بیعنوان
امروز از دندهٔ چپ بلندشدم. باید مراقبت کنم که کسی را گاز نگیرم. از خانواده تا دوستان، تا حالا خطر از بیخ گوش چند نفر گذشته، من هم البته کظم غیظ کردهام. رفتم نرمافزار مربوطه را چک کردم تا ببینم این حال ربطی به بالاوپایین هورمونها دارد یا نه. علیالظاهر نباید داشته باشد. در این روزگار بیحادثه و ساکن، فقط میماند که حال آدم با اتفاقات درونی تغییر کند. تقصیر هورمونها که نبود، احتمالاً از سر خواب دیشب است.
دیروز از نون پیامی رسید، دقیقتر اینکه پاسخی داد به سلسله پیامی که مدتی است آغاز شده، شاید چهارمی یا پنجمی. پاسخش را در لحظه نوشتم ولی طبق عادت این چند ساله که نامههای از نظر حسی شدید را در لحظهٔ نوشته شدن نمیفرستم، نوشتهام را گذاشتم در پیشنویسها تا امروز بفرستم. اما دیشب آن خواب لعنتی آمد. در خواب آن سلسلهٔ پیامها ادامه پیدا کرده بود، من نتوانسته بودم بگویم که هنوز هم بدون توضیح و حرفزدن دربارهٔ تمامشدن قبلی نمیتوانم ادامه دهم، صحبت دلدارانه ادامه پیدا کرده بود و در این میان عکسهایی هم ردوبدل شده بود و من بیشتر دلم غنج رفته بود برای آن پیکر زیبا و ناتوانتر شده بودم که اعتراضی کنم. صبح که بیدار شدم برایم روشن بود که امروز هم پاسخ را نخواهم فرستاد. این خواب مرا از نظر حسی در موقعیت متزلزلی قرار داده، باید منتظر بمانم تا تأثیرش از بین برود و با ذهنی سردشده ببینم چه میخواهم بگویم. به گمانم غیر از خود خواب که از نظر حسی بالاوپایینم کرد، همین که کار ناتمامی دارم (یعنی پاسخ دادن به پیام نون) عصبیترم کرده.