غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
دیشب به معنای دقیق کلمه در این حال بودم. اول خبری رسید که دیدار رفیق را بیش از هروقت دیگری در شش سال گذشته محتمل میکرد و شوق دیدار بیشتر و درد فراق شدیدتر شد و بعد خبر استعفای ظریف آمد.
دیروز صبح بیقرار بودم. برای هزارمین بار در صندوق ایمیلهای رسیدهام میگشتم که ببینم پارسال خبرهای مربوط به دانشگاهها کی آمد. کمی که از صبح گذشت، خودم را با خواندن اشعار شاعری قدیمی سرگرم کردم. چند روز قبل دوباره افتاده بودم به یافتن زیرخاکیهای ادبیات فارسی. نتیجه امیدبخش بود؛ چهار کتاب پیشتر نادیدهی موافقِ طبع پیدا کردم. برای مدتی دستم پر است که در این مواقع ناآرامی خودم را هیجانزده کنم. چندی از یافتههایم را برای دوستان دیگری که حدس میزدم سلیقهی مشابه دارند فرستادم. نوعی عکسالعمل فکر نشده: شاید دیگران هم ناآرام باشند (چرا ناآرام باشند؟ مگر آنها هم منتظر خبری هستند؟) و به نحو مشابهی ناآرامیشان را فراموش کنند (مگر همه قرار است با خواندن نوشتههای زیبای قبلاً نادیده وضع فعلی را فراموش کنند؟) زیاد چنین کاری میکنم. انگار وقتی تنشم بالا است، نمیتوانم تمایز حال خودم و دیگران را بفهمم و زیادی همذاتپنداری میکنم، البته به نحو معکوس.
در حال خواندن یکی از این چهار کتاب بودم که ایمیلی رسید. بیحوصله بازش کردم و انتظار داشتم که خبر ناامیدکنندهای باشد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم خبر دقیقاً چیست. برای «ناصح» نوشتم و چند دقیقهی بعد حرف زدیم. همهی احتمالهای دیگر و خبرهای منتَظَر دیگر را تعلیق کردیم و فقط ماندیم بر همین خبر خوش. از جزئیات حرف زدیم، چونان احتمالی نزدیک و برنامهای مقدر؛ گویی برنامهی صبحانهی فردا را هماهنگ میکنیم، همینقدر نزدیک و در دسترس و بینگرانی و بیشبهه. صحبت را مجبور شدیم ناگهان قطع کنیم و باقی روایت در ذهنم گذشت، در خوابی که اینبار موقعیت مکانیاش تغییر کرده بود و نزدیک به او بود.
هنوز شبها زود میخوابم و صبحهای نسبتاً زود بیدار میشوم تا کارهایم را جمع کنم، که حالا دیگر پایان زمانی مشخصی دارند. اما هیجان و خوشی بیدارم نگه داشته بود. رمان و کتاب سَبُک جواب نمیداد. گوشی را برداشتم و در لحظه خبر آمد: استعفای ظریف. حسم شبیه لحظهی خواندن خبر فوت هاشمی رفسنجانی بود. آن خبر که رسید در اتاقم تنها بودم. رفتم به آشپزخانه تا شاید همخانهایهایم باشند. کسی نبود. چای ریختم و نشستم سر میز. گریهام گرفته بود. همخانهای چینی آمد به آشپزخانه. مانده بودم چطور و چی را برایش توضیح دهم. به توضیحانم با تعجب گوش کرد و با تعجب بیشتر از خانه بیرون رفت. برای رفیق مکزیکی نوشتم چه شده و گفتم ماندهام به اطرافیانم در اینجا چه بگویم: بگویم از مرگ سیاستمداری که قبلاً منفور و بعداً پناه بوده غمگینم؟ آن روز میل و انگیزهی لحظهایام برای امیدوار بودن زیاد بود. این بار اما گیج بودم. تا صبح خوابم نبرد. مدام خواندم و عصبیتر شدم. حالا آرامترم. در سیاست هم مثل زندگی شخصیام، باورم به فاجعه محدود است. درست میشود...