در جستوجوی زمان از دست رفته.
زندگیام را که خلاصه کنم، میشود: هیچ چیز را از خودم دریع نکردهام. با این عطش شدید به تجربه، شاید اگر استعدادهای دیگر را داشتم نویسندهی بهتری میشدم، تا «متفکر» یا هر چیز مشابهی که قرار است ایدئال زندگی نظرورزانه باشد. از زهد و زندگی ریاضتکشانه تا آنچه معمولا لذتگرایی خوانده میشود، از کار شدید مدام تا بطالت محض، این لیست را میتوانم بسیار ادامه دهم.
نمیدانم بی این وجه زندگیام، چیزی از من میماند یا نه. اما میدانم که دیگر عمر و فرصت اینگونه بیدریغ زندگی کردن را ندارم. تا همین چند سال پیش، چنان جوان بودم که بهنظرم میرسید راه بینهایتی برابرم باز است، آنقدر که فرصت تجربهی همهی چیز را داشتم. تا همین چند سال پیش، میشد که حتی برای سالها در یکجا قرار بگیرم و مدتی در محیطی ته نشین شدن و کار عمیق وابسته به محیط کردن را یاد بگیرم. پایاننامهی ارشد تهران، حاصل چنین تجربهای بود. چنان پایاننامهای نوشته نمیشد اگر بیش از شش سال در یک دانشگاه درس نخوانده بودم و سالها تلاش نکرده بودم که نوع نگاه خاصی را آهسته و پیوسته بیاموزم و در آن ورزیده شوم. اما زمان چنان پیش رویم گسترده بود که میشد سهشنبهروزی از حاصل عمر و تجربه در دانشگاه تهران دفاع کنم و جمعهاش قرارم و اطمینان کار و زندگی حرفهایام را جا بگذارم و زندگی دربهدری را در اروپا شروع کنم، هر شش ماه شهری و دانشگاهی و انسانها و تجربههای دانشگاهی تازهای. نمیترسیدم از اینکه نوع کاملا تازهی کار کردن را بعد از شش سال ثبات شروع کنم. برخی از آنچه در این مدت نوشتهام، اقتضای تجربهی تازهی دانشگاهیام بوده. سخت دلکندم از کاری که بهنظر میرسید با توجه به سنم در آن به نسبت خوب هستم، تا کاری را شروع کنم که مطلقا برایم تازه بود. هنوز باورم نمیشود که در کمتر از دو سال توانستم اندوختهي شش سالهی پیشین را کمابیش کنار بگذارم و شیوهای تازه را شروع کنم، آن هم در شرایطی که در اینجا کسی آغوشش را برای تازهواردی باز نکرده بود. برعکس ایران، در اینجا هیچ استادی هنوز هم آنقدرها نمیشناستم که ذوق داشته باشد و بخواهد مرا در این مسیر تازه همراهی کند، حتی اثبات تواناییهایم برای اینکه کسی را به چنین همراهیای متقاعد کنم هم ساده نیست. با اینحال گیج و سردرگم و مضطرب ولی کارهایی را شروع کردم که به کلی برایم تازگی داشت.
حالا در فکر اینم که به زودی دوباره موقعیتم را تغییر دهم، موقعیت جدید ممکن است تجربهای بالکل تازه باشد. و نحوهی کار کردن و زندگی حرفهای را تغییر دهد. اما برخلاف قبل، دیگر این بدیهیترین چیزی نیست که گرچه با نگرانی ولی باید خود را به به درونش پرتاب کنم. فکر میکنم دیگر آنقدرها جوان نیستم که هرکار تازهای را شروع کنم. تا پیش از این بهنظرم میرسید که هرکاری را که شروع کنم در زمان مناسبی به جایگاه قابلقبولی میرسم که تلاشم برای پیشرفت در آن حوزه را توجیه کند. در ۱۸ سالگی میتوانستم آن مسیر کار کلاسیک را شروع کنم و در ۲۲ سالگی در جایی باشم بیش از آنچه برای این سن و دورهی کاری منتظَر است و دیگران تلاشم را برای ادامه به رسمیت بشناسند. حالا فکر میکنم ۲۶ سالگی برای شروع برای متخصص جدی شدن در هر حوزهای زیادی دیر است. میتوانم در حوزههایی که شروع کردهام بمانم و حضورم و تلاشم موجه باشد، میتوانم مسیر جدید را شروع کنم و هر روز با خودم درگیر باشم که چقدر از آنچه باید در این سن بدانم و بتوانم عقبم. رها کردن عافیت اولی ممکن است ساده نباشد، اما برای کسی که تجربهی کار جدید را حس کرده، توان ماندن در شکل پیشین نیست. دیگر دلم با کار قبلی نیست. کار جدید هم آنقدر شکل نگرفته که راضیام کند. به این فکر میکنم که چند سال بعد تجربهی تازهای را شروع میکنم و این تغییر مدام ممکن است مجبورم کند رویای آدم موفقی که جایگاه پذیرفته شدهای دارد را کنار بگذارم. دیگر آنقدر جوان نیستم که هر کار جدیدی را شروع کنم و به تواناییام برای تا جای خوبی در آن جلو رفتن اعتماد داشته باشم. دیگر زمان برای هر تجربهی جدی و جدیدی زیادی گذشته است.
زندگی حرفهای ترسناکترینش است، اما تمامش نیست. در زندگی و تجربههای شخصی هم دیگر برای این همه بیدریغی زمان بسیاری گذاشته. همینطور که زمان جلو میرود، تعداد چیزهایی که میتوانم بشوم، با سرعت ترسناکی کمتر میشود. دیگر هزینهی بسیار زیادی برای تجربههای تازه میدهم. هزینهاش را از عمر و جوانیای که دیگر هیچ وقت برنمیگردد میدهم. زمان مناسب برای همهی کارهایی که جذبم میکنند محدود است، انگار همه چیز باید در بازهی سنیای که بخش بزرگی از آن را پشت سر گذاشتهام انجام شود. فرصت تجربههایی در ایران، فرصت تجربههای در این دربهدری خارج از ایران، فرصت قرار و آرامش در رابطه، فرصت جنگیدن و باز کردن افقهای جدید حسی و عاطفی، فرصت شور سیاسی و اجتماعی، فرصت کار شدید فکری، فرصت جابهجا کردن مرزهای جسمانی در موقعیتهای خطر و... دیگر هر کدام را که انتخاب کنم و ناچارم که انتخاب کنم، فرصت دیگری از دست میرود، تا همین چند سال پیش زمان چنان بینهایت بهنظر میرسید که برای همهی اینها کافی باشد. تا چندی قبل مطمئن بودم من آدمی هستم که اگر بگویند چیزی از زندگیام نمانده، با اطمینان میگویم حسرت چیزی را ندارم چون چیزی را از خودم دریغ نکردهام. نه اینکه چیزی نبوده باشد که تجربه نکردهام، بلکه تلاشم مدام بوده که آنچه بهگمانم به تجربه میارزیده را وارد زندگیام کنم. حالا میترسم که از این پس زندگی تنها حسرت مدام باشد.
پینوشت: در جستوجوی زمان از دست رفته بعد از نزدیک به چهار سال تمام شد. کتاب را هرچه گذشت بیشتر دوست داشتم و فقط در اواخر جلد آخر بود که فهمیدم چرا باید چهار سال پیش این کتاب را شروع میکردم و چرا نام این کتاب «در جستوجوی زمان از دست رفته» است. حال و هوایم مدتهاست که شبیه جلد آخر است و تقارن خواندنش با این حسوحال لذت عجیبی داشت. غیر از این حرفهای انتزاعی مدتی هم هست که این گذر سالها را در چهرهام میبینم. مدتها سوالم بوده که چه چیز در صورت یک شخص در ۱۸ سالگی تا ۲۴ سالگی و بعد ۳۰ سالگی تغییر میکند که این گذر زمان را نشان میدهد. این سنی نیست که چروکی اضافه شود یا مویی سفید، با این حال با تمام شباهت بین عکسها، میشود عکس سه سال جوانتر را مشخص کرد. با خودم قرار داشتم که این تغییر نامحسوس را در چهرهی خودم رهگیری کنم. خلاصهاش این میشود که چهرهام زنانهتر شده. هنوز آن چهرهی دخترانهی حوالی ۲۱ سالگی را به خاطر دارم، با آن مانتوهای کمرنگ و شالهای رنگپریده و قیافهای که بدون هیچ آرایشی نرمی و خوشاندیاش، خودم را هم چند دقیقهای قبل از بیرون رفتن جلوی آینه معطل تماشا میکرد. همان سالهایی که شنیدن جملات محبتآمیزی دربارهی چهرهام از آشنایان غیرنزدیک معمول بود و عادت. چهرهی ملایم پذیرفته زیبایی بود با خطوط نرم منحنی و اجزایی که نه تکتک بلکه ترکیب آرامشان کنار هم به چشم میآمد. حالا آنچه میبینم خطوط محکم چهره است، اجزایی که هرکدام تشخص خود را دارند. خطوط پررنگ و صورت پیچیدهای که حزکت عضلات نازک زیر پوستش مرا یاد این خط شعر پلنگ میاندزاد «هر کشالهاش کیفی بیقرار است نهان در اعصاب گرسنگی». زیباییای، اگر مانده باشد، دیریابتر است و از جنس جاذبه و کشش عبوس و خاموش زنانه که به راحتی به دست نمیآید. همه چیز در چهرهام تند و تیز شده و انحنا جایش را به زوایای محکم جدی داده. تغییر چهره شاید آنچنان مشخص است که لطیفی در آخرین روزهای سفر، بدون آنکه بتواند توصیفش کند برایم گفت «بزرگتر» شدهام.
سفر تهران جنبهی ترسناکی داشت: در مکانهایی که همیشه اتفاقی آشنایان زیادی را میدیدم، دیگر کسی را نمیشناختم. آدمهای شبیه خودم، در نسل خودم و نسلهای قبل را کمابیش میشناختم، همین باعث شده بود که تا چند سال پیش در همهی مکانها معمول برای زندگیام، با آشنایانی برخورد کنم. همین دوری کوتاه، فرصت شناختن نسل جدیدی که دقیقا جای ما را گرفتهاند از من گرفته شده. کسانی که شبیهترین سبک زندگی را به چند سال پیش من دارند و حالا بسیار از من جوانترند. دیدنشان در کافهها و تئاتر و نمایشگاه ترسناک است. دیدن آدمهای جوانتر که همان کاری را میکنند که تو کردهای و همان زمان بینهایتی را پیش رو دارند که دیگر از تو گرفته شده، شوک بزرگی است. دیدن این نسل جدید و جوان کافهها و گالریها که نمیشناختمشان انگار تیر آخر بود به توهم جوانیای که به این سرعت و شدت میگذرد.