شبه گزارشی(توصیفی) از مناظرهی فلسفی بین دو
نمایندهی "شاخص" دو "نحله" (!!!)
این گزارشگونه سه بخش دارد: اول: توصیف دو شخص
مناظره کننده. دوم: توصیف شرایط لازم برای مناظره. سوم:گزارش اصلی مناظره.
بخش اول:
گفتوگوی
بین فلسفههای قارهای و فلسفههای تحلیلی ممکن به نظر نمیرسد، چه برسد به اینکه
دو طرف گفتوگو کاوه لاجوردی و بیژن عبدالکریمی باشند.
پیش از مناظره هرقدر با دوستان اهل فلسفه دربارهی
این حرف زدیم که متفاوتتر از این دو در جامعهی فلسفهی ایران کیست به نتیجه
نرسیدیم. کاملاً به نظر میرسید که حتی اگر قصد برگزار کنندگان مناظره این بود که
دورترین افراد به هم را برای این مناظره اتنخاب کنند تا امکان هر دیالگوی از
بین برود هیچ گزینهای بهتر از این وجود نداشت.
با شناختی که از هر دو طرف داشتم، حدس میزدم که
هر دو به گونهای بحث خواهند کرد که امکانی برای گفتوگو نماند. اصلاً مانده
بودم که این دو نفر که بسیار هم در موضعشان رادیکال هستند چرا دعوت به این مناظره
را پذیرفتهاند؟ هیچ کدام از این دو را افرادی متعهد به گفتوگو در این زمینهی
خاص نمیشناسم.
بیژن عبدالکریمی را از چند سخنرانی و مقالاتش میشناسم.
همواره احساس کرده بودم که مذاق فلسفیام به او نزدیک است و حتی در اینجا گفته بودم که با او
احساس همدلی میکنم. اما به نظرم او گفتوگوپذیر نیست، حداقل در مورد این موضوع
خاص گفتوگو پذیر نیست. دلیلش هم واضح است، آنچه بیژن عبدالکریمی به عنوان فلسفه
پذیرفته برایش یک سبک زندگی و نوعی نگاه کردن به زندگی است و هر چیزی مادون آن را
اصلاً فلسفه نمیداند. و برای من واضح است که درمورد سبک زندگی به ما هو سبک زندگی
نمیشود گفتوگو کرد. بسیاری از علاقهمندان به فلسفهی قارهای را میشناسم که
تعهدشان به فلسفه را به عنوان اولاً نوعی معرفت بینالاذهانی، حفظ کردهاند. برای
همین میتوانند با هر آدم عاقل و معقولی در مورد استدلالهایشان حرف بزنند. در واقع
کسانی هستند که اگرچه به فلسفهی قارهای گرایش دارند، ساحت فلسفه را به عنوان یک
معرفت قابل انتقال به غیر پاس میدارند. ولی برای بیژن عبدالکریمی جنبهی زیست
فلسفی چنان اصالتی دارد که بقیهی جنبههای آن(از جمله جنبهی استدلالی بودن و بینالاذهانی
بودن) را تحتالشعاع قرار میدهد، این نگاه به فلسفه آن را به ایدئولوژی نزدیک میکند
و امکان گفتوگو از بین میرود.
کاوه لاجوردی را هم در بحث کردن دربارهی تمایز
فلسفهی قاره و فلسفهی تحلیلی دیده بودم(از جمله در کلاسها فلسفه اخلاقش).
همواره به نظرم او هم امکان گفتوگو را در شیوهی بحثش از این موضوع از بین میبرد.
دیده بودم که در این بحث در همان ابتدا به طرف مقابل میتازد و سعی میکند خلع
سلاحش کند. شیوهی بحثش در این باره را بیشتر جدلی و در راه اسکات خصم یافته بودم
تا بحثی جدی و بنیادین و فلسفی. به نظرم موضوع را سادهتر از آن می دید که قابل
بحث بدانتش در واقع به نظر میرسید که آنقدر پیشفرضهایش در این باره را بدیهی
میشمارد(یا چنان پیشفرضهایش برایش نامشخص است) که اصلاً امکانی برای گفتوگو
بر سر آنها باقی نمیگذارد.
بخش دوم:
اگر قرار باشد گفتوگویی بین هر دو فلسفهای
باشد(بین دو فلسفه یا بین دو نحلهی فلسفی یا بین دو سبک فلسفه ورزی فرقی نمیکند)
این گفتوگو باید بر سر مبناها باشد. یعنی حتی اگر پیش از گفتوگو مشخص نیست که
مبنای متفاوتی که سبب ایجاد دو فلسفهی متفاوت شده چیست؟ حداقل باید گفتوگو در
مسیری باشد که این مبانی متفاوت روشن شوند. به نظرم لازمهی گفتوگویی که بخواهد
موضع هر طرف را از آنچه پیش از گفتوگو بوده جلوتر ببرد، لحاظ کردن مبانی طرف
مقابل است و از آنجایی که این مبانی در آغاز بحث مشخص نیستند شاید مقدمهی به
وجود آمدن گفتوگویی پایدار بین دو فلسفه، تعهد به کشف مبانی فلسفهی مقابل در
جریان گفتوگو باشد(قبلاً در اینجا
استدلالی شبیه به این را برای گفتوگوی بین فلسفهی اسلامی و فلسفهی معاصر کردهام).
به نظر من شخص متعهد به گفتوگو باید آماده
باشد که اولاً پیشفرضهای خودش را در خلال گفتوگو کشف و بر سرشان مذاکره کند و
ثانیاً حاضر باشد دربارهی مبادی طرف مقابل نیز بحث کند و سعی کند تا بدست آوردن
تعبیری معقول از آنها، بحث را دنبال کند. با این توصیف از امکان گفتوگو مطمئن
بودم که این دو نفر نمیتوانند در این زمینه گفتوگویی کنند.
بیشتر مطمئن بودم که کاوه لاجوردی شخص مناسبی
برای این گفتوگو نیست زیرا به نظرم میرسید که فلسفه را ناگهان از وسط ماجرا
شروع کردهاست. تصور همهی ما از کودکی از فلسفه دانشی است که اولاً به بنیادینترین
بحثها میپردازد، ولی آن چه که همواره از شخصیت علمی کاوه لاجوردی دیده بودم این
بود که بحثهای مشخصی را، آن هم معمولاً در فلسفههای مضاف، پیگیری میکند که گرچه
بسیار جذاب و هوشمندانهاند اما قطعاً چندان ربطی به پرسشهای اساسیتر و بنیادینتر
نداردند. به نظرم رسیده بود که این شخص چنان که خود هم همواره ادعا کرده است فلسفه
را تنها سرگرمی ذهنی مفرحی دیده و در نتیجه فکر نکرده که لازم است به مبانی و
تبعات بحثی که میکند هم بپردازد. به نظرم میرسید که فکر میکند در فلسفه هم مثل
هر علم دیگری اینکه بتوانی مسائل را با روشها و مبانی موجود حل کنی کافی است و
نیازی نیست که دربارهی پیشفرضهای موجود در استفاده از این مبانی یا خود آنها
بحث کنی. تقریباً مطمئن بودم که برای کاوه لاجوردی فرقی نمیکند که با توجه به
نظرات کدام فیلسوف کدام مسئله را حل کند و بنابراین حتی برایش مهم نیست که مبادی و
پیشفرضها و سوابقی که این نظرات را به وجود آوردهاند کدامند. میدانم که این قضاوت
در مورد یک نفر با دیدن چند کلاس و سخنرانی بسیار تند و غیرمنصفانه است ولی
از آنجایی که هیچ وقت از این شخص بحثی در مورد مسائل بنیادین(حتی در این حد که
کدام تعبیر از فلاسفهی کلاسیک راه را بر نظرورزی تحلیلی باز میکند)ندیده بودم
دلیلی نداشتم خلاف این تصور کنم. علاوه بر این بیم این داشتم که بخشی از عدم توجه
این شخص به مسائل بنیادین به علت این است که زمان زیادی برای بررسی آنها نگذاشته
است. به نظرم واضح بود که این شخص نمیتواند از مبادی نوع فلسفهای که میورزد
دفاع کند زیرا اصلاً در جستجوی این مبادی نبوده و چه بسا تعهدی به یافتن آنها
نداشته باشد.*
درمورد بیژن عبدالکریمی هم با اینکه تعهد به
یافتن پیشفرضها و سابقهی هر فلسفه، جزئی جدا نشدنی از فلسفهی قارهای است،
نگران بودم که بخواهد به مبادیای اشاره کند که گرچه امکان معقول سازی آنها وجود
دارد ولی معقول سازیشان نیاز به زمان زیادی دارد که در حوصلهی یک مناظره نمیگنجد.
در واقع به فکرم نمیرسید که بیژن عبدالکریمی توان معقول سازی مبادیاش را ندارد
بلکه ترسم از آن بود که مبادی مناسبی را برای اینکه سرشان بحث کند پیدا نکند و
سراغ مبادیای برود که معقول سازیشان نیاز به مقدمات بسیار دارد.
بخش سوم
مناظره تقریباً به این شکل و با این ترتیب برگزار
شد:
کاوه لاجوردی(ده دقیقه) بیژن عبدالکریمی(هفده
دقیقه) کاوه لاجوردی(ده دقیقه) بیژن عبدالکریمی(پانزده دقیقه) کاوه لاجوردی(ده
دقیقه) بیژن عبدالکریمی(پانزده دقیقه) کاوه لاجوردی(پانزده دقیقه). یعنی هرکدام
تقریباً چهل و پنج دقیقه و بعد هم هر کدام پانزده دقیقه به سوالات پاسخ دادند.
کاوه لاجوردی در بخش اول صحبتش همان حرفهای
همیشگیاش را دربارهی اینکه فلسفه باید متعهد به استدلال و روشن نویسی باشد زد،
البته کمی معتدلتر از همیشه. از نام آوردن از فلاسفهی قارهای اجتناب کرد و گفت
فلسفه را چه میداند و چرا فلسفهی تحلیلی را مصداق فلسفه میداند. این بخش حرفهایش
برایم جالب نبود. گرچه قبلاً شبیه این حرفها را شنیده بودم، به نظرم تنها نکتهی
مثبت در این بخش این بود که مستقیماً نگفت که فلسفهی قارهای را فلسفه نمیداند
و در کل متعادل حرف زد و امکان گفتوگو را از بین نبرد. برای من واضح است که این
توصیف از فلسفه برای خودش هم جدی نبود وگرنه قطعاً ریاضی باید از هر فلسفهای
فلسفهتر میبود. گرچه میپذیرم که بخشی از این حرفها به طور سلبی(در مورد اینکه
فلسفه چه نیست) قابل قبول است ولی با توجه به بقیهی بحثهای خود این شخص به نظرم
او هم تعریف فلسفه را به این محدود نکرد و خود هم درکی جامعتر پذیرفتنیتر از
فلسفه دارد.
قسمت اول بحثهای بیژن عبدالکریمی بسیار بد بود.
مقدار زیادی نام گفت و مقداری به فلسفهی تحلیلی تاخت. این کار برایم عجیب بود. به
نظرم آدم باید خیلی طرفش در مناظره را دست کم بگیرد که شروع کند از حوزهی تخصصی
او حرف زدن و سعی کند با تحلیل آن حوزه که حوزهی تخصصی خودش هم نیست از آن انتقاد
کند. به نظرم این اولین چیزی بود که نشان داد بیژن عبدالکریمی متعهد به گفتوگو
نیست زیرا به جای حرف زدن از مبانی خودش و سعی در یافتن مبانی دیگری در خلال بحث،
از اول بحث سعی میکرد مبانیای را به فلسفهی طرف مقابل تحمیل کند. البته به
عقیدهی خود در این بخش تنها مقدمات را گفت.
قسمت دوم بحث کاوه لاجوردی به این گذشت که به
اتهاماتی که بیژن عبدالکریمی به فلسفهی تحلیلی زده بود جواب دهد و به نظر من به
خوبی نشان داد که هیچ کدام از آنچه بیژن عبدالکریمی مبنایی در فلسفهی تحلیلی میشمارد
و بر طبق آن به این فلسفه حمله میکند مبنای این نوع فلسفهورزی نیستند. به نظرم
واضح بود که احتمال اینکه بیژن عبدالکریمی وقتی سعی کرده بدون گفتوگو در مورد
فلسفهای که تخصصش نیست مبنایابی کند به خطا رفته باشد، اما کاوه لاجوردی هم به
مبناهای فلسفهای که از آن دفاع میکرد مسلط بود، به طوری که به راحتی توانست نشان
دهد که آنچه بیژن عبدالکریمی به فلسفهی تحلیلی نسبت میدهد ناروا است و ربطی به
این فلسفه ندارد. به نظرم مهم نیست که کاوه لاجوردی یا هر کس دیگر به مبانی فلسفهای
که از آن دفاع میکند خودآگاه باشد بلکه آنچه مهم است این است که فرد چنان درکی
از نظرگاه مورد دفاعش داشته باشد که اولاً به سرعت و حتی اندکی ناخودآگاه تشخیص
دهد که چه چیزی با آن نظرگاه سنخیت ندارد و ثانیاً در صورت لزوم آنقدر باهوش
باشد که با حداقل تلاش بتواند به طور مستند و مستدل نشان دهد که چرا دیدگاهی با
نظرگاهش سنخیت ندارد. برایم روشن نیست که کاوه لاجوردی از قبل به همهی استدلالهایی
که برای رفع اتهامات وارده(از طرف بیژن عبدالکریمی) به فلسفهي تحلیلی در آن جلسه
آورد آگاه بود یا نه. اما چیزی که واضح است این است که نظرگاهش
برایش چنان درونی بود که برای تشخیص نسبت ناروایی که به آن داده میشد به هیچ
زحمتی نمیافتاد و با تسلطی که به سابقهی تفکری که از آن دفاع میکرد داشت، به راحتی
میتوانست برای هر حرفش شاهد بیاورد و استدلال قابل قبولی ارائه کند.
قسمت دوم حرفهای بیژن عبدالکریمی دربارهی آنچه
فلسفهی تحلیلی برابر فلسفهی قارهای کم دارد بود. سعی کرد چند مزیت فلسفهی قارهای
را نام ببرد که فلسفهی تحلیلی از آن بیبهره است. اینجا بود که ناگهان زد به
صحرای کربلا. آنچه بیژن عبدالکریمی دربارهاش بحث میکرد را من هم جزو محاسن و
اوجهای فلسفهی قاره میدانم، بحثهای مثل تاریخیت و تخریب سوژهی دکارتی و...،
اما آنچه در بحث کردن بیژن عبدالکریمی نامطلوب بود این بود که مشخص نبود بیان
کردن این اصول بدون اینکه امکان شرح مقدماتشان باشد در آن جلسه چه سودی دارد؟ فکر
نمیکنم که ارزش این اصول در این باشد که باری از زبان فیلسوف بزرگی گفته شدهاند
بلکه احتمالاً ارزششان در سیر استدلالی غنیای است که در پشتشان نهففته و بدون آن
سیر استدلالی حداقل ارزش فلسفی ندارند. حتی شک کردم که نکند این سیر استدلالی و
مقدمات بیشماری که به این اصول ختم میشوند برای خود بیژن عبدالکریمی هم روشن
نباشد چرا که بعید است در صورت آگاهی از تلازم این اصول با آن مقدمات بیشمار
بخواهد این اصول را به عنوان مزیت فلسفهی قارهای در چنین مجلسی بیان کند. گرچه
مثلاً دکتر طالبزاده در جلسهی
نقد کتاب تأملاتی در باب تأملات دکارت حرفهایی میزد که شاید جز برای ده-دوازده
دانشجویش که در جلسه بودند برای بقیه چندان قابل درک نبود ولی حداقل برای ما واضح
بود که اگر از دکتر طالبزاده خواسته شود، گرچه کمی سخت، ولی میتواند سیر استدلالیای
را که مقدمهی بحثش است، توضیح دهد. اما در مورد بیژن عبدالکریمی حقیقتاً ترسیدم
که خودش به مقدمات بحثش آگاه نباشد.
قسمت سوم حرفهای کاوه لاجوردی دوباره به رفع
اتهام و نشان دادن اینکه آنچه بیژن عبدالکریمی به فلسفهی تحلیلی نسبت میدهد
درست نیست اختصاص داشت، البته با لحنی تندتر از دفعهی قبل و چند اشاره به اینکه
چرا برخی از فلاسفهی قارهای را اساساً فیلسوف نمیداند. و البته نشان دادن اینکه
از نگاه خودش ریشههای نظرگاهی که از آن دفاع میکند کجاست و با نشان دادن اینکه
خود آگاه است به اینکه نگاهش دارای مبادیای است که ممکن است این مبادی قابل بحث
باشد امکان را برای ادامهی گفتوگو ایجاد کرد. کاوه لاجوردی علاوه بر تکرار مدام
اینکه یافتن و تصریح پیشفرضها را بخشی از فلسفه میداند و اینکه همواره زور ما
به یافتن همهی پیش فرضها نمیرسد علاوه بر اینکه تعهدش به ادامهی گفتوگو را
نشان داد به اعتقاد من نشان داد که نگاهش به فلسفه جدیتر از چیزی است که در بخش
اول حرفهایش گفته بود.
بیژن عبدالکریمی در قسمت سوم حرفهایش به طور
لیست وار به نقصانهای فلسفه تحلیلی پرداخت و با عباراتی مثل "فلسفهی تحلیلی
نگاه تاریخی ندارد و حتی به تاریخمندی خودش هم آگاه نیست" به آن تاخت. من نمیگویم
که حرفهایش درست نیست ولی فکر میکنم از تاریخیت به معنای هگلیاش بدون ذکر
مقدماتش نمیتوان حرف زد و به لوازم حرف پابند ماند. به نظرم نباید به این راحتی
از خزانهی معرفت فلسفی برای زیبا کردن جملات استفاده کرد، این جملات تاریخچه و
مقدمه دارند و کسی که متعهد به گفتوگوی فلسفی است حداقل باید به سمت مبناهایی که
این گزارهها بر آن بنا شدهاند برود. ترجیح میدادم که بیژن عبدالکریمی بیشتر و
مستدلتر به مبناها بپردازد یا وقتی تعهد طرف مقابل را به پیگیری پیشفرضها و
مقدمات بحثش میبیند بر سر درست یافتن این پیشفرضها و معقولیت آنها بحث کند نه
اینکه وقتی مبنایی را به طرف مقابل نسبت داد و طرف مقابل با استدلال نشان داد که
مبنایابیاش غلط بوده و مبنای دیگری را پیشنهاد کرد بحث را تغییر دهد. به طور
مشخص وقتی که بیژن عبدالکریمی ادعا کرد که یکی از مبناهایی که فلسفهی تحلیلی بر
آن بنا شده تعبیری از دکارت است، کاوه لاجوردی توانست نشان دهد که حرف او به شکل
واضحی غلط است و در عوض خود مبنایی دیگر پیشنهاد داد اما بیژن عبدالکریمی به جای
بحث بر سر این مبنای جدید بحث را به سمت دیگری برد.
قسمت چهارم حرفهای کاوه لاجوردی هم کمی دیگر
پاسخ به بیژن عبدالکریمی بود و اتهامات ناروای متقابل به فلسفهی قارهای که بیژن
عبدالکریمی حتی دفاعی هم از آنها نکرد و نگفت که چرا برداشت کاوه لاجوردی از فلسفهی
قارهای غلط است.
گرچه من قطعاً بیشتر علاقهمند به فلسفهی قارهای
ام اما چهارشنبه از یک طرف شاهد دفاع بد از فلسفهی قارهای(درواقع اصلاً دفاعی
در کار نبود) و حملهی بیاساس به فلسفهی تحلیلی از جانب بیژن عبدالکریمی و
از طرف دیگر دفاع نسبتاً خوب از فلسفهی تحلیلی و حملهی غیرمنصفانه به فلسفهی
قارهای از جانب کاوهی لاجوردی بودم.
و شاید چیزی که برایم کمی غیرمنتظره بود این بود
که کاوه لاجوردی متعهدتر به گفتوگوی فلسفی بود و مسلطتر به مبانی فلسفهای که
از آن دفاع میکرد.
*کلاً قضاوت دربارهی سواد آدمها از هر راهی
ممکن نیست. اگر کسی در مورد حوزهی تخصصیاش یا در موضوعی که از آن بحث میکن چند
بار چند اشتباه فاحش داشته باشد شاید بتوان گفت که سوادش کافی نیست. اما شخصاً هر
وقت کسی را میبینم که زیاد عادت به استفاده از اطلاعاتش دارد و با مناسبت و بیمناسبت
دانستههایش را بیان میکند، هرجا که اطلاعی را داشته باشم که آن شخص به آن اشاره
نکند مطمئن میشوم که فاقد آن اطلاع است. زیرا کسی که بسیار در خرج کردن
اطلاعاتشان دست و دلباز است بعید است که اطلاعی را داشته باشد و از آن استفاده
نکند. اما میترسم که دچار حسی وارانه شدهباشیم یعنی انقدر به این خرج بیحساب و
کتاب از اطلاعات عادت کرده باشیم که وقتی کسی این کار را نمیکند به نظرمان بیسواد
بیاید. در حالی که نظراً به این معترفیم که استفادهی به موقع از اطلاعات نشانهی
خردمندی است نه افراط و تفریط در این مورد.