نوشتن

 

اضطراب و ناآرامی بی‌دلیل این روزهایم، خودم را یاد تابستان‌های نوجوانی می‌اندازد. زمانی که حس می‌کردم باید کار مهمی کنم و از زمانم حداکثر استفاده را ببرم. بدبین اگر باشم می‌گویم که این خاصیت برنامه‌های آموزشی است که هم‌زمان که به تو نظم می‌دهد، توانت را برای نظم‌بخشی شخصی از بین می‌برد. اما شاید توضیح دیگری هم باشد. هنوز ده روز نیست که ترم (با امتحانات و مقالات) به پایان رسیده و نیاز به استراحتْ طبیعی است.

مثل بسیاری از زمان‌های دیگر با حالی مشابه، زیاد می‌خوابم. و این خواب‌ها گاهی تجربه‌های روانی عجیبی است. حس‌های زیادی را می‌توانم بیدار کنم. نوعی آگاهی به تن که در بیداری کامل رخ نمی‌دهد. مثلاً می‌توانم تمرکز کنم و خودم را در حال سقوط ناگهانی حس کنم. لذت‌بخش است. در زمان این تجربه‌ها فکر می‌کنم اصلاً چرا باید بیدار شوم. چرا نباید ادامه دهم به این تجربه‌های لذیذ و آرام.

هنوز بر آن برنامهٔ روزانه دو ساعت در کافه نشستن و نوشتن پایبندم. نارضایتی‌ام از نوشته‌ام بالاتر رفته. حس می‌کنم زیاده اتوبیوگرافی‌گون شده. من فکر می‌کنم کسی که می‌نویسد، باید بلد باشد که خوب قصه تعریف کند. تکنیک و غیره به جای خود. اول باید بتواند قصه بگوید. نگرانم که این افتادن به دام اتوبیوگرافی، نشان‌دهندهٔ این است که بلد نیستم قصه‌بگویم. خود اتوبیوگرافی نوشتن بد نیست. مدت‌ها بوده که دلم می‌خواسته باری برای خودم ثبت کنم، نه فقط در این‌جا، بلکه در جایی خصوصی‌تر خودم را و تجربه‌هایم و روزگارم را ثبت کنم. اما زمانی که این نوشته را شروع کردم، برای این نبود که فقط خودم را ثبت کنم. قصد داشتم که بخشی از آن‌چه که می‌نویسم روایت باشد اما بخشی دیگر نوشته‌های کوتاهی باشد با اشاره به برخی متن‌هایی که خوانده‌ام و شگفت‌زده‌ام کرده‌اند و بر من تأثیرگذار بوده‌اند، اول از همه متن‌های فلسفی.

نارضایتی‌ام را که به «رفیق آرام» گفتم، دو اشاره‌اش آرام‌ترم کرد. نه این‌که نارضایتی‌ام را کم کرده باشد، بلکه کنار آمدن با این نارضایتی را ساده‌تر کرد. اشارهٔ اولش به این بود که من آدم پراکنده‌ای هستم، از خودم یک روایت ندارم و این پراکندگی و آگاهی به این پراکندگی نوشتن را سخت می‌کند. نکتهٔ دومش نقل‌قولی بود از کسی که نمی‌دانم کیست. گفت که وقتی از نوشته‌ات ناراضی هستی، یعنی در جای درست‌تری از نوشتن هستی. زمان‌هایی که احساس رضایت می‌کنی، بخشی از این احساس ناشی از این است که آن‌چه می‌نویسی آشنا است چون شبیه چیزهای دیگری است که خوانده‌ای و می‌شناسی؛ دربرابر نارضایتی می‌تواند ناشی از این باشد که آن‌چه می‌نویسی متفاوت است با آن‌چه تا به حال خوانده‌ای.   

ناآرامی بعد از فشار و شدت.

 

این اضطراب و ناآرامی برایم آشنا است. تقریباً همیشه بعد از تمام شدن دوره‌ای کار سخت و فشرده، این‌بار یک ترم دانشگاه، حسی شبیه عذاب‌وجدان دارم. فکر می‌کنم کار اشتباهی کرده‌ام یا کاری که باید را انجام نداده‌ام. ناآرامم فکر می‌کنم باید چیزی را درست کنم که نمی‌دانم چیست. امیدوارم با مشخص شدن نتیجهٔ این ترم این حال آرام بگیرد.

اگر شرایط معمول بود، لابد حالا بعد از مدتی زندگی در آن شهر دور، سفری رویاگون به تهران می‌داشتم و باقی این تابستان را به یادگرفتن یا بهتر کردن زبانی می‌گذراندم در شهری دیگر. مثلاً آن‌چنان که مدتی است آرزویش را دارم، به بهانهٔ یادگرفتن لاتین مدتی به کالجی در انگلیس می‌رفتم و خودم را غرق می‌کردم در آن فضای بین سنت و آشوب معاصر. یا مدتی به فرانسه می‌رفتم یا حتی به آلمان. این‌که اولین تابستان بعد از شروع دکتری، شبیه تابستان قبلی باشد، چیزی نیست که انتظارش را داشته بوده باشم. هنوز نمی‌توانم دوباره شروع به کار کنم. شاید خستگی که کمرنگ‌تر شد، سعی کنم حلقهٔ مطالعاتی‌ای را شروع کنم یا برنامهٔ خواندن زبان‌ها را برای خودم پیش ببرم، تا این تابستان دست‌کم تفاوتی با تابستان قبلی داشته باشد.  

با همراهی نزدیک‌ترین یک روز جمع شدیم، در حیاط خانه و با حدی از رعایت فاصلهٔ اجتماعی. در آن میانه یک‌جا کسی عود می‌زند و من شین نشسته بودیم بر لبهٔ پنجرهٔ بزرگ آن خانهٔ هنوز خالی و تصویرهای از ۱۴سالگی‌مان تا حالا از جلوی چشمم رد می‌شد. بیش از همه به این فکر می‌کردم که اگر حسرت می‌خوردم که چرا نویسندهٔ خوبی نیستم، به خاطر این است که دلم می‌خواست کسی زیبایی و شگفتی شین را ثبت کند و فکر می‌کنم کسی غیر از من نمی‌داند که او چه شعله‌ای بوده، چطور آتش می‌زده به هرچیزی که امن و آرام به نظر می‌رسیده. این همراه است با حسرت این‌که کمتر اثری از ‌آن شعله‌های سال‌های دور مانده، کسی باور نمی‌کند که این آدم‌ها را اگر سال‌ها پیش می‌دیدی فکر می‌کردی جهانی را منفجر خواهند کرد، آن قوهٔ عظیم هیچ‌وقت بالفعل نشد. حسرت می‌خوردم که آن شعله تابان نیست، آن‌قدر که چشم‌ها را خیره کند و دوست داشتم که بنویسم، بنویسم تا دیگران این شعله را آن‌طور که زنده بود ببینند.

آن دورهم‌جمع شدن شدید بود. شاید به این دلیل که اغلب افراد ماه‌ها بود در قرنطیه یا شبه-قرنطینه بوده‌اند و این حضور انسانی تکان‌دهنده بود. حرف‌هایی که زدم و حرف‌هایی که شنیدم یادآوری دوبارهٔ این بود که چرا دوستی‌هایم بخش بزرگی از من‌اند، بخشی از خودم، آن‌طور که خودم را تعریف می‌کنم. جیم چند بار گفت که می‌آید و بعد تصمیمش عوض شد. در هر باری که می‌گفتم از حضورش خوشحال خواهم شد، می‌دانستم بی‌دغدغه نیستم. فقط این نبود که نگران بودم که از حضور در جمع لذت نبرد؛ بلکه هرچه که باشد، وجهٔ عاشقانهٔ رابطه‌ام با جیم پررنگ است و من همیشه اجتناب کرده‌ام از حضور همزمان دوستی‌ها و عاشقانه‌هایم.

این روزها سعی می‌کنم دوساعتی بنشینم در کافهٔ همیشگی و به آن جاه‌طلبی‌ام در نوشتن پاسخ دهم. کم‌تر از دو ساعت می‌نویسم. اما حتی اگر شروع، نوشتن برای آرام کردن ناآرامی باشد، در ادامه هیجان شدید است. نمی‌توان بیش از دو ساعت ادامه‌اش داد.

دوباره نگران از دست رفتن زمانم. فکر می‌کنم که سی‌ساله شده‌ام و زمانی که این دورهٔ درسی تمام شود حدوداً چهل‌ساله‌ام و برایم روشن نیست که کی قرار است به آرامی‌ای برسم که همیشه رویایش را داشته‌ام. در آن تصویر آرام دوران میان‌سالی و پیری که سال‌های زیادی داشته‌ام، آن‌قدر آموخته‌ام و آن‌قدر نوشته‌‌ام که جایم خودم را راضی کند و نشسته‌ام به نوشتن و آموختن آرام. اما حالا فکر می‌کنم جایی برای آن تصویر نیست. بعد از تمام شدن این دورهٔ درسی، یا به ایران برمی‌گردم در حالی که از میزان آموخته‌هایم هنوز راضی نیستم و نمی‌توانم قرار بگیرم، یا می‌افتم به دام گذراندن پست‌داک‌های متعدد که روشن است چقدر از آن تصویر امن و آرام دور است. شاید همین تصویر ناخوشایند است که متقاعدم کرده همین حالا شروع کنم به نوشتن. شاید در چهل‌سالگی دست‌کم چیزی نوشته باشم که تا حدی راضی‌ام کند.

امکان نوشتن

 

در من همیشه جاه‌طلبی‌ای بوده برای نوشتن. هیچ وقت جدی‌اش نگرفته‌ام. هر دوره‌ای در زندگی که تحت فشار شدید کار دیگری هستم، مثلاً زمان دو پایان‌نامه‌ی قبلی، فکر می‌کنم نکند نویسنده‌بودن آن زندگی نزیسته‌ای است که باید زمانی به آن پناه ببرم. همین الگوی رفت‌وبرگشتی این ایده است که باعث می‌شود فکر کنم اتفاقاً اگر حقیقت و جدیتی پشت آن باشد، نباید در زمان بحران به آن پناه ببرم، باید بگذارم زمانی که زندگی‌ام ثبات و روال داشت، ببینم اهل این هستم که به طور منظم به نوشتن بپردازم.

وجهی از نوشتن مثل خواندن برای من طبیعی است، روزمره است، به آن فکر نمی‌کنم. اما بخش دیگر از خواندن من سال‌ها است که وجهی حرفه‌ای داشته: منظم بوده، به سوی غایت و هدفی بوده و مهارتی است که در طی سال‌ها بهتر شده. من حتی زمانی که دانشجو نبوده‌ام یا شاغل مرتبطی نداشته‌ام، این تلاش برای حرفه‌ای خواندن را ادامه داده‌ام. و به یاد نمی‌آورم که در سال‌های اخیر خواندن‌هایم محدود شده باشد به علایق جانبی. اما در مورد نوشتن این‌طور نیست. مگر در زمان‌هایی که دانشجو بوده‌ام یا شغل مرتبط داشته‌ام، سعی نکرده‌ام جدی بنویسم، نوشتن روزمره یا از سر تفنن بحث دیگری است.

به گمانم این فاصله‌ی از جدی‌نوشتن، همراه با تمایل بیشتری به سمت خواندن، مدام بیشتر شده است. دیشب به طور تصادفی کتابی که سال‌ها پیش خوانده بودم را دوباره دستم گرفتم. آن سال‌ها خیلی کمتر با هیجان کتاب می‌خواندم و این کتاب جزو معدود کتاب‌هایی بود که خواندنش شدیداً هیجان‌زده‌ام کرده بود. کتاب را ورق زدم و دیدم در همه‌ی گوشه و کنارش حاشیه نوشته‌ام. نه این‌که کتاب را خلاصه کرده باشم، هیجان خواندن کتاب منجر شده بوده که چند ایده‌ی شخصی را در آن اطراف بنویسم. این روزها احتمالاً ماهی یک‌بار کتابی دست‌کم همان‌قدر هیجان‌انگیز می‌خوانم اما این‌طور شوق نوشتن از من بیرون نمی‌زند. ظاهراً دیگر هیچ ایده‌ای ندارم و خواندن تنها به شکل انفعالی هیجان‌زده‌ام می‌کند.

شاید مسئله شخصی نباشد. به این فکر می‌کنم که شاید علتی عمومی‌تر باشد که هیچ نویسنده‌ی ایرانی آن‌قدر هیجان‌انگیزی نمی‌شناسم، برابر چندین اسم از نوسندگان فرانسوی و ایتالیایی و روس و... که می‌توانم ردیف بگویم. به همین چند ماه فکر می‌کنم، به این‌که ماده‌‌ی خام برای نوشتن در فضای زندگی‌مان چقدر زیاد است. نکند چیزی که مانع نوشتن است، همین زیاد بودن مواد خام است؟ شاید سیر اتفاقات انقدر شدید است که فرصتی برای تأمل و حتی خیال نمی‌دهد، و بدون این دو ادبیات غنی ناممکن است. اما کسی در کار یادداشت برداشتن از این سیر شدید احساسات و احوال هست که در زمان تأمل و خیال، ادبیات جدی از بیرون بیاید؟ بعید می‌دانم، فکر می‌کنم این تصور یا توهمْ عمومی است که این روزها همه چیز بیش از اندازه ثبت می‌شود، لذا نیاز به ثبت شخصی‌ای که بعداً به کار نوشتن اثری بیاید نیست. به گمانم خیلی‌ها را این توهم گرفته که اگر زمانه‌ای آرامشی پیش آمد، می‌شود برگشت و با کمک اینترنت سیر شخصی را به یادآور و احساسات را بازسازی کرد. یا حتی توهمی شدیدتر: این روزها در شبکه‌های اجتماعی غیر از اخبار احساسات هم ثبت می‌شود و بعدها محل رجوع خواهد بود. کمی که دقیق‌تر نگاه کنیم می‌فهمیم که چرا این‌ها توهم است و اگر کسی حالا در حال ثبت نباشد، بعدها شانسی نخواهد داشت برای بازسازی آن‌چه امروز می‌گذرد. دست‌کم باری من یکی روشن است که شبکه‌های اجتماعی احساسات را به شکلی بسیار متفاوت از آن‌چه مثلاً برای رمان لازم است ثبت می‌کنند.

نمی‌دانم چرا دوباره دارم به این امکان نزیسته فکر می‌کنم. و تصادف غریبی است که دوتا از کتاب‌هایی که این روزها می‌خوانم به نحوی به موضوع مربوط‌اند: «پرنده به پرنده» و «دریا، دریا».

گونه‌شناسی در سالن سنگ‌نوردی

 

سالن سنگ‌نوردیِ ز.د. دو بخش اصلی دارد: تو و بیرون. اگر اولین بار به این سالن بیایید، احتمالاً دلیل معقولی برای این نام‌گذاری پیدا نمی‌کنید، تا زمانی که کسی برایتان توضیح دهد که «بیرون» در واقع حیاط سالن بوده که با گذاشتن سقف بدل به بخشی از سالن شده. «تو» دیواره‌های کوتاه دارد، حدوداً سه‌متر و پر از گیره‌های مختلف در شیب‌های منفی با درجات متفاوت است. به دلیل تعدد و پراکندگی گیره‌های «تو»، می‌شود مسیرهای مختلفی را روی دیواره‌ها تعیین کرد، این است که این بخش سالن، عموماً به کار آموزش به مبتدیان می‌آید تا متناسب با توانایی‌هایشان تکنیک‌های مختلف را تمرین کنند.

«بیرون» چند نوع دیواره‌ی مختلف دارد. یکی دیواره بلند است، حدوداً ۹ متر. برای بالا رفتن از این دیواره طناب و هارنس می‌بندند. دیواره بلند سالن ز.د. غیرتخصصی است. عمدتاً به کار خوش‌گذراندن به تازه‌واردها می‌آید و تمرینِ استقامتیِ قدیمی‌ترها. کسی برای بلندکارکردنِ جدی، به سالن ز.د. نمی‌آید، سالن‌های دیگری مثل سالن پ. بیشتر محبوب بلندکارها است. دیگر دیواره‌های «بیرون»، که مخصوص بُلْدِر اند، گیره‌هایی اندک با رنگ‌ها مشخص دارند که هر رنگ یک مسیرِ خاصِ ازپیش‌مشخص است. مسیر‌های بُلْدِر حداکثر ۷مترند و کسی طناب و هارنس نمی‌بندد، باید اعتماد کنی به افتادن روی تشک‌های زیر مسیر. دیواره‌های بُلْدِر بخشی دیوار تعادلی اند، یعنی دیواری با شیب مثبت که مسیرهایش عمدتاً نیاز به تعادل بالا و تکنیک‌هایی پیچیده‌تر دارد و باقی دیوارهایی با شیب منفی تند که بالا رفتن از مسیرهایش قدرت و استقامت بیشتری می‌طلبد.

مشتریان سالن ز.د. چند دسته‌اند:

۱. تازه‌واردها: تازه‌واردها کمتر از پنج‌جلسه است که این ورزش را شروع کرده‌اند و اغلب با شگفتی و حسرت به شلنگ‌تخته انداختن بقیه چشم می‌دوزند. کمی خجالتی‌اند و عمدتاً مغلوب فضا و معمولاً بی‌اعتماد به نفس. حق هم دارند. فضا حقیقتاً گیرا است. تازه‌واردها معمولاً مشغول پرسیدن‌اند که چه زمانی می‌توانند حرکات محیرالوقوع انجام دهند یا این‌که چه زمانی بدنی عضلانی پیدا می‌کنند.

۲. شاگردها: کسانی که مدتی است با یک مربی مشخص در سالن کار می‌کنند، نوعی سرخوشی دارند از این‌که چه سعادت‌مندند که برخلاف اغلب مردم می‌توانند هیجان سنگ‌نوردی را تجربه کنند. جمع‌هایشان خوشحال است و خندان و پرسروصدا. گاهی مشغول فیلم گرفتن از شاهکارهای جدیدشان‌اند و گاهی مشغول چانه زدن با مربی برای ساده کردن مسیر. و اغلب بسیار سخت‌کوش، خصوصاً در بدن‌سازی‌های بعد از تمرین، تا سنگ‌نورد بودن‌شان را تثبیت کنند.

۳. خفن‌ها: خفن‌ها با مربی کار نمی‌کنند. چندین سال پیش سنگ‌نوردی را شروع کرده‌اند و حالا به سالن می‌آیند تا روی مسیرهای آماده‌ی «بیرون» تمرین کنند. معمولاً با هم تمرین می‌کنند و چندان هم موفق‌تر از برخی شاگردها نیستند، سرخوشی آن‌ها را هم ندارند. اما اعتمادبه‌نفس‌شان شدیداً بالاست و گهگاه تازه‌کارها و شاگردها را راهنمایی غیرمفید می‌کنند. جایی در میان راه حرفه‌ای شدن و تفریحی سنگ‌نوردی کردن گیر کرده‌اند.

۴. قهرمانان: کسانی که حداقل چند مقام کشوری دارند. آرکی‌تایپ این گروه خانم ا.ر. قهرمان بلامنازع کشوری است که می‌خرامد و دیگران با احترامی درخور از سرراهش کنار می‌روند. این گروه که وارد سالن می‌شود، کل فضای تغییر می‌کند: خفن‌ها غلاف می‌کنند و به دورترین فاصله می‌روند تا عالی‌نبودنشان به چشم نیاید، مربی‌ها شاگردان‌شان را به جایی دیگر می‌برند تا مزاحم قهرمانان نشوند و تازه‌کارها نقش تماشاچی پیدا می‌کنند. و تقریباً همه، وسط تمرین‌هایشان از گوشه‌ی چشم با حسرت و شگفتی حرکات قهرمانان را نگاه می‌کنند. قهرمانان مگر در میان خودشان معاشرت و خوش‌وبش نمی‌کنند و مثل کسی راه می‌روند که می‌داند دیده می‌شود و اگر مسیری را نروند، تقصیر طراح سالن است.

از تفاوت‌ها و شباهت‌ها او و من، دو تصویر

 

او

دربرم گرفته بود تا شاید آرام شوم. بعدها گفت که حس می‌کرده پاهای کودک دوساله‌ی تب‌دارش را شسته، بغلش کرده و منتظر است تبش پایین بیاید.

من

آشفته بود و دستم را روی صورتش گذاشته بودم. حس می‌کردم خواهر/برادر بزرگ‌ترم مریض است و دیگرانی تواناتر از من مشغول مراقبت‌اند، من فقط می‌توانم کاری کنم از جنس محبت‌های کوچک برای خوشی‌های لحظه‌ای و آرامشی موقت.*

 

* هشت ساله بودم و سخت بیمار شدم. خواهرکم که او هم کوچک بود و ظریف، هر روز هندوانه‌ی بزرگی را تا وسط خانه قل می‌داد،‌ با رنده‌ی دستی آبش را می‌گرفت، صاف می‌کرد و برایم می‌آورد تا چند دقیقه‌ای بر من راحت‌تر بگذرد.

 

مثل کارمندان کلاسیک در شهری مرفه و آرام

سر راه قبلش کافه بودم تا آخرین متن قول‌داده‌ی امسال را بفرستم- شام گرفتم، آن هم پیتزا. همزمان رسیدیم خانه، از کار برگشته بود. در راه فکر کرده بودم که میز بچینم، اما خسته‌تر و گرسنه‌تر از آن بودیم که حتی به سالاد فکر کنیم. شراب قرمز آمد روی میز، همین. لیوان‌ها را به سلامتی موفقیت‌های کوچک اخیرمان در شبِ فرداهای تعطیل به هم زدیم.

ولو شدیم روی کاناپه. بحثی نبود غیر از این‌که چقدر حال این روزهای هردومان خوب است، طوری که خوشی و سعادت‌مان با اطرافیان عبوس و خموده‌مان ناسازگار است. چنان با حال ملایم خوشمان با اطرافیانمان ناسازگار شدیم که معاشرت تقریبا غیرممکن شده. خسته شدیم از تعجب اطرافیان که چرا چنین با زندگی به صلح رسیدیم، در این زمانه‌ی آشوب.

 

انقدر لگد زده‌ایم به دنیا و هر روال از پیش مشخصی که در این لحظات تصویر کلاسیک، خصوصا تصویر کلاسیک سعادت روزمرگی، بیشتر متعجبیم تا روان. با این حال تصویر کلاسیک زیبایی بودیم از روانی و خوش‌بختی ساده.

روایت

توی سرم پر از قصه است. نمی‌دانم از کی، اما خیلی وقت است که بهش فکر می‌کنم. زندگی که می‌کنم، تجربه که می‌کنم، صدای خودم را می‌شنوم که تعریفش می‌کنم، همزمان. انگار چیزی که حس می‌کنم و وارد ذهنم می‌شود روایت است. اولین بار وقتی فهمیدم که کسی از بی‌رحمی فیلم‌ساز نوشته بود، از این‌که در لحظه‌ی رفتن، در شدیدترین تجربه‌ها، دارد قاب می‌گیرد، به تصویر فکر می‌کند. کاش حداقل ذهنم پر از تصویر بود، تصویر نامتعین‌تر و سیال‌تر است، حداکثر اثر اراده و نگاه «من» در قاب است، اما روایت عبور همه چیز از «من» است، دیگر هیچ چیز بی‌واسطه یا نسبتا بی‌واسطه‌ای باقی نمی‌ماند. در روایت همه چیز از من می‌گذرد و متعین می‌شود. از بی‌رحمی فیلم‌ساز نوشته بود و من فهمیده بودم همه‌ی این سال‌ها روایت‌گر بی‌رحمی بودم، بدون این‌که حتی نویسنده باشم. می‌نوشتم، هنوز هم زیاد می‌نویسم، اما نویسنده نیستم.

این‌که رمان خواندن را دوست نداشتم اما دوست داشتم که رمان‌های زیادی خوانده‌ام هم حتما از همین می‌آمد. این‌که رمان‌هایی را خوانده‌ام یعنی می‌توانم تعریف کنم، یعنی حالا روایتی از آن رمان دارم. حین خواندنش لذت نمی‌برم، حین خواندنش به این‌که بعدا این رمان را چطور روایت می‌کنم فکر می‌کنم. اوایل که بی‌تجربه‌تر بودم، افتادم به دام نقد، حالا روایت شخصی از رمان، از فیلم، از موسیقی، بدون هیچ اصراری بر فهم و کار نظری.

هیچ‌کس به‌اندازه‌ی معشوق‌جان از وبلاگ نوشتن من بدش نمی‌آید. مهم نیست که خودش هم می‌نویسد. اما خودش زیاد نمی‌نویسد، خودش قصه «می‌سازد» نه این‌که همه چیز را روایت کند، نه این‌که هیچ چیز برایش تا روایت نشود وجود نداشته باشد. من که قصه نمی‌سازم، لابد روایت‌هایم باید بازتاب اطراف باشد که نمی‌شود، حتی حال واقعی خودم هم نیست. اطراف است که از من گذشته و تغییراتی کرده و حالا دوباره بیرون می‌آید. نه جهانی است که تجربه می‌کنم و نه جهانی است که می‌خواهم باشد.

در آن دوره‌ی پوچیِ خالیِ کاملِ زندگی که نمی‌شد روایت کرد چون صدایی هم نبود، در آن تک لحظه‌هایی که از آن حال بیرون می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که چگونه می‌شود گفتش. بعدها تنها چیزی که از آن حال ماند روایتی بود که از آن پرداخته بودم. دوست داشتم برای آدم‌ها تعریف کنم. حتی در افسردگی که آن‌قدرها خالیِ کاملِ زندگی نیست و هنوز نوری هست که بشود روایت کرد، صدایش مدام در ذهنم بود، این‌که تشنه‌ام، روی کاناپه افتاده‌ام ولی حتی نمی‌توانم بروم لیوانی آب بیاورم، این‌که همین تقابل تشنگی و بی‌حالی چقدر مستاصلم می‌کنم و حالم بدتر می‌شود، می‌خواهم بلند‌تر گریه کنم. حتی از آن لحظات شور عارفانه هم روایت دارم، از این‌که کنار آن تخته سنگ از حال رفتم. از خودش نمی‌توانم روایتی داشته باشم، ولی از قبل و بعدش چرا، از تن دادن به شب‌بیداری و روزه‌های سه‌روزه. روایت همه‌ی این‌ها را بارها گفته‌ام. چیزی نمانده که سر به ابتذال گفتن فرود نیاورده باشد.

نه این‌که فقط همه‌ی لحظات شدید زندگی‌ام را خواسته باشم که روایت کنم. همین روزمره، همین‌که دستم می‌رود سمت صورتم، برای خودم غذا می‌کشم، مویم را شانه می‌کنم و... هرلحظه که آگاه باشم کسی دارد قصه‌اش را در سرم تعریف می‌کند. حتی همین‌حالا که این را می‌نویسم کسی دارد قصه‌ی زندگی کسی را در ذهنم می‌گوید که همه چیز را روایت می‌کند. هیچ لحظه‌ای در حال خودم نیستم، حتی حالا که مثلا به نشانه‌ی خستگی دستم را روی چشم‌هایم گذاشته‌ام، حواسم هست که این را چطور می‌شود روایت کرد.

رهایی کامل نداشتن در زندگی هم تقصیر همین است. اگر توان خاموش کردن روایت را نداشته باشی، در همه‌ی آن تجربه‌های معمول رهایی و از خودبی‌خود شدن، کسی دارد چگونگی این تجربه را روایت می‌کند و وقتی روایت هست حدی از هوشیاری و فاصله‌ی از خود باقی می‌ماند. روایت مدام نمی‌گذارد هیچ چیز بی‌واسطه تجربه شود. هیچ چیز بی‌واسطه نیست. وقتی صدایی در سرم است، فاصله‌ای بین ساره‌ای که تجربه می‌کند و آنی که می‌بیند و روایت می‌کند هست. غیر از این‌که آن ساره‌ای که تجربه می‌کند نیست یا به چنگ من نمی‌آید. من تنها چیزی که در چنگ می‌گیرم، نگه می‌دارم و بعد یادآوری‌اش می‌کنم آن روایت است. این است که در همان حال که به رهایی نزدیک می‌شوم، به این فکر می‌کنم که این چه حسی است، صدایی سعی می‌کند صورت‌بندی‌اش کند و من می‌مانم و هوشیاری.

شاید نویسندگی انتخاب بهتری از فلسفه بود. روایت اعتیادآور است. تجربه می‌کنی که روایت کنی. نه به خاطر خود تجربه، برای قصه گفتن و روایت کردن. سبک زندگی‌ام تناسبی با ایدئال زندگی نظرورزانه ندارد. من که این‌طور تن می‌دهم و اصلا دعوت می‌کنم از تجربه‌های جدید و در هر تجربه‌ی جدیدی آن‌چه می‌ماند یا اصلا آن‌چه هست روایت است، باید با همه‌ی بی‌استعدادی‌ام خودم را می‌بستم به نوشتن و تجربه، شاید این اضطراب روزها تمام می‌شد. شاید این تنش بین زندگی کردن و تجربه و آن آرزو و ایدئال زندگی نظری تمام می‌شد. شاید یک‌جا من که این‌طور در حسرت هماهنگی‌ام، زندگی و کار و فکر و دغدغه‌ای یکی می‌شد.

همیشه فکر کرده‌ام که می‌میرم، اگر بدانم انتخابی چنین بنیادین اشتباه بوده. اگر بفهمم چیزی که حاضرم بقیه را فدایش کنم فلسفه نیست، حسرت نمی‌گذارد ادامه دهم. به زندگی‌ام و انتخاب‌هایم که نگاه کنم چیز دیگری را نشان می‌دهم. زیادی پیرم برای برگشتن و همه‌ی زندگی را دوباره نوشتن. من زیادی زندگی کرده‌ام. فلسفه را نگذاشته‌ام گوشه‌ی طاقچه و زندگی کرده باشم. خیلی زندگی کرده‌ام، خیلی تصمیم گرفته‌ام، خیلی عاملیت داشته‌ام و تمامش را این‌طور خوانده‌ام که برای فلسفه خواندن است. حالا اگر بدانم نبوده، باید برگردم همه چیز را از اول بخوانم، از اول بسازم. نمی‌توانم، نمی‌خواهم، نمی‌شود.

بعد نوشت: دوست داشتم باور کنم که زندگی می‌کنم، تجربه می‌کنم که روایت کنم. نه این‌که زندگی و تجربه وادارم کرده به نوشتن. ولی هیچ کدام از این‌ها نیست، شور خلقی است که گهگاه هجوم می‌آورد و وادارم می‌کند به نوشتن و همزمان به داستان واقعی، با تن، خلق کردن.

قصه [ی واقعی] تمام شد، یا تمامش کردم. شوق نوشتن هم دیگر آن‌طور سرکش نیست. آرام و مطیع، نشسته در کتاب‌خانه، در انتظار فهم لایب‌نیتس. 

 

 

از شباهت‌ها و تفاوت‌های او و من (پی‌ام‌اس و سفر)


من:

پی‌ام‌اس پرمحبت‌ترم می‌کند و انتحاری‌تر. برخی حرف‌ها را فقط در شرایط پی‌ام‌اس می‌زنم، برخی ای‌میل‌ها را فقط در این شرایط می‌توانم بنویسم، برخی درخواست‌ها و اعتراف‌ها را فقط در این شرایط می‌توانم مطرح کنم.

او:

دور است، بسیار دور و من اولین بار است که می‌بینم می‌گوید «جانم»، یا نسبت به‌چیزهای کوچک احساسی نشان می‌دهد، یا به محبتی عکس‌العمل نشان می‌دهد، یا ابایی ندارد از نوشتن برخی چیزها (چه در فضا عمومی و چه شخصی).

دیگری(داستان است)

۱.خاطره چشم های سبزی که گریه نمی کردند و من در آغوش می فشردمش، بدنی که سرد بود و سخت. پاره کردن پرده های بیشمار و در نزدیکی طلوع تو همچنان به پاکی شب بودی. چرا دستهایم هر قدر می فشرمت آلوده ات نمی کنند؟ چرا دست های هرزه ام بدنت را با احترام عشق های کوتاه بی شمار به زمین نمی فشرند؟ چرا می ترسی از این که رهایت کنم؟ مگر من جلاد معصومیتت نبوده ام؟...

۲.چرا برایم از خاطره ی شب ها ی بی شمارت گفتی؟ از آسمان های سیاهی که ستاره هایش شاهد گناهانت بودند. چرا برایم از خاطرات تجاوزهای بیشمار گفتی؟ چرا سقف این آسمان انقدر کوتاه است؟ چرا راحتم نمی گذاری؟ چرا برایم از دست های سیاهی گفتی که یک شب در حضور همین ستاره ها، کنار همین آجر های تک افتاده، معصومیت را ربودند؟ خاطره ی شبی که تو پشت همین دیوار ها، چسبیده به دست هایی که هر لحظه سیاه ترت می کردند، جدا شدن پاکیت را حس کردی...

۳.من مدام فشرده می شدم و ضربه های محکم سر او حصار دستهای مرا و حصار تن مرا می شکست و من هر لحظه بیشتر در سیاهی دستهایش فرو می رفتم.

نشستم کنارش و برایش از خاطره ی شب هایی گفتم که ستاره ها شاهد گناهانم بودند. ساده نیست که تنت را در حضور ستاره های به دستان مردی سپرده باشی که دستهایی تواناتر و سری ناتوان تر از تو دارد. نکند که با طلوع صبح تو هم مانند معصومیتم تنهایم بگذاری. 

پی نوشت نخست: لعنت به کسی که فکر کند داستان چیزی جز داستان است و در این مکان آشغال بگذارد.

پی نوشت دوم: این مطلب حداقل برای دو سال پیش است. نمی دانم این خزعبلات چه بوده که می نوشتم. ولی تجربه های جذابی در زمینه ی نثر بودند که شاید بقیه شان را هم به تدریج همین جا بگذارم.

ساره در لب هایش سکوت بود، در دستانش راوی

قسم به خدای غایب در رویاهایت که اگر نباشی تمام کتاب ها را سر خواهم برید...

کاش مرده بودی پدر(2)

۱۹ سال تمام نتوانستم این عنصر نامطلوب را در زندگی ام ندیده بگیرم.

 

ادامه نوشته