انتزاع ملموس
داشتم فکر میکردم که کاش مانند برخی دیگر از زمانهای زندگیام، که البته معمولاً موردی و موقت بوده، این قرار را با کسی داشتم که داستان روزهایم را برایش تعریف کنم. چندباری پیش آمده بود که در میان سفری نامعمول، یا زمانهای پرآشوب در زندگیام، مدام برای کسی از حالم و از روایتم از روزگارم بگویم. بعد فکر کردم که چرا دیگر اینجا نمینویسم. سالها این وبلاگ برایم همین بوده. جایی که در آن روایتم را بگویم و حس کنم که مخاطبی دارم، بدون اینکه لازم باشد هیچ مخاطب خاصی را در ذهن داشته باشم. این مخاطب مبهم همیشگی، ساکت، بیتوقع، و شنوا سالها آن نیاز به شنیدهشدن و قضاوت نشدن را برآورده میکرده. حسرت میخورم که در این مدت کم نوشتهام. شاید چارهٔ دستکم بخشی از آشفتگی این روزها این باشد که بیشتر اینجا بنویسم.
در کارم احساس سرگشتگی میکنم، در زندگی شخصی از آن هم بیشتر. با این حال این سرگشتگی و عدم اطمینان چنان نیست که نیاز به زیر میز زدن یا شروع بازی از ابتدا باشد. احساسی است برای تغییرات بنیادین اما تدریجی که دارم از میانشان عبور میکنم. گویی تنها لازم است که خودم را در کلیتش نگه دارم، فقط در آن حدی که از هم نگسلد، و بگذارم که این تغییرات کمکم رخ دهند، هرقدر بنیادین و ناآشنا که باشند.
دو روز پیش جلسهٔ نسبتاً مفصلی با باربارا داشتم. بحث از مقالهای شروع شد. سعی کرد متقاعدم کند که با همدلی بیشتری مقاله را دوباره بخوانم، عمدتاً با تمركز به این نکته که این نقدهایی که به مقاله دارم در ذهن نویسنده بوده و نکتهٔ اصلی جای دیگری است. در رفتوبرگشتهای مدام استدلالهایمان مدام به اینجا خوردیم که باربارا بگوید «این خیلی انتزاعی است، سعی کن مثالی بزنی». حرفهایش را که خلاصه کنم میشود همین. اینکه من در نحوهٔ کار کردن و نوشتنم زیادی انتزاعیام. نکتهٔ اصلیاش همین بود و این نکتهٔ ساده به شکل پیچیدهای به بخشهای مختلفی از این گفتوگو و زندگی من گره خورده بود. باید سعی کنم یکبهیک بازشان کنم.
جایی گفت که اگر بخواهم در این سطح انتزاعی کار کنم شاید تنها چاره کار کردن روی تاریخ فلسفه باشد. بعد که به این مکالمه فکر میکردم، دیدم که چقدر تمایل دارم به حیطهٔ امن خودم در کار فلسفی برگردم. تنها حوزهای که شک کمی دارم که در آن خوبم. حوزهای که میدانم چطور در آن کار کنم و مدل فکر کردن و نوشتنم گویی مناسب آن است. تاريخ فلسفه برای من گویی معشوقی از دست رفته است که هیچگاه از او دل نکندهام. اما زمانی که تحصیلم را در اینجا شروع کردم، و حتی قبلتر، زمانی که تصمیم گرفتم تحصیلم را در ایران یا اروپا ادامه ندهم، به این فکر کردم که نمیخواهم (فقط) متخصصی در بخش مشخصی از تاریخ فلسفه باشم. این دوره تحصیلی که شروع شد سعی کردم باز باشم به حوزههای بسیار متفاوت از هرآنچه که تا پیش از این روی آن کار کردهام. اما تنها حوزهای که برقش مرا گرفت همین نظریهٔ حقوق بود که اولین کلاسی که در آن گرفتم دربارهٔ نظریهٔ حقوق کانت بود و شاید اگر این پیوند نبود اینطور شیفتهاش نمیشدم. فلسفهٔ ذهن با تايلر برج و فلسفهٔ زبان با دیوید کاپلان، با همهٔ هیجان کار کردن با این ذهنهای درخشان، باعث نشد فکر کنم که ممکن است بخواهم در این حوزهها کار کنم. برعکس، دستکم کلاس تایلر مطمئنم کرد که فلسفهٔ ذهن حوزهای نیست که بتوانم به آن علاقهمند شوم.
جای دیگری از گفتوگویمان، باربارا گفت که با من همدل است که مبنای فلسفی یکی از استدلالهای اصلی مقاله مستدل نشده، اما به این هم اشاره کرد که جزئیات قانون آمریکا در فهمیدن استدلال نویسنده و اشتباه نگرفتن آن با برخی مواضع فلسفی دیگر مهم است. من این را میفهمم. من اصلاً جاذبهٔ این را میفهمم که مقاله را از مورد به ظاهر کم اهمیت شروع کنی و با ادعاهایی پیش بروی که به نظر بیخطر میآیند و اگر مخاطب همراهت شود، در انتها از آن جزئيات نتیجهای کلی و انقلابی بگیری که مخاطب را متعجب کند. اصلاً شاید این طرز نوشتن یعنی شروع کردن از جزئیات شاید تا حدی بدیهی و بعد نتیجهٔ گیری نامنتظر از آن جزئیات، برابر شروع کردن از ادعاها کلی بزرگ، چیزی است که شاید سالها پیش مرا مفتون لایبنیتس کرده بود.
در جای دیگر صحبت، گفت که اگر این سیستم حقوقی هم نه، باید شروع کنم دربارهٔ یک سیستم حقوقی با جزئیات بخوانم و حرفم را برمبنای مصادیق جزئی پیش ببرم. شکی ندارم که راست میگوید. اما نمیدانم چقدر انگیزه و توان خواهم داشت برای کار کردن بر این جزئیات تا حرفهای انتزاعیترم را از آنها بیرون بکشم. میدانم که تقریباً در هر حوزهای در فلسفهٔ معاصر که بخواهم کار کنم اوضاع کمابیش همین است. کمتر حوزهای از گرهخوردن با تحقیقات تجربی یا واقعیات ملموس در امان مانده، حتی حوزههایی که نوعاً بسیار انتزاعی محسوب میشدند. مسئله این است که اگر قرار است برای کار فلسفی مدت زیادی را صرف سروکله زدن با جزئیات حوزهٔ دیگری کنم و یا علوم شناختی بدانم، یا زبانشناسی، یا حقوق، کدام را ترجیح میدهم. به گمانم دستکم در این لیست اولیه، قطعاً حقوق. باربارا حق دارد، شاید تنها حوزهای که بشود در آن در امان ماند تاريخ فلسفه باشد، بدون جاهطلبیای برای داشتن حرفی در حوزههای دیگر. اما من اصلاً به اینجا آمدم چون آدمهایی که در اینجا در تاريخ فلسفه تحسینشان میکنم، فلاسفههایی با دغدغههای معاصرند. و دوباره این سوال برمیگردد که من اصلاً این نوع کار فلسفی را که به خاطرش این دانشگاه را دوست داشتم در دراز مدت میخواهم؟
از دلایلی که با باربارا کار میکنم، در کنار اینکه از نظر فلسفی بسیار تحسینش میکنم، این است که مرا خیلی خوب و شخصی میشناسد. نوشتهها و نظراتش در مورد کارهایم صرفاً از روی انجام وظیفهٔ استادی نیست، از روی شناخت و دغدغهٔ شخصی میآید. وقتی که گفت که همهٔ کاری که سعی خواهیم کرد در تابستان بکنیم همین است که تلاش کنیم تا من راحتتر باشم در رفتوآمد بین ایدههای انتزاعی و موارد ملموس، میدانستم که این را فقط از او میتوانم بشنوم، با آن رابطهٔ شخصیای که با هم داریم. میدانم که اگر قرار باشد در هر حوزهای در فلسفهٔ معاصر کار کنم باید این مهارتی که همیشه از آن فرار کردهام را یاد بگیرم، و میدانم باربارا بهترین کسی است که میتوانم این را از او یاد بگیرم. کسی که هم مرا میشناسد و هم دغدغهٔ اینکه تغییری ایجاد کند را دارد، و هم من چنان احساسی به او دارم که از بنیانفکنترین نقدهایش هم چنان آشفته نمیشوم که نتوانم کار کنم.
اواخر صحبت بود که سعی کرد گذرا اشارهای بکند اما بعد مجبور شدیم جدیتر دربارهاش حرف بزنیم. گفت که زمانی باید تصمیم بگیری که آینده را چطور میبینی. اگر قرار است در دانشگاههای غربی بمانی، این مهارتی است که باید کسب کنی. گفت که میفهمد و هیچ مشکلی ندارد اگر تنها چیزی که از این دوره میخواهم لذت بردن از فلسفه باشد و میفهمد که لذت بردن با همان سطح انتزاعی تناسب بیشتری دارد. بعد این را اضافه کرد که فکر میکند من میخواهم صدایی داشته باشد، فارغ از اینکه کجا و چطور کار میکنم، برای داشتن چنین صدایی لازم است که زمانی به قول او «این مسئله» را حل کنم. و این سختترین بخش صحبت بود. جایی که برای اولین بار توی صورتم خورد که حالا به جایی رسیدهام که برای تصمیم گرفتن دربارهٔ اینکه پروژهای را چطور پیش ببرم، باید به این فکر کنم که چه تصویری از آیندهٔ خودم دارم. سوالی که صادق بودن با خودم دربارهٔ آن را سالها به تأخیر انداختهام.
بعد از یک ساعت صحبتمان، جلسهٔ دوساعت هفتگیمان بود با چند نفر دیگر که نقد دوم کانت را میخوانیم و من تمام دو ساعت حلقهٔ کانتخوانیمان را به این فکر میکردم که سالها دیر به دنیا آمدهام.