نام کتاب را یادم نیست. کتاب کوتاهی بود با نثری شاعرانه که دوران راهنمایی هدیه گرفته بودم. یکی از جمله‌های آخر کتاب این بود «در گذر زندگی‌های بیشمار بازی کرده‌ای». فقط نه ماه است که به اینجا آمده‌ام و حس می‌کنم در این مدت زندگی‌های متعددی داشته‌ام. دست‌کم سه زندگی.

حدود سه ماه اول گیجی بود و دلتنگی شديد، تلاش‌های ناموفق برای دوستی و ناامیدی‌های متعدد. آن‌چه بودم و بیشتر آن‌چه فکر می‌کردم جلوهٔ بودنم در این محیط جدید است را دوست نداشتم. عنوان محترمانه‌اش می‌شود شوک فرهنگی. ولی هیچ‌وقت پیش از این انقدر گسستگی از اطرافیانم را حس نکرده بودم.

سه ماه بعد زندگی شخصی و دقیق‌تر فردی نسبتاً به قاعده و تا حدی لذت‌بخش داشتم، همراه با دوستی‌های سطحی و معاشرت‌های متعددی که هیچ‌کدام از سطحی عمیق‌تر نمی‌شد. در میانهٔ این سه‌ماه دوم بود که هم‌دفتری کم‌کم نقش پررنگی‌تری در زندگی‌ام پیدا کرد و به‌تدریج بدل شد به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره. همین زمان بود که به دوستی‌های قدیمی‌تر که در این اطراف بودند هم شکل دوباره‌ای دادم: به سفر رفتم و فا را دیدم و نون مدتی را پیش من گذراند.

سه‌ماه سوم بیشتر و شاید تنها در درهم‌تنیدگی روزمره‌ام با هم‌دفتری گذشت. یک زندگی گویی دونفرهٔ غیرعاشقانه. برای من معمول است که روزمره‌ام را با دوستی بگذرانم، اما این سطح حضور مدام چیز تازه‌ای است. اوایل نگرانم می‌کرد خصوصاً که همزمان شد با کاهش دوبارهٔ معاشرت‌های معمول‌تر با دیگران. حالا فکر می‌کنم حضور کسی که در همهٔ بالاوپایین‌های روزمره با همهٔ‌ پیچیدگی و سختی‌اش، اطمینان و آرامشی به کل زندگی می‌دهد. این نیست که دیگر نگران نباشم، خودخواهی و تفردم هیچ‌وقت اجازه نداده بودم که برنامه‌های زندگی‌ام این‌طور و انقدر به دیگری گره بخورد.

احساس مدام روزهایم، در همهٔ زندگی‌های متفاوتی که داشته‌ام، شک بوده و سرگشتگی. حس می‌کنم زندگی‌ای که می‌کنم، هرچه که هست، هرچیزی که سال‌ها در خودم ساخته بودم و دوستش داشتم را از من گرفته و بدترین وجوه شخصیتم را که مدت‌ها کنترل و آرام کرده بودم دوباره بالا آورده است. شخصیتی که به آن تبدیل شده‌ام را دوست ندارم: ناآرام، بی‌تحمل، بی‌صبر، و تا حدی وابسته. سال‌ها بود که فکر می‌کردم آرامش درونی‌ام چنان است و آن‌قدر می‌دانم چطور از زندگی‌ام لذت‌ببرم یا دست‌کم با شرایطم کنار بیایم که کمتر اتفاقی دچار آشوب و ناآرامی‌ام می‌کند. اما حالا دوباره با کوچک‌ترین اتفاقی دست‌کم برای کوتاه‌مدت تسلطم را از دست می‌دهم. فقط این نیست، در این مدت به چیزهایی در زندگی‌ام راه داده‌ام که سال‌ها برابرش مقاومت کرده بودم و حذفشان از زندگی بخشی از نحوهٔ بودنم بوده.