روایت چهارم،
از کجا نیرو میآورم؟ امروز برای دوستی نوشتم که در حال دویدنم و فرصت افتادن نیست، برای دیگری نوشتم که هنوز مسلطم و در جای دیگر نوشته بودم که انقدر از هر سو فشار است که جایی برای پاشیدن نیست.
کودکانه حسودیام میشود به آنها که تصویر واضحی از وضعیت دارند. خطی کشیدهاند و مرزبندی را مشخص کردهاند و حالا غیر از ابراز ناراحتی و خشم، یا شادی و افتخار، تنها کاری که دارند این است که به مایی که فکر میکردند بداهتاً باید سمت آنها بایستیم فحش میدهند، با عباراتی مثل «نهیب اخلاقی»، «رد خون»، «نهایت شر» و... مشکلشان این نیست که در سوی دیگر ایستادهایم، که میدانند نایستادهایم، دعوایشان سر این است که چرا برایمان روشن و بدیهی نیست که مرزی هست و سمت درست و روشن کدام است.
باری در میان مهمانی، بعد از بحثی عصبی که چندثانیهای آرامش بعد از طوفان حاکم شده بود، دوست فریاد زد «همهتان خفه شوید» خندیدیم که کسی حرف نمیزند که وقت چنین فریادی باشد. با جدیت ادامه داد: «هنوز دارید فکر میکنید». راست میگفت، همه در ذهنمان بحث را ادامه میدادیم و این بدترین کار در آن لحظه بود. گاهی فقط باید خفه شد. من دوست دارم همه چیز را تعلیق کنم، به این معنی که ذهنم هم کار نکند. در مورد خودم میتوانم و امکانش را دارم که چندی دست بردارم از قضاوت و تصمیم، اما شرایطی و نقشهایی هست که در آن نمیشود سکوت کرد، حتی اگر بخواهی. از آنهایی که تکلیفشان روشن و تصویر برایشان مشخص است که بگذریم، همه گیجیم و من خوشحالم که شخصاً مجبور نیستم کاری کنم و حرفی بزنم و میتوانم صبوری کنم تا اوضاع برایم روشن شود، اما فشار از اینجا است که از دور دستی بر آتش وضعیتی دارم که در آن شخص به خاطر جایگاه و نقشش ناچار است که تصمیم بگیرد، بدون اینکه بتواند یا بخواهد تصویر یکدست و با مرزبندی مشخصی بدست دهد.
روزگار غریبی است، حتی نمیتوانم تصمیم بگیرم چقدر فشار بیشتر از مواقع دیگر است. دیروز فکر میکردم که شروع کنم در دفتری کاملاً شخصی، و نه اینجا، وقایع را جزءبهجزء بنویسم. با تاریخ و اسم افراد و جزئيات بحثها. فعلاً حتی وقت آن را هم ندارم.