از تفاوت‌ها و شباهت‌ها او و من، دو تصویر

 

او

دربرم گرفته بود تا شاید آرام شوم. بعدها گفت که حس می‌کرده پاهای کودک دوساله‌ی تب‌دارش را شسته، بغلش کرده و منتظر است تبش پایین بیاید.

من

آشفته بود و دستم را روی صورتش گذاشته بودم. حس می‌کردم خواهر/برادر بزرگ‌ترم مریض است و دیگرانی تواناتر از من مشغول مراقبت‌اند، من فقط می‌توانم کاری کنم از جنس محبت‌های کوچک برای خوشی‌های لحظه‌ای و آرامشی موقت.*

 

* هشت ساله بودم و سخت بیمار شدم. خواهرکم که او هم کوچک بود و ظریف، هر روز هندوانه‌ی بزرگی را تا وسط خانه قل می‌داد،‌ با رنده‌ی دستی آبش را می‌گرفت، صاف می‌کرد و برایم می‌آورد تا چند دقیقه‌ای بر من راحت‌تر بگذرد.

 

مثل اعتیاد

نبودنش التهاب و ناآرامی، بودنش لذت شدید و بلافاصله بعد از رفتنش انتظار و تلاش برای باز داشتنش.

 

پی‌نوشت: یادت نمی‌آید بار قبل که ساره‌ی به شکل آزارنده باملاحظه، بدل شد به آدمی که حتی وقتی می‌داند حضورش ناخوشایند است، نمی‌تواند از صدا کردن دریغ کند، چیزی از جنس ناآرامی اعتیادگون در جریان بود. حساسیت ذهنی‌ای که باعث می‌شود ذهن قفل کند روی یک عمل خاص و هیچ کاری نتواند و فلج شود تا به آن برسد. شبیه آدمی که تصمیم می‌گیرد سیگار را ترک کند، و حتی وقتی بدنش نیاز به آن ندارد، همین‌که یاد سیگار از ذهنش بگذرد، چنان بی‌قرار می‌شود که گویی تا به آن نرسد هیچ کار دیگری ممکن نیست، خارش ذهنی‌ای که هیچ‌طور دیگری آرام نمی‌شود. خواستنت چنین چیزی بود. دیگر می‌شناسمش و هشداری کافی است که بدانم دوباره به چنین وابستگی‌ای سقوط کرده‌ام و باید تا دیر نشده بیرون بیایم.

چشمان گریانت

 

 

غروب بر دریا و آسمان آبی

ابراهمیم باش،

گلستانت می‌شوم

.....

حقیقت این است که ابراهیمی شده‌ام در میان آتش فتاده، کاش گلستانم بودی.

حفره‌ها پر نمی‌شوند، زیاد می‌شوند.

بیش از صد روز گذشته.

زندگی ادامه دارد، خوش هم می‌گذرد و از همه مهم‌تر از تصمیمی که گرفتم پشیمان نیستم.

اما اگر گذارت به این‌جا افتاد، بدان که بعد تو چیزی از زندگی من کم شده. هنوز گاهی که حواسم نیست و دستم به این جای خالی می‌خورد، درد می‌گیرد.

 

 

از تفاوت‌ها و شباهت‌های او و من: در راستای این‌که پایان‌نامه را خطی نمی‌توانم پیشتر برم

من: مثل شاعری که نتواند شعر بگوید.

 

او: پیغمبری شدم که خدایش او را از خویش رانده بود/مسدود مانده راه زبان نبوتش.

از تفاوت‌ها و شباهت‌های او و من

من: ملت وقتی با پارتنرشون به هم می‌زنن به هم می‌ریزن، من وقتی با استاد راهنمام سر یه مفهوم بنیادین در کانت اختلاف‌نظر پیدا می‌کنم.

 

او: آخه پارتنر رو می‌شه راحت عوض کرد، اما استاد راهنما رو نمی‌شه.

از تفاوت‌ها و شباهت‌های او و من: کنار

من: ما را توان کنار گذاشتن نیست.

او: ما را توان کنار آمدن نیست.

از تفاوت‌ها و شباهت‌های او و من: قطع و وصل


من: فقط وقتی می‌پرسم هنوز می‌خواهی به رابطه ادامه دهی، که مطمئن باشم اگر گفتی نه، می‌توانم بی سختی شدیدی رها کنم.

او: فقط وقتی می‌پرسم هنوز می‌خواهی به رابطه ادامه دهی، که مطمئن باشم اگر گفتی آره، می‌توانم بی سختی شدیدی ادامه دهم.

از شباهت‌ها و تفاوت‌های او و من


او: حضور کوتاهت

من: کوتاهی حضورت

از تفاوت‌ها و شباهت‌های او و من: غلط مصحح

گفته بودم ممکن است بعد از این سفر، دیگر دیداری نباشد یا دیدار بسیار کم و دیر ممکن شود.

نوشت: «deltangihaye adami ra bad tarane i mikhanad»

وسط عروسی دوستی بودیم و ارکستر بدصدا ترانه‌ای با مضمون دوری و جدایی را با ریتمی تند می‌خواند.

خوانده بودم: «دلتنگی‌های آدمی را بد ترانه‌ای می‌خواند.»

از تفاوت‌ها و شباهت‌های او و من (سفارشی)

من: «زنگ زدم خبر بدم من آزمون دکتری و يک بورس دکتری داخلی "ثبت‌نام" کردم»

او: «به‌نظر من بری شوهر کنی بهتره»

پی‌نوشت: "او" دکترای فلسفه دارد، "من" صرفا آزمون را ثبت‌نام کرده و هيچ قصدی برای سال بعد دانشجوی دکترا شدن ندارد. "من" و "او" نيم‌ساعت درباره‌ی تفاوت‌ها و شباهت‌هاي شوهر کردن و دکترای فلسفه در ايران خواندن حرف زدند. در آخر هم حسی شبيه مرد فيلم هامون که می‌زند توی گوش زن فيلم هامون و هر دو جا می‌خورند داشتند.


از تفاوت‌ها و شباهت‌های او و من (خوش‌اخلاقی)


دلتنگی بيخ گلويم را گرفته:

من: «دلم برای آن مسير کوتاه تا دم در که غرغر مي‌كردم تنگ شده.»

او: «فکر می‌کنم چند باری هم حرفمان شد. من برای چيزهای بعد از در دلم تنگ شده.»

از شباهت‌ها و تفاوت‌های او و من (هواشناسی)


او: «واقعیت این است که صحبت با تو هنوز به‌شدت این فضای سرد را گرم می‌کند، اینجا شده منفی بیست‌و‌سه درجه.»

من: «این‌جا هوا باز هم آلوده‌تر شده،‌ اما حرف زدن با تو نشان میدهد من هنوز می‌توانم نفس بکشم.»

از شباهت‌ها و تفاوت‌های او و من (پی‌ام‌اس و سفر)


من:

پی‌ام‌اس پرمحبت‌ترم می‌کند و انتحاری‌تر. برخی حرف‌ها را فقط در شرایط پی‌ام‌اس می‌زنم، برخی ای‌میل‌ها را فقط در این شرایط می‌توانم بنویسم، برخی درخواست‌ها و اعتراف‌ها را فقط در این شرایط می‌توانم مطرح کنم.

او:

دور است، بسیار دور و من اولین بار است که می‌بینم می‌گوید «جانم»، یا نسبت به‌چیزهای کوچک احساسی نشان می‌دهد، یا به محبتی عکس‌العمل نشان می‌دهد، یا ابایی ندارد از نوشتن برخی چیزها (چه در فضا عمومی و چه شخصی).

شباهت‌ها و تفاوت‌های او و من 3



او:
می‌پرسم برای بهبود حالش چه می‌شود کرد، جواب می‌دهد: «خواندن نوشته‌های تو به شهادت آمار همیشه موثر بوده، خواند ای‌میل در بهبود حال.»
-------

من:
«
یک‌روز شمار draftها سر به آسمان می‌زند.»

پارادوکس

"پیشنهادِ بی شرمانه"

پی نوشت: نمی فهمم نمی فهمم نمی فهمم، طبعاً

دلم برایت گرم می شود

تنها یک خدا می تواند مرا نجات دهد

نون

...

خدا را از و إن یکاد افتاده روی سینه ات بکش بیرون

بگذار ببویم خدایی را که شب ها کنار سینه های تو می خوابیده

شب دیوانه ای بود

پی نوشت:از هر سه دیوانه ای که شب را دیوانه تر کردند...

نفر چهارم خودم بودم. مرکز ثقل جهان

گند

بفهم! بفهم که هر کس در زندگیش حق دارد گند بزند. حتی تو

حس

بعید می دانم به این زودی ها جرئت کنم که بگویم "هیچ حسی ندارم"

ساره در لب هایش سکوت بود، در دستانش راوی

قسم به خدای غایب در رویاهایت که اگر نباشی تمام کتاب ها را سر خواهم برید...

صاحاب

در این دفتر نوشته های بسیاری هستند که صاحبانشان را گم کرده ام

نسخه خطی

فکر کن که چه می شد اگر مجبور بودیم هر کتاب را با دست خط یک نفر بخوانیم.

تعصب

متعصب: کسی که به جای خشم گرفتن بر دنیای فاسد، بر کسانی که در معرض آسیب اند خشم می گیرد.

جواب دندان نشکن

یکی:خدا قبل از اینکه انسان را خلق کند چه می کرد؟

کشیش:هیزم جمع می کرد برای کسانی که چنین سوال هایی می پرسند.

پی نوشت: این را دکتر بهشتی سر کلاس قرون وسطی وسط نمی دانم کدام بحث گفت