در روزهای سیاه، شب روشنی ساختیم.

در بیست‌وچهار ساعت گذشته، بارها به این فکر کردم که چه کسی می‌داند که زیر پوست این شهر چه خوشی‌هایی جریان دارد. سال‌ها قبل، در هیچ‌کجای تصورم از خودم و زندگی‌ام این نبود که ممکن است زمانی دوستی‌هایم، چنین بخش بزرگی از احساس سعادتم شوند: جمع‌های دوستی متفاوت و دوستی‌های دونفره‌ی عمیق.

با «نزدیک‌ترین» که حرف می‌زدیم به چه کسانی بگوییم در دورهمی پنج‌شنبه شب کنارمان باشند، فکر نکرده بودیم که همه‌ی مهمان‌ها دوستان من‌اند و برخی دوستانی که با آن‌ها زندگی‌ای گذرانده‌ام. «آقای سیبیل و کلاه» به خنده گفت «همه‌ی جالب‌های ساره دور هم جمع شده‌اند.» اتفاقاً همه‌ی «جالب‌های ساره» آن‌جا نبودند، مثلاً بهاره نبود، «رفیق آرام» نبود، «شین و عین» و... نبودند. اما این عجیب بود که چند گروه دوستی متفاوت من دور هم جمع شده بودند. دوستان نزدیکم می‌دانند که من خوش نمی‌دارم که جمع‌های مختلف دوستی‌ام همدیگر را ببینند. بخشی از این می‌آید که فکر می‌کنم در جمع‌های مختلف نقاب‌های متفاوتی دارم و وقتی کنار هم جمع می‌شوند، نگران می‌شوم و آشفته که قرار است چطور باشم. لابد کمی هم از این می‌ترسم که هر دوستی که احترام عمیقی برایش قائلم، نبیند و نفهمد که چرا دیگری چنین پیوند نزدیکی با من دارد. می‌ترسم آن گنجی را که من در تک‌تک دوستانم می‌بینم، آن‌ها در همدیگر نبینند.

من جرئت نمی‌کنم که آدم‌های متفاوت را بی‌مقدمه دور هم جمع کنم. این‌بار به اطمینان توانایی ذاتی «نزدیک‌ترین» در میزبانی بود که چنین کردم. شب طولانی پر افت‌وخیزی بود، خوش‌تر و روان‌تر از آن‌چه انتظار داشتم و صبح در جمع کوچک‌تری که با هم مانده بودیم، سعادت آرام دوستی نزدیک ادامه داشت. در شب و روزی بودم که نمی‌خواستم تمام شود و می‌دانستم که این رضایت عمیق را مگر در کنار دوستانم ندارم.

در آرامش لذت‌بخش دقیقه‌های آخر، با خودم در صلح بودم. بارهای بسیاری در تلخی روزهای گذشته به این فکر کرده بودم که انتخاب‌های خارج از هنجارهای معمولم، گذر از برخی موانع و دشواری‌ها را سخت‌تر کرده. اما حالا می‌بینم که شاید بدون این انتخاب‌ها، این دوستان را نداشتم و حالا دوستانم، دوستان متفاوت و هریک‌-ازجایی‌ام، بخش بزرگی از خوشی روزگارم هستند. «واو» در آخر مهمانی می‌گفت «این دوستان را فقط با تور با سوراخ‌های درشت ممکن است دور خودت جمع کرده باشی.» برای او که ۱۶سال است مرا می‌شناسد، دیدن چنین جمعی غیرمنتظره بود. و من روی آسمان‌ها بودم از دیدن آن جمع زیبا در زمینه‌ی امنیت خانه و حضور «نزدیک‌ترین».