ازدسترفته
یکسال پیش فکر میکردم در اواخر تابستان امسال خواهم نوشت «اینکه پیرانهسرم صحبت یوسف بنواخت». و شاید جایی دیگر توضیح میدادم که همین تکمصرع، چون کلبهی احزانی در کار نبوده. لذتها و شادکامیها پابرجا بوده و همزمان انتظاری خوش برای دیدار محتمل آينده. یکسال پیش احتمال چنین دیداری بیش از هروقت دیگری بود. فکر میکردیم من به آنجا خواهم رفت و لابد قرار بود که نزدیکی حتی بیشتر شود. من نرفتم، او هم منتظر نماند. وضع عجیبی پیش آمد. نمیدانم اگر تصمیم عملی شده بود هم ممکن بود که چنین جداییای اتفاق بیفتد یا نه. اما انگار روی دلم مانده بود که این تصویر را یکجا ثبت کنم، اینکه منتظر بودم دیدار میسر شود و آن تکمصرع را بنویسم، بنویسم که دوستی را از چند سال آزگار دوری نجات دادیم و بنویسم که بدون حزن چنین کردیم، با لذت بردن از زندگی شخصی و خوشی از حضور دیگری، همانقدر که امکانش بوده.