در این مدت بارها به نوشتن متنی مشابه فکر کرده‌ام اما سرعت اتفاقات چنان شدید است که هر صورت‌بندی‌ای از موضوع به سرعت موضوعیتش را از دست می‌دهد. همین حالا هم که می‌نویسم به این فکر می‌کنم که چنین نوشتنی در زمانی که مردمی جان می‌دهند، عده‌ای دیگر بیم جانشان را دارند، و برخی در زندان‌اند تا حدی بی‌جا است. اما همزمان به این هم معتقدم که تلاش برای فهم موقعیت چه برای کنش کردن و چه برای کاری نکردن لازم است. آن‌چه در ادامه می‌آید همراه با همهٔ این تردیدهاست و از زبان کسی است با موقعیت و تاریخی مشخص: کسی که همشه سیاست مسئله‌اش بوده، مدتی در گذشته در ایران تا حدی فعالیت سیاسی داشته، اما حالا از دور بیشتر دنبال‌کنندهٔ اخبار است. و البته در کنار همهٔ این‌ها حرف‌های کسی است که سیاست و حقوق و اخلاق هم برایش دغدغه‌ای نظری است و هم شخصی، در هیچ کدام متخصص نیست، اما تا حدی خوانده و فکر کرده و بحث کرده و با ادبيات موضوع بیگانه نیست. این‌ها که می‌نویسم حاصل این خواندن‌ها و تاحدی تاملات شخصی است.

اول چند نکتهٔ نظری:

۱. من به وجود وظیفهٔ اخلاقی جمعی در کنار وظیفهٔ اخلاقی فردی معتقدم. فرقشان در این است: در حالی که هر کدام از ما در روابط بیناشخصی‌مان (و شاید نسبت به خودمان) وظیفه‌ای داریم، وظایف دیگری هم داریم که ناشی از عضویت‌مان در یک جامعه است. این دو شکل وظیفهٔ اخلاقی ارتباط نزدیکی با هم دارند اما قابل تقلیل به یکدیگر نیستند.

۲. برخی از وظایف جمعی حتی قبل از این‌که دولت و نظام قضایی مستقر شود هم وجود دارند، برخی دیگر برای تعیین حدودشان نیازمند تصویب قوانین و شکلی منسجم‌تر از دستگاه قضایی هستند. مثالی از این دستهٔ‌ دوم احترام به اموال دیگران است. حتی اگر غیرشهودی به نظر برسد، استقرار حق مالکیت و تشخیص حدود و شرایط آن وابسته به وجود نظام قضایی است.

۳. وظیفهٔ اخلاقی دستورالعملی از پیش مشخص نیست. یعنی دستورالعملی نیست که یکبار دانسته و فهمیده شود تا در موقعیت‌های مختلف به کار رود. انجام وظیفهٔ اخلاقی نیازمند فهم ارزشی است که در پس آن وظیفه قرار دارد و ایجادکنندهٔ آن وظیفه است. به تبع این، پیروی از وظیفهٔ اخلاقی شبیه این نیست که رباتی کد از پیش‌مشخصی را اجرا کند. پیروی از وظیفهٔ اخلاقی ضرورتاً نیازمند تامل بر ارزش زیرین وظیفه و شناسایی و تشخیص موقعیت مناسب برای تحقق آن ارزش است. مثال: اگر یک ارزش پشت وظیفهٔ دروغ نگفتن احترام به دیگری به عنوان انسان عاقل توانا بر تصمیم‌گیری باشد که برای تصمیم‌گیری‌هایش نیاز است که عامدانه فریب نخورد، آن‌گاه دروغی که جان کسی را نجات می‌دهد می‌تواند خلاف وظیفه نباشد.

۴. به دلیل این‌که وظيفه یک دستورالعمل از پیش مشخص نیست، کنش کامل اخلاقی (که از سر وظیفه انجام می‌شود) علاوه بر این‌که نیاز به تامل بر روی ارزش زیرین وظیفه دارد، همچنین نیازمند مراقبت و توجه است که تبعات انجامش در تناقض با ارزش دیگری قرار نگیرد، یا اگر قرار گرفت جبران مناسبی تمهید شود. در همان مثال پیشین: پذیرفتن مسئولیت و تلاش برای بهبود تبعات (منفی‌ای) که از دروغ ضروری ناشی می‌شود به عهدهٔ شخصی است که از روی وظیفه و ارزش زیرین آن رفتار می‌کند.

۵. وقتی تبعات کنشی که اولاً از روی وظيفه انجام شده مهم باشد و کنش کامل اخلاقی مستلزم مراقبت از نتایج و تبعات باشد، وضعیت و دیدگاه کسی که مخاطب کنش ماست هم در حین و هم بعد از انجام کنش اخلاقی مهم می‌شود. مثال: اگر به کسی کمک می‌کنیم، مهم است که نظر او دربارهٔ این کمک را بدانیم و مراقب این باشیم که بعد از کمک به نحوی نامناسب وابستگی ایجاد نشود. به رسمیت شناختن مخاطب کنش‌های اخلاقی بخشی جدایی‌ناپذیر از کنش‌کردن از روی وظیفه است.

من وقتی به این‌که در مورد وضعیت فعلی در ایران چه باید و می‌توانم بکنم،‌ به این‌ها فکر می‌کنم. از آخری شروع می‌کنم و یکی یکی به سمت بالا که اصولی انتزاعی‌تر است می‌روم. دعوای معمول داخل‌نشین و خارج‌نشین به کنار، من فکر می‌کنم که وقتی ایران نیستم ولی تبعات هرکاری که بکنم برای مردم داخل ایران است، باید به چیزهایی از این دست فکر کنم: آیا ایجاد این تبعات در گفت‌وگو و با موافقت آن‌ها بوده، آیا در ایجاد این تبعات عاملیت آن‌ها را به رسمیت شناخته‌ام و… این‌جا است که خارج از ایران بودن مدخلیت پیدا می‌کند. من تا وقتی که در ایران بودم، کنش‌گر و همزمان مخاطب کنش سیاسی خودم بودم. نمی‌توانم چشم بر این ببندم که حالا بسیار کمتر از زمانی که در ایران بودم مخاطب کنش هستم و تبعاتش بسیار کمتر بر زندگی‌ام اثر می‌گذارد. البته که هر اتفاقی در ایران بیفتد بر زندگی من تاثیر می‌گذارد، اما این تاثیر اصلاً در حدی نیست که اگر در ایران زندگی می‌کردم می‌بود. دربارهٔ گفت‌وگو و به رسمیت شناختن مخاطب کنش، فکر می‌کنم که باید بسیار محتاط باشیم وقتی ادعا می‌کنیم که می‌خواهم صدای مردم داخل ایران را به گوش دیگران برسانیم. آن‌چه در رساندن صدام (بخشی) از مردم به گوش جهانیان می‌کنیم بر همهٔ مردم اثر می‌گذارد. وقتی خودمان جزو این تاثیرپذیرفتگان نیستیم (یا درجهٔ تاثیرپذیری‌مان به شکل قابل توجهی کمتر است) باید محتاط باشیم که اطمینان به این‌که صدای مردم هستیم از کجاست و در نظر گرفتن دیگرانی که نظری مخالف دارند اما از کنش ما تاثیر می‌پذیرند در کجای معادلات ماست. و باید حواسمان باشد که این صدا دادن به بخشی از جامعه همزمان است با خاموش ماندن صداهای دیگر؛ خصوصاً وقتی تنها صدایی که به گوش آن‌ها که جامعهٔ جهانی می‌خوانیم می‌رسد، صدای بخش مشخصی از مردم است.

حالا در مورد نکتهٔ چهارم. ماهیت کنش سیاسی که اقتضای تاثير گسترده دارد،‌ پذیرش مسئولیت همهٔ تبعاتش را سخت می‌کند. من نمی‌گویم که هیچ‌کاری نکنیم چون ممکن است تبعات بدی داشته باشد. اما فکر می‌کنم مهم است که کاری را نکنیم که می‌دانیم تبعات بدی دارد، یا اگر چنین می‌کنیم، به خاطر تحقق ارزشی مهم‌تر، باید تبعات جانبی بد کنش‌هایمان را بپذیریم و تا حد ممکن برای جبران آن‌ها تلاش کنیم. مثلاً معتقدیم که در این شرایط فشار آوردن به افراد برای این‌که با حکومت همکاری نکنند لازم است (گرچه می‌پذیریم که چنین فشار آوردنی تبعات بدی دارد و ممکن است به خودی خود هم رفتار قابل دفاعی نباشد)، و از تبعات تبلیغ کردن این ایده یکی هم این است که یکی پیدا می‌شود که مشخصات اعضای خانوادهٔ یک عنصر حکومتی را منتشر می‌کند و باعث آسیب‌ها متعدد غیرموجه می‌شود. عجيب است که نسبت به این تبعات حساس نباشیم و برای جبران آن نکوشیم، حتی اگر همچنان بخواهیم از کنش اول‌مان دفاع کنیم.

دربارهٔ نکتهٔ سوم: اگر توجه‌مان به ارزش پشت وظیفه باشد، آن‌گاه روشن می‌شود که بسیاری از کارها که در راستای انجام وظیفه انجام می‌شود اما ضد ارزش بنیادین زیرین وظیفه است، نباید انجام شود. مثلاً اگر ارزش پشت وظیفهٔ اعتراض سیاسی، احترام به زندگی و آزادی و حقوق برابر (زن‌ها و دیگر سرکوب‌شدگان) است، تبعاً شکل این اعتراض نمی‌تواند در تناقض با این ارزش‌ها باشد؛ مثلاً نمی‌تواند نقض بیشتر حقوق گروهی دیگر از سرکوب‌شدگان باشد، نمی‌تواند شامل محدودتر کردن آزادی‌های دیگران باشد و…

من به آن‌چه در نکتهٔ دوم گفتم عمیقاً معتقدم. از تبعات این اعتقاد این است که اعتراضمان به نظام سیاسی و قضایی موجود هرقدر شدید باشد، و در نتیجهٔ این اعتراض اشکال مختلفی از نافرمانی مدنی و شکستن قانون مجاز باشد، بخشی از قوانین هست که شکستن آن‌ها نقض وظایف جمعی‌ای است که نسبت به هم داریم، مستقل از رابطه‌مان با حکومت. مهم است که تمايز بگذاریم بین شکستن و نقض قوانینی که مستقیماً به اعتراضمان مربوط‌اند یا قوانینی که شکستن آن‌ها حقوق شخصی دیگران را نقض نمی‌کند، و قوانینی که شکستن آن‌ها حقوق بنیادین افراد و وظایف جمعی ما را نقض می‌کند. مثال خیلی دم دستی‌اش این است: به نشانهٔ نافرمانی مدنی می‌توانیم از خود قانون ناعادلانه‌ تبعیت نکنیم، یا مالیات ندهیم، یا در خیابان بمانیم،‌ اما نمی‌توانیم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت در خیابان‌های شهر حرکت کنیم. با سرعت مطمئن حرکت کردن وظیفه‌ای است که نسبت به همهٔ افراد جامعه داریم ولی حدودش فقط توسط قوانين تصویب‌شده می‌تواند مشخص شود. حتی اگر بخشی از نظام قضایی را ناعدلانه می‌دانیم، می‌توانیم و باید احترام به بخشی از آن را حفظ کنیم.

حفظ احترام به جان و مال و حسن‌شهرت دیگران از دستهٔ آن وظایف جمعی همهٔ ما به همدیگر به عنوان اعضای یک جامعه است که حدودش توسط قانون مشخص می‌شود اما وجود اصل وظيفه مستقل از قانون است. می‌دانم این یکی بحث برانگیز است. اما حتی در موارد رادیکال تغییر نظام سیاسی معمولاً بخش‌هایی از نظام قضایی برجا می‌ماندند، بخشی‌هایی عمدتاً مربوط به حقوق و وظایف افراد نسبت به همدیگر که تنها با قانون حدود مشخص می‌یابند. از نگرانی‌های من این است که در نافرمانی مدنی مرز این‌ها کمرنگ شود. اگر هدف ما تحقق دموکراسی باشد یا هر نظامی باشد که آزادی و امنیت و برابری در آن بیشتر رعايت شود، و چه راه‌مان برای رسیدن به این هدف انقلاب باشد یا اصلاح، بخشی از قوانين مربوط به حقوق دیگران باید محترم شمرده شوند، اگر که اصلاً هدف و ارزش آزادی و برابری است.

و در مورد نکتهٔ اول، فراتر از آن‌چه قانون مشخص می‌کند و می‌تواند با قانون مشخص شود، ما وظایفی نسبت به هم داریم، نه فقط در روابط شخصی‌مان، بلکه به عنوان اعضای یک جامعه. مثال: در یک نظام قابل قبول از آزادی بیان، دولت نمی‌تواند بسیار از چیزها را ممنوع کند، اما وظایف جمعی ما نسبت به همدیگر می‌تواند مستلزم این باشد که تلاش کنیم صحبت‌های نفرت‌انگیز عمومی را کم کنیم، در حالی که همزمان تحمل‌مان را نسبت به ایده‌های مخالف بالا می‌بریم و حتی برای شنیده شدن صدای اقلیت‌ها تلاش می‌کنیم. من فکر می‌کنم که فضای پر از توهین و موج‌های نفرت به سمت این و آن، ضد این وظیفهٔ جمعی ما نسبت به همدیگر است و فکر می‌کنم که این وظیفه‌ای است که انجامش برای تحقق هر شکلی از آزادی و برابری ضروری است.

با همهٔ این‌ها در ذهن، خصوصاً مورد چهار و پنج، من برای خودم این را مناسب‌تر می‌دانم که کمتر کنش ایجابی کنم. می‌دانم که چقدر ناخوشایند است که بیشترین کاری که می‌کنم اعتراض و نقد کنش‌های ایجابی دیگران است. این به معنی این نیست که فکر می‌کنم دیگران هم نباید کنش ایجابی کنند. اما فکر می‌کنم جای من برای کنش ایجابی مناسب نیست. اغلب انتخابم سکوت است، مگر در جایی که فکر می‌کنم فراگیری یک رفتار ضد ارزش‌هایی است که آن رفتار مدعی آن است و خود را معتقد به آن ارزش‌ها می‌دانم. فکر می‌کنم در محيط بکل مغشوش که در آن ارتباط ارزش‌ها و کنش‌ها قطع شده و هدف جای وظيفه و کنش با نظر به ارزش‌ها را گرفته، هیچ ارزشی متحقق نخواهد شد، دست‌کم آزادی و برابری متحقق نخواهد شد. و البته مخاطبم بیشتر دوستان و اطرافیانم هستند: بخشی از شهروندان معمولی بی‌قدرت و سلاح. دلیل این یکی در آن پنج مورد نمی‌گنجد: من گفت‌وگو با کسی را ممکن می‌دانم که اولاً تا حدی ارزش‌های مشترک داریم، ثانیاً می‌توانیم همدیگر را موجوداتی عاقل فرض کنیم که نسبت به دلیل حساس‌اند. تنها بازیگران این ميدان که در موردشان به این‌ها مطمئنم، دوستان و اطرافیانم هستند.

پی‌نوشت: اگر حرف نظری قابل قبولی در این نوشته می‌بینید، چیزهایی است که عمدتاً از باربارا هرمان و شانا شیفرین یاد گرفته‌ام در دو کتابی که مشخصاتش را در زیر می‌گذارم. اگر بخشی از نوشته یا تمامش به نظرتان نامربوط است، آن را به حساب اغتشاشات فکری و بدفهمی‌های من بگذارید.

Herman, Barbara. The moral habitat. Oxford University Press, 2021.

Shiffrin, Seana Valentine. Democratic law. Oxford University Press, 2021.