآرام میگذارد و دوباره اوضاع بهتر خواهد شد. حضورش گذر از دوران سخت را سادهتر میکند، حتی اگر سریعتر نکند. البته شوق دیدارش هم هست. نمیدانم اگر قطعی شود که به زودی همدیگر را نخواهیم دید باز هم همینقدر آرام و در حال خوش خواهم بود یا نه. حال دوستیمان در همهٔ این سالهای طولانی دوری اینطور بوده که شوق دیدار باشد ولی انتظارش نه. اما حالا که شوق منتظر دارم، نمیدانم اگر به وصل نرسد چه حالی خواهم داشت.
نگرانیهایی هم دارم، از جنس نگرانیهای معمول: نکند بیش از حد (خودم) وابسته باشم یا وابسته به نظر برسم. نگرانیام از بیش از خواست طرف مقابل بودن در رابطه و دوستی مثل همیشه برجاست.
تصمیم برای حرف زدن با نون برای من جایی قرار میگیرد که عمیقاً به تفردم وابسته است. جایی که از اصول کلی اخلاقی و سادهسازی احساسی روانشناسانه دور است. همین چند روز پیش بود که به این فکر میکردم که در پرداختن به دشواریهای رابطهٔ انسانی جایی خالی بین رویکرد فلسفهٔ اخلاق و روانشناسی وجود دارد: رویکردی که به تو بگوید چطور آدم جالبتری باشی. متأسفانه توصیف بهتری از «جالب» برای آنچه که در ذهنم است پیدا نمیکنم. اگر فلسفه اخلاق قواعد خشک را تحميل میکند (حتی اگر اصولگرا نباشی) و روانشناسی مراقبت از خود و حال بهتر، جای رویکردی خالی است که در مواقعی راهي را پیش پایت بگذارد و به آن تشویق کند که لزوماً با اصول اخلاقی سازگار نیست و از خودخواهی/مراقبت-از-خودی که معمولاً روانشناسی توصیه میکند هم فاصله دارد ولی از تو انسان غنیتری با تجربههای انسانی شدیدتری میسازد. راهی که آدم را شخصتر میکند، نه شخص سالم اخلاقی و نه شخص سالم روانشناسی؛ بلکه شخصی با تفرد بيشتر.