نیمه-مهمان
نمیدانم چرا نمیتوانم این ترم را جدی بگیرم. از نظر جغرافیایی همانجایی هستم که ترم قبل بودم، گرچه دانشگاه دیگر آن دانشگاه نیست. حالا به جای کلاسهای دانشگاهی که ترمی در آن درس خواندهام و قرار است درسم را ادامه دهم، مهمان کلاسهای دانشگاه تی. هستم. دانشگاه تی. را دوست دارم. همیشه دوست داشتهام و شاید اصلاً همه چیز بهتر بود اگر حالا کاملاً دانشجوی آنجا بودم. فقط هم دوست داشتن من نیست، دانشگاه تی. بزرگ و مشهور و معتبر است. این است که نمیفهمم چرا نمیتوانم این ترم را جدی بگیرم. جدی نگرفتن را از این میفهمم که هنوز شروع به نوشتن مقالههای بلند ترم نکردهام، وگرنه انجام وظایف مشخص چیزی است که از من قطع نمیشود: نوشتههای کوتاه به موقع ارسال شده، متنهای خوانده شده، تنظیم یادداشتهایی دربارهٔ بحثهای کلاس و... اما کلاسهای تحصیلات تکمیلی با مقالات بلند است که هویت پیدا میکند و اینکه هنوز، یک ماه بعد از شروع کلاسها، شروع به نوشتن نکردهام هیچ نشانهٔ خوبی نیست.
گاهی ناامید میشوم و فکر میکنم این ایدهٔ شرکت در کلاسهای دانشگاه تی. ایدهٔ احمقانهای بود. در این شرایطِ سختکرونازده، باید ادامه میدادم به زندگی سبکتر تابستان: زبان خواندن، نوشتن شخصی (که هفتهها است متوقف شده)، خواندن پراکنده و البته سامان دادن به ترجمه که دیگر اعصابم به ادامه دادنش نمیکشد. شک میکنم که این فشار مضاعف، وقتی هیچ اجباری نبود، فقط محصول وسواس ذهنی من است. البته نتایج مثبتی داشته. د. ک. و یکی دیگر از استادهای دانشگاه یو. باخبرند که چه میکنم. لابد این تصمیم، بعد از همهٔ اتفاقات عجیبی که افتاد، تصویرم را در ذهنشان مثبتتر کرده: کلهخر، واندهنده. چیز دیگری هم هست: اگر انتخابات آمریکا نتیجهٔ فاجعهباری داشته باشد، درسخواندن در دانشگاه تی. مطلوبترین گزینهٔ ممکن است. شاید این حضور در کلاسها کمک کند که اگر لازم شد و دانشگاهها همکاری کردند کلاً بساطم را آنجا پهن کنم. با این حال هنوز و هربار که خستگی فشار میآورد، فکر میکنم این تصمیم فقط نتیجهٔ اعتیاد به کار بوده.
البته جدینشدن این ترم دلایل انضمامیتری هم دارد. برخلاف ترم قبل که بعد از سه جلسه اعتماد به نفسم آنقدر بود که مشارکتکنندهٔ اصلی تقریباً همهٔ بحثها باشم، اینبار سر کلاسها کاملاً ساکتام. یکبار هم که آمدم حرف بزنم، دچار آن استرسی شدم که گاهی در حرفزدن با صدای بلند یا خواندن متن غریبه به سراغم میآید، و معمولاً یکی از نتایجش قاطی شدن ساختار زبانها با هم است: فرانسه با آلمانی، آلمانی با انگلیسی. ناآشنا بودن محیط نمیتواند دلیل کافی باشد، ترم قبل هم اولین ترم بود. دلیل کم اهمیتتر جمعیت کلاس است. در کلاس کمجمعیت حرف زدن سادهتر است. اما از همه مهمتر ساختار جلسات است. در دانشگاه تی. اساتید تقریباً به طور کامل ارائهدهندهاند و از دانشجو انتظار میرود سوال کند. کاری که در کلاسهای تاریخ فلسفه برای من معنی زیادی نمیدهد. در دانشگاه یو. ارائهدهنده بیشتر دانشجویان بودند، استاد حداکثر مشارکتی در کنار دیگران داشت. در این حالت بحث کردن سادهتر است
در این حالتی که حرف نمیزنم، امیدوارم نوشتههای کوتاه هفتگی نشان دهد که دانشجوی خیلی بدی نیستم. در مورد یکی از کلاسها ظاهراً ناموفق نبودم. بعد از یکی از نوشتهها، استاد مربوطه لطفاً پیشنهاد کرد که جلسهای بگذاریم و حرف بزنیم. در جلسه با لطف گفت اینکه ثبتنام رسمی نکردهام نباید باعث شود که در کلاس حرف نزنم، و نوشتهها نشان میدهد که مشارکتم در کلاس مفید خواهد بود. از این حرفها که علم آزاد است و حالا که این موقعیت پیش آمده باید بهترین استفاده را از آن کرد. چند دقیقه بعد از این مکالمه دربارهٔ مقالهٔ بلند احتمالی حرف میزدیم. و در انتهای صحبتمان گفت که البته نمیخواهد امید واهی دهد. حدس میزد که ممکن است بخش اداری دانشگاه تی. در نهایت با این کار مخالفت کند: نمرهٔ رسمی (که به مقالهٔ بلندداده میشود) بالاخره باید از بخش اداری این دانشگاه به بخش اداری آن دانشگاه برود. تقارن خندهداری بود: از اصرار بر اینکه وضعیت اداری نباید مشارکت کردنم را محدود کند تا نگرانی از اینکه مشارکت کامل مورد مخالفت بخش اداری دانشگاه باشد. احتمالاً این تکلیف همیشه نامعلوم هم در جدینشدن این ترم مؤثر است.
بعد نوشت: این را دیروز نوشته بودم، امروز ایمیلی از استاد مربوطه رسید و گفت که میتوانند مقالهٔ بلندم را بپذیرند و نمره را برای دانشگاه یو. بفرستند.