از تفاوتها و شباهتها او و من، دو تصویر
او
دربرم گرفته بود تا شاید آرام شوم. بعدها گفت که حس میکرده پاهای کودک دوسالهی تبدارش را شسته، بغلش کرده و منتظر است تبش پایین بیاید.
من
آشفته بود و دستم را روی صورتش گذاشته بودم. حس میکردم خواهر/برادر بزرگترم مریض است و دیگرانی تواناتر از من مشغول مراقبتاند، من فقط میتوانم کاری کنم از جنس محبتهای کوچک برای خوشیهای لحظهای و آرامشی موقت.*
* هشت ساله بودم و سخت بیمار شدم. خواهرکم که او هم کوچک بود و ظریف، هر روز هندوانهی بزرگی را تا وسط خانه قل میداد، با رندهی دستی آبش را میگرفت، صاف میکرد و برایم میآورد تا چند دقیقهای بر من راحتتر بگذرد.