در چند ماه گذشته، هرچه که گذشته است، هرقدر تلخ و ناامیدکننده، توانسته‌ام که حال شخصی‌ام را از رفتارم، حتی برابر نزدیک‌ترانم (یا به ظاهر نزدیک‌ترانم)، جدا کنم. تصویرم از خودم، آدمی بوده که روال زندگی شخصی‌اش مانع از مراقبت و توجه نسبت به اطرافیانش نمی‌شود. این‌طور نبوده که هیچ اتفاق شدیدی نیفتد، اما بدون هیچ فشار زیادی، اوضاع را در دست گرفته بودم که چیزی به اطرافیانم منتقل نشود. کارم شده بود مانع شدن، که مسائل و بیماری اعضای خانواده‌ام به دوستانم برسد، بیماری و گرفتاری دوستانم به خانواده‌ام، مریضی و آشوب زندگی حرفه‌ای و روابطم به خانواده و دوستانم و...

نه این‌که حالا چیزی تفاوت کرده باشد. هنوز هم ترجیحم حرف نزدن از رخدادهای ناگوار است. حتی وقتی اطرافیانم از طریق دیگری می‌فهمند چه گذشته، این دانستن ناخواسته‌شان آرام‌ترم نمی‌کند، تلاطمم را بیشتر می‌کند. «ناصح» فکر می‌کند من از این‌که حالم بد باشد شرمنده‌ام و به خاطر شرمندگی است که از آن حرف نمی‌زنم. کمی غریب است. من به نزدیکی که افسردگی داشته باشد و معذب باشد از غمی که برای دیگران ایجاد می‌کند هم می‌گویم که برای من افسردگی، حتی اگر واقعا نامش چنین باشد، ویژگی‌ای است کنار هزار خصوصیت دیگر. یک آدم را با مجموع ویژگی‌هایش که برخی موافق طبعم هست و برخی نیست به دوستی و نزدیکی انتخاب می‌کنم، و می‌پذیرم و می‌دانم که چطور با ویژگی‌ای که مطلوب‌ترینم نیست کنار بیایم تا دوستی باقی بماند، حتی اگر اسم این ویژگی افسردگی باشد. نه، من نمی‌توانم از حال بد شرمنده باشم. اما حرف زدن از آن هم اغلب انتخابم نیست: در مورد گروه کوچکی، غمشان چنان برایم گران است، که حاضر نیستم ابراز ناراحتی‌ام باری بر خاطرشان باشد؛ در مورد بسیاری از نزدیکانم مشخصا می‌دانم که نحوه‌ی برخوردشان با ناراحتی‌هایم را نمی‌پسندم، طبیعی است که نخواهم حال ناخوشم را ببینند؛ در مورد دیگران، آنقدر احساس امنیت و نزدیکی نمی‌کنم که حاضر باشم هر بخش انتخاب نشده‌ی من را ببینند، ترجیح می‌دهم مرا با فاصله‌ای ببینند که من تعیین کرده‌ام، حتی اگر این فاصله برای آن‌ها نادیدنی باشد.

 

چه چیزی تغییر کرده، اگر که هنوز هم تمایلی نیست به حرف زدن از آن‌چه غمگینم کرده؟ به گمانم پاسخش صبوری است. اتفاقات اخیر به هیچ وجه سنگین‌تر از آن‌چه پیشتر اتفاق افتاده نیستند، با این‌حال من صبرم تمام شده. شبیه این خبر ناگواری که این روزها درباره‌ی دوست عزیزی رسیده، چند ماه پیش درباره‌ی دوستی دیگر آمده بود و من با صبوری و آرامش بیشتری کنار آمده بودم، سکوت کرده بودم تا سنگینی خبر بگذرد. اما دیگر حال چند ماه قبل را ندارم. هنوز هم ترجیح می‌دهم سکوت کنم. اما دیگر این‌طور نیست که اتفاقات زندگی خودم باشند و با این‌حال برابر دیگران حدی از صبر و تحمل داشته باشم. توان و تحمل دیگران را کمتر دارم. حساس شده‌ام، بسیار حساس‌تر و طاقتی برای کنترل حساسیتم ندارم. هنوز هم میلی به همراهی کسی یا حتی صدا کردن کسی برای همراهی با غم‌ام ندارم طبعا غیر از «ناصح» که نزدیک‌تر از آن است که حرف زدن با او اصلا موضوع تصمیم باشد- فقط می‌بینم که به زودی باید از اطرافیانم فاصله بگیرم، اگر به شهودی درنیابند که حساس‌ترم و بی‌صبرتر و بی‌تحمل‌تر.