لازم دارم که برخی روزها را بی‌واسطه‌تر روایت کنم. نمی‌خواهم تلاش مضاعفی کنم برای ارائه‌ی تحلیلی کلی‌تر از اوضاع درون یا بیرون. خود این روزها را باید بنویسم، به امید تکرار نشدن.

دیروز، بعد از شبی بی‌خوابی، رفتم سنگ‌نوردی. جلسه‌ی دوم بعد از یک‌ماه‌ونیم غیبت. سنگ برایم آزمون صبوری شده، که البته در مرحله‌ی اولش شکست خوردم. می‌دانم که باید بیشتر صبر می‌کردم تا آثار آسیب کاملاً از بین برود. اما روزی که زنگ زدم و گفتم که از فردا برمی‌گردم را یادم هست، حالم چنان بود که هیچ دلیل عقلانی‌ای نمی‌توانست از سنگ رفتن منصرفم کند. شدیداً به این لحظات شخصی نیاز داشتم. حالا آزمون صبوری در این است که فشار زیادی به دستم نیاورم و تحمل کنم که بسیاری از آن‌چه را که تا دو ماه پیش می‌توانستم دیگر نمی‌توانم، حداقل تا مدتی نمی‌توانم. راحت نیست که مسیرها را ببینی و به تمرین ساده اکتفا کنی، اما چاره‌ای ندارم، اگر می‌خواهم این مفر شخصی باز بماند.

کمی بعد خبر نگران‌کننده‌ای درباره‌ی شخص بسیار نزدیک و عزیزی رسید. خبر ویرانم کرد. می‌دانم که بخش بزرگی از حالم معلول پی‌ام‌اس بود. اگر پی‌ام‌اس نبودم و این خبر می‌رسید، احتمالاً فکر می‌کردم که مشکل مشخصی پیش آمده که لازم است مدتی انرژی و زمان بگذاریم تا با آسیب کمتری بگذرد. اما در پی‌ام‌اس، حساسیت بیشتر می‌شود، آستانه‌ی تحمل پایین می‌رود و استیصال زود به سراغ آدم می‌آيد. حالم شبیه حال والدی بود که پزشک باشد و کودکش در اثر تب تشنج کند. این حال را دیده‌ام که مادری چطور خود را سرزنش می‌کند که پزشک بوده و آگاه و جلوی این اتفاق را نگرفته. من هم مدت‌ها نشانه‌های آشکاری دیده بودم و شدیداً نگران بودم، اما کاری نکرده بودم. شاید کاری نکرده بودم غیر از این‌که در هر شرایطی در کنارش باقی بمانم تا اگر روزی مسئله به نقطه‌ی بحرانی رسید، همراهی‌اش کنم. و دیروز ترس‌هایم واقعی شده بود، مسئله به نقطه‌ی بحرانی رسیده بود. نمی‌توانستم دست از سرزنش خودم بردارم که جلوی این‌که مسئله به این‌جا برسد را نگرفته بودم و نگران بودم که انقدر توان نداشته باشم که همراهی کاملی برای گذار از این شرایط کنم. هم از شرایط سخت این شخص عزیز و نزدیک غمگین بودم و هم نمی‌توانستم دست از سرزنش خودم بردارم که هم به حد کافی نزدیک و هم به حد کافی آگاه بودم که نشانه‌ها را ببینم و دیده بودم و نگران بودم، اما زودتر کاری نکرده بودم.

آشفتگی‌ام زیاد بود. انتخابم این بود که سریعاً خودم را جمع کنم. می‌خواستم کاری کنم که فکرهای سرزنش‌آمیز ساکت شوند، ذهنم آرام بگیرد و بعد فکر کنم چه باید کرد. زنگ زدم به «جیم». مدت‌ها است از هیچ ناراحتی شخصی‌ای با «جیم» حرف نمی‌زنم. اما این را هم می‌دانم که در مواقع بسیاری با «جیم» به من خوش می‌گذرد. نمی‌خواستم از حال بدم برای «جیم» بگویم. تصمیم داشتم کاری شاید خوشایند کنم تا ذهنم آرام شود، این یکی‌دو روز پی‌ام‌اس بگذرد و بعد فکری به حال مشکل پیش‌آمده کنم. نشد که «جیم» را ببینیم. نمی‌دانم چرا بعد از این‌که نشد همدیگر را ببینیم، گفتم که حالم خوش نیست. همین حالم را بدتر کرد. دوباره سرزنش خود بود که چرا ناراحتی‌ام را ابراز کرده‌ام.

در حال ناخوش دوم بودم که پیامی از «رفیق بالغ مهربان» رسید. یک روز پیش‌تر همدیگر را دیده بودیم و نگرانی‌ای ابراز کرده بودم، پیامش توصیه‌هایی بود برای رفع آن نگرانی. از پیامش تشکر کردم و گفتم که در حال خوبی نیستم. دریغ نکرد از این‌که بدون این‌که حتی بداند موضوع چیست صدایم کند. شک نکردم که همین را لازم دارم، محبت بی‌دریغ دوستی برای گذراندن این چند ساعت. با این‌که مدت‌ها است در شرایط سخت، اغلب انتخابم کاری است که چند ساعتی ذهنم را آزاد کند و نه ابراز ناراحتی کردن و از دیگران همدردی گرفتن، این‌بار دیدم که می‌خواهم به محبتی دوستانه و دربرگیرنده برگردم. چند ساعت کنارش بودم و مدت‌ها بود که بعد از دیداری چنین آشوبم آرام نشده بود. محبت و هم‌فکری‌های بالغانه‌اش حالم را تغییر داد. چند ساعت که گذشت با روانی آرام‌تر و ذهنی که حالا می‌توانست تصمیم بگیرد برای مسئله‌ی پیش آمده چه کند، برگشتم خانه، حتی حل کردن مسئله را شروع کرده بودم. دوستی را شروع نمی‌کنم به این امید که در شرایطی سخت تنها نباشم. اما هربار که در چنین شرایطی نامنتظَر همراهی دوستی را دریافت می‌کنم برایم روشن می‌شود که چرا برایم دوستی مهم‌ترین وجه رابطه‌ی انسانی است.

حالا آرام‌ترم. کمی سرزنش خود ادامه دارد، اما اوضاع آن‌قدر به ثبات رسیده که فکر کنم می‌توانم به نحوی معقول با مسئله‌ای که پیش‌آمده مواجهه‌ی شوم.