منفی در منفی

 

نتیجهٔ تست منفی بود و حالا همه چیز مبهم‌تر است. علائمی که از دیروز شروع شده بودند هنوز ادامه دارند: لرز و احساس تب (هنوز دماسنج تب نشان نمی‌دهد)، تپش قلب، بدن‌درد و سردرد، ضعف و خستگی شدید که حالا تهوع هم به آن اضافه شده. با وضع ریهٔ من روی سرفه‌ها نمی‌شود حساب کرد. به خاطر غیرقطعی بودن نتیجهٔ تست‌ها، قرنطینهٔ شخصی را ادامه می‌دهم، تا این حدش را از قبل تصمیم گرفته بودم. اما اگر نتیجهٔ تست مثبت بود حالا با خیال راحت‌تری فقط می‌خوابیدم. دیروز با این‌که ساعت‌های زیادی را خوابیده بودم، سر کلاس کاملاً گیج بودم و نمی‌فهمیدم چه می‌گذرد، اصلاً در حال خودم نبودم. فکر کردم از میان کلاس با عذرخواهی یا بدون توضیح بیایم بیرون و بعد فکر کردم چه کاری است، حالا دو ساعت بیشتر هم می‌شود تحمل کرد. گرچه در ساعت آخر در عذاب کامل بودم، حتی دیگر درست نمی‌شنیدم چه می‌گویند، فهمیدن که جای خود دارد. اگر پاسخ تست مثبت بود دیگر بدیهی بود که بدون هیچ خجالتی باید هر کاری را رها کنم. احساس می‌کنم مریضم و غیر از استراحت نمی‌توانم، کارکردن واقعاً برایم دشوار است و با این جواب تست انگار بهانه‌ام برای کار نکردن از دست رفته. کار زیاد، زمان کم، بدن ناتوان و بهانه‌ای که نیست.

غمخواری

 

ویژگی ناخوشایندی که اخیراً در خودم می‌بینم عدم توانایی همدلی با کسی است که حالش خوش نیست، افسرده و ناآرام است برای مدتی طولانی. شبیه احمق‌هایی که بهتر بودن وضع مالی خودشان را حاصل توانایی و تلاش شخصی‌شان می‌بینند و با کسی که برخوردار نیست رفتار تحقیرآمیز دارند: گویی به حد کافی تلاش نکرده و تقصیر خودش است که اوضاعش خوب نیست. البته نه به این شوری، اما وضع من هم بی‌شباهت به این جماعت نیست. در خلوت و فکر کردن‌های شخصی حواسم هست که حال نسبتاً باثباتم بخشی محصول تصادف و خوش‌شانسی است. بخشی از افسرده بودن یا نبودن احتمالاً فیزیولوژیک است و از این نظر خوش‌شانس بوده‌ام که گرفتارش نیستم. چیزهای دیگری هم هست: هیچ کدام از افراد خیلی نزدیک زندگی‌ام و خودم گرفتاری‌های دردناکی را نداریم که بسیاری را دچار می‌کند. بخش کوچکی هم احتمالاً محصول تمرکز شخصی است. این‌که در طی سال‌ها تلاش کرده‌ام از آن شخصیت ناآرام اوایل جوانی فاصله بگیرم. ثبات برایم ارزش بوده و تلاش کرده‌‌ام به آن نزدیک شوم: بخشی با تغییر ویژگی‌های درونی‌ام و بخشی با اضافه کردن چیزهایی به زندگی‌ام که کمک می‌کنند فشارها را زودتر از سر بگذرانم. با این حال می‌دانم که هنوز سهم آن تلاش و خواستهٔ شخصی برابر خوش‌شانسی‌هایم کم است. این آگاهی بیرونی اما انگار تأثیر کمی بر توانایی همراهی‌ام با کسانی دارد که چنین ثباتی ندارند.

این‌که می‌گویم همدلی‌ام کم است البته مطلق نیست. مطمئن نیستم که همدلی/عدم‌عمدلی بر دوگانهٔ نزدیکی/دوری منطبق می‌شود یا بر دوگانهٔ روابط دوستانه/عاشقانه. به مصادیق که فکر کنم می‌بینم ترکیبی از هر دو. مثلاً نسبت به دوستان خیلی نزدیک چنین همدلی‌ای دارم. انگار غم‌شان غم من است و اگر طولانی و سخت هم باشد راهی غیر از صبوری نیست، تا دوران سخت‌تر بگذرد. اعتراضی نیست و ترک کردنی هم در کار نیست. می‌مانم و سعی می‌کنم بدون این‌که به‌طور حسی درگیر آشفتگی‌شان شوم، همراهی کنم تا دوران سخت‌تر بگذرد و روزهای آرام‌تر برسد.

یادم می‌آید، و شاید قبلاً هم در این‌جا درباره‌اش نوشته باشم، که باری «آقای سیبیل و کلاه» گفت که من به آدم‌ها حق آشفتگی نمی‌دهم. این را دربارهٔ خود آن روزهایش می‌گفت که آن موقع نزدیک نبود و دوست هم نبود. اما به گمانم در محدود روابط عاشقانه‌ای که داشته‌ام، هیچ‌وقت برابر آشفتگی صبور نبوده‌ام. می‌ترسم که این صبرم برابر ناآرامی افراد تنها محدود به دوستان نزدیک باشد، در حالی که نظراً می‌دانم که آشفتگی در اغلب مواقع خودخواسته نیست و افراد محق‌اند که بی‌دلیلی که برای من قابل فهم باشد ناآرام باشند.

دوست داشتم صبورتر باشم و بی‌قضاوت‌تر. نه فقط برابر دوستان نزدیک، که برابر دیگرانی که پیوند عاطفی با آن‌ها دارم. دلم می‌خواستم همان‌طور که در ذهنم می‌گذرد که دلیلی ندارد و خوب نیست که دوستان نزدیکم به خودشان فشار بیاروند تا زودتر از آن‌چه برایشان بی‌دردسر است به وضعیت آرام و باثبات برگردند، برابر دیگران هم چنین حسی داشته باشم.

تراژدی الف

حالا زنی را می‌شناسم، که در کمتر از دو سال، دو تا از برادرانش پسرش و همسرش را از دست داده است. تراژدی این خانواده را پیشتر این‌جا نوشته‌ام، اگر جزو آن‌هایی نبوده باشد که در آن نوشتهٔ شخصی‌تر ثبت کرده‌ام و فکر کرده‌ام این‌جا بوده.

اسم زن را می‌گذارم الف، با همان کشیدگی اول و بر زمین پهن شدن انتهای این حرف. الف از هم‌محله‌ای‌های کودکی پدر است. پدر کل خانواده را می‌شناسد و چندتایی از برادرهای پرتعداد الف دوستان صمیمی پدرند. یکی‌شان اصلاً خیلی نزدیک است: دوست خانوادگی، همسرش هم از دوستان قدیم مادر بوده و اصلاً این‌ها واسطهٔ آشنایی پدر و مادرم بوده‌اند.

یک‌سال‌ونیم پیش بود که برادر الف ناگهان فوت کرد، سکته، در حمام. برای رفتن به مراسم برادر رفتند دنبال تنها فرزندشان که تنها زندگی می‌کرد و دیدند که چند ساعتی است که مرده. در خانه را آتش‌نشانی باز کرده بود و منظرهٔ جسد بادکردهٔ فرزند چیزی نیست که فراموش شود، حتی اگر کسی در شوک از دست دادن برادر باشد. ما هیچ وقت نپرسیده بودیم که علت اصلی مرگ چه بوده. پدر در تأثر شدید این روزهایش، یک‌روز ناخواسته گفت «بیچاره الف، مگر یک آدم چقدر طاقت دارد که ببیند بچه‌اش خودکشی کرده و...» حرف را عوض کردیم.

برادر دیگر الف همین عید امسال رفت، در اثر کرونا. ما فقط به الف فکر می‌کردیم. حدود یک هفتهٔ قبل خبر رسید که الف و همسرش که عاشقانگی رابطه‌شان زبان‌زد بود کرونا گرفته‌اند. متأثر و نگران هر روز خبر می‌گرفتیم تا همین چند روز پیش که همسر الف فوت کرد. کرونا داشت اما در اثر سکته رفت. حالا الف که بیمار است و ناآرام و در شهر دیگری، باید تنها از این غم هم بگذرد. نمی‌دانم آرزو می‌کنم که چطور بگذراند.