در جستوجوی قرار
آنچه از من گرفته شده، قرار است. فکر میکنم روال حرکتم در مسیر فلسفه متوقف شده، نه اینکه کار نکنم، بلکه تحول دیگری در خودم نمیبینم و علتش قرار نداشتن است. یاد حاج آقا میم میافتم. استاد بینظیری برای فلسفه و عرفان نظری اسلامی بود و یکی از بچهها نقلقول میکرد که دیگر نمیخواهد به تهران بیاید تا به ما درس بدهد، چون بچههای تهران قرار ندارند، علم تویشان جا نمیگیرد، مثل ظرفی که مدام تکانش بدهی و آب در آن نماند. استاد پروازی از مشهد بود، بدون تحصیلات دانشگاهی، ترکیب منسجمی برای فهم و تدریس فلسفه و عرفان اسلامی. هیچوقت ادعایی دربارهی فلسفهی غربی نداشت، اما شناخت دقیقی با روش سنتی از فلسفهی اسلامی داشت، منظومهی منسجمی بود که فلسفهی اسلامی را میشد با او «درک» کرد. قرار ندارم، میخواهم و باید بروم در جایی، دوباره سالها بمانم تا بتوانم چیزی بسازم، از نحوهی فکر کردن، تا روش نوشتن و موضوعات مهم در کار. مثل بار قبل که شش سال در تهران ماندم و آنچه بدست آوردم یا فکر میکردم به دست آوردهام، بخشی محصول همین شش سال یکجا ماندن بود.
خواب و بیداریام به هم ریخته. شبها تا صبح بیدارم و صبح تا بعدازظهر خواب. صبح به وقت اینجا که کمی از تهران زودتر است، برای کاف میزنم که نیاز به دلداری دارم، بدون درد مشخصی. چیزی نمیگوید، چیز خاصی نمیگوید. از اضطرابهایم که میگویم مینویسد «فکر میکردم کار کردن در رشتهی شما به معنای تغییر در جایگاه فکری، مثل خواب مومن، چیزی نیست که انجامش دهید، چیزی است که از سر میگذرانید، مثل تجربهی زیسته.» فقط اگر آدم نویسنده یا تقریبا نویسنده باشد میتواند چنین از دور روایت کند، مجاز است از دور روایت کند. خوشبهحال کاف، کاش نویسنده بودم، بازگشت دوبارهی این حسرت. حرفش دلداری است، اما این تجربهی زیسته در قرار رخ میدهد و معنا پیدا میکند. بیتاب قرارم. فکر کرده بودم میروم جایی دکترا میخوانم که دکترا خواندنش ماجرای زندگی باشد و نیاز به قرار داشته باشد. در اروپا این قرار نیست، فکر کرده بودم به آمریکا میروم، حتی میدانستم کجا میخواهم بروم، که حالا دیگر بیمعنی است. این بیش از همه مضطربم میکند اینکه دیگر چشماندازی برای سالها قرار گرفتن در جایی نیست، که فرصت گذران دوران فکری یا آنطور که کاف میگوید «تغییر جایگاه فکری» باشد.
نیاز به قرار دارم، امروز در خانهی «استاد درخت کهن»، وسط جلسهی کانتخوانی، فکر میکردم انقدر قرار لازم دارم که در لحظه آرزویم ابدی شدن همین لحظه است. اینکه تا مدت نامعلومی همینجا بمانم، در کنار آدمهایی که اینجا ثابتاند، استادی که بیست سال است این حلقه را دارد و حالا همگی مرا تا حدی میشناسند. دلم میخواهد این لحظه ادامه پیدا کند که من در این زبان که سعی کردهام در آن خانه کنم بمانم، کنار این آدمها و محیطی که میشناسم، این روال ثابت جلسههای خانهی درخت کهن را ادامه دهم، باز در کافهی دانشگاه هفتهای سه روز درخت کهن را ببینم که هشت شب بعد از کلاسش آمده با دانشجوها و رفقایش گپ بزند و کمی دیرتر، وقتی کار خودم تمام و خستگی غالب شد، بروم بنشینم سر میزشان از سیاست و حواشی فلسفه بگوییم. چند بار در هفته استاد دیگری را ببینم که جوان است و پر ایده و انرژی و در برنامههایی که میگذارد شرکت کنم. چنان نیاز به قرار دارم که در لحظه حفظ وضع فعلی آرزویم شود. بیقرار، هیچ چیز ممکن نیست، هیچ چیز عمیق و جدیای ممکن نیست.
نشستهام در آرامش خانهی درخت کهن، دلم آرزوی حفظ لحظه را دارد، جلسه رسما تمام شده و نشستهایم چندنفری به نوشیدن و سیگار و گپ زدن غیررسمی بعد از جلسه. سرم کمی گرم شده. ناگهان خودم را از بیرون میبینم. من برای این جمع بعد از بیش از یک سال حضور مستمر چه هستم؟ دیگر نوجوان نیستم. زنی جوان با لباسی جنسیتزدوده که با اینحال زنانگی از برخی از رفتارهایش بیرون میزند، مثلا از نحوهی گرفتن خودکار یا سیگار با انگشتهایی که سعی میکند کشیدهتر از آنچه هستند به نظر برسد، با دستهایی زنانه، با حلقههای همیشه بر دست، استخوانهای برجستهی ترقوه. زنی که گاهی با خطی غریب از راست به چپ مینویسد، گاهی که درخت کهن سوال مشخصی از او میپرسد از فرهنگ و فلسفهی غریبی حرف میزند که استدلالهایش عجیب شبیه همین فلاسفهی غربی خودمان است، دربارهی اروپاییترین فلاسفه کار میکند اما انگار بخشی از روحش جای دیگری جا مانده. زن جوانی که این روزها چشمهای دودوزنش، نگران اسلامهراسی و ایرانهراسی است در حالی که در ذهن مخاطب نه ایرانی است و نه مسلمان، اگر حرف نزدند، اگر نخواهد از خودش بگوید، اگر نخواهد از چیزی دفاع کند، اگر نخواهد چیزی را نقد کند. دهان که باز میکند انگار اصلا چیزی دیگری نیست، جز همان ایرانی و آنطور که خودش اصرار دارد، کسی که اسلام با بخش بزرگی از هویت فرهنگیاش درهمتنیده. اینجا، در امنترین مکان در این لحظه و این اطراف، در خانهی درخت کهن که تاریخ ایران و خصوصا تاریخ معاصر را خوب میشناسد غریبه نه ولی «غریب»م، غریب، عجیب، دور. شگفتزده میشوم که با این غریببودگی در این لحظه در اینجا آرزوی امتداد بینهایت دارم و این برایم معنایی از قرار دارد، نوعی از امنیت فکری غیرقابلتوضیح.