دربارهٔ طوفان‌های توئیتری

 

۱. درست در شرایطی که موضوع اصلی اعدام/عدم‌اعدام تعدادی انسان است که نسبت به محاکمهٔ عادلانه‌شان شک داریم، حس خوبی ندارم که بحث را منحرف کنیم به سمت این‌که آیا هشتگ‌زدن و طوفان توئیتری ابزار مناسبی برای مقابله است یا نه. به‌نظرم بدسلیقگی بود که وقتی فقط یک‌روز از از «طوفان توئیتری» گذشته بود، از این نوشتم که هم به سودمندی چنین فعالیتی مشکوکم و هم به بی‌ضرر بودنش. اما همزمان حس می‌کردم/می‌کنم که موضوع مهم است و شاید در همین زمانی که حساسیت ذهنی بالا است باید دربارهٔ این حرف بزنیم که دست‌کم بدیهی نیست که توئیتر ابزار خوبی برای هر نوع مبارزهٔ مدنی است.

۲. این‌جا که خانهٔ شخصی‌تر من است اول از حس شخصی‌ام می‌گوید: کل این تصویر مرا معذب می‌کند. برخی طوری رفتار می‌کنند که گویی (مثلاً) من با سوال کردن دربارهٔ ضرر و فایدهٔ هشتگ‌زدن صندلی را از زیر پای اعدامی کشیده‌ام. دیگران فکر می‌کنند که جلوی تیرباران هم‌رزم‌شان سینه‌سپر کرده‌اند و دیگری کنارشان زده تا نتوانند مانع اعدام شوند. به گمانم از این فضا که فاصله بگیریم روشن است که این‌طور نیست. روشن است که هشتگ زدن هیچ فعالیت فداکارانهٔ شدیدی که دیگری را مدیون شما کند یا از کسی قهرمان بسازد نیست. طوفان توئیتری برای این‌که طوفان شود، تا حد زیادی وابسته به تهیج و شدید کردن احساسات است. می‌فهمم که فضای احساسی برای حرکتی سیاسی، اجتماعی، مدنی، انسانی و... لازم است. هم‌چنین برای این احساسات احترام قائلم: به آدم‌ها حق می‌دهم که عصبانی یا غمگین باشند. اما این عرصه‌ای نیست که من بلد باشم یا بتوانم در آن فعالیت کنم.   

۳. از نظر من، یکی از بدترین جنبه‌های وابستگی به سیگار این است که عکس‌العمل به حس‌های متفاوت را یکسان می‌کند. کسی که به سیگار وابسته است در غم، شادی، هیجان و... (و در هرکجای طیف این احساسات) معمولاً اولین عکس‌العملش این است که یک نخ سیگار روشن کند. گاهی فکر می‌کنم که وابستگی‌مان به فضای مجازی منجر به این شده که عکس‌العمل‌مان نسبت به اتفاقات مختلف یکسان باشد. در حالی که فعالیت سیاسی یا اجتماعی نیاز به انعطاف بالا دارد: همواره باید با شرایط سنجید که چه کاری بهتر است.

مثلاً اگر نگران این هستیم که به خاطر یک تفسیر خاص، مجازات شدیدی در انتظار افرادی باشد، در فضای ایران بارها این اتفاق افتاده که چندنفر آشنا به بحث بروند سراغ مراجع و با توضیح موضوع برای آن‌ها طلب تفسیر متفاوت کنند و این تفسیرهای متفاوت لابد جان و کیفیت زندگی خیلی‌ها را تغییر داده. این مثال اغراق‌شده‌ای است، نکته‌ام این است که در برخی فعالیت‌ها کیفیت و جان انسان‌های واقعی مهم است و گاهی این را نمی‌شود با همان روش‌هایی نجات داد که در کشوری دیگر جواب داده. اما حالا این یکسانی عکس‌العمل‌ها که عمدتاً هشتگ‌زدن و طوفان توئیتری است، نه تنها در همهٔ کشورها که در هر کشور در هر موردی اعمال می‌شود. این برای فعالیت اجتماعی مؤثر که نیاز به تخصص و انعطاف دارد خطرناک است.

۴. نکته‌ای که برایم قابل درک نیست این است که اغلب افرادی که می‌شناسم دست‌کم تا حدی از اخبار مربوط به استفادهٔ تبلیغی سیستماتیک دولت‌ها از شبکه‌های اجتماعی خبر دارند. اخبار حذف چندهزار حساب‌کاربری که از طرف دولت‌های مختلف سازماندهی شده‌اند مدام تکرار می‌شود. از آن طرف در مورد خاص ایران این تجربه را داشته‌ایم که چندبار هشتگی از جایی در جنوب‌شرق اروپا به اصلاح ترندشده. برای من عجیب است که همهٔ این‌ها دست‌کم مشکوک‌مان نکند که حداقل در برخی موارد این طوفان‌های توئیتری سازماندهی می‌شوند، حتی اگر افراد حقیقی هم در آن حضور داشته باشند.

نمی‌گویم که هر طوفانی نتیجهٔ سازماندهی است و نمی‌گویم که کل یک طوفان توئیتری چنین است. اما امکان دستکاری و دخالت و سازماندهی هشتگی که کاملاً انسانی شروع شده بسیار بالا است. شبکه‌های اجتماعی تفاوت ماهوی با رسانه‌های دیگر ندارند. همان‌طور که قدرت‌های مختلف می‌توانند از رسانه‌ها استفاده کنند، در مورد شبکه‌های اجتماعی هم این اصل برجا است. با این تفاوت که رسانه‌ها سابقهٔ طولانی‌تری دارند و تا حالا حداقل برخی نهادها و راه‌هایی اندیشیده شده برای این‌که آسیب‌های گفته شده را کم کند: از حضور رسانه‌های رقیب گرفته تا نهادهای نظارتی. در مورد شبکه‌های اجتماعی چنین نظارتی وجود ندارد. به جای این‌که توهم این را داشته باشیم که شبکه‌های اجتماعی امکان و فضای یکسانی در اختیار همه می‌گذارند که حرف بزنند، باید این واقعیت را ببینیم که نبود هیچ نظارتی بر این فضا باعث می‌شود که هیچ تضمینی وجود نداشته باشد که گروه‌هایی که قدرت بیشتری در خارج از این فضا دارند، بیشترین استفاده را از آن نکنند. این باید ما را در استفاده از و اعتماد به این فضا محتاط کند. من از آرزوی نظارت و کنترل حرف نمی‌زنم، بلکه می‌گویم باید بدانیم که نبود نظارت فقط به معنی آزادی بیشتر برای افراد حقیقی نیست تا حرف بزنند بلکه به معنی استفادهٔ بی‌دروپیکر قدرت‌ها از این فضا هم هست. باید هر دوی این‌ها را کنار هم ببینیم. من فکر می‌کنم در مورد بحث‌ها و گفت‌وگوهایی که شکل می‌گیرد، نقش آزادی فردی برای حرف زدن بیشتر است و باید این را قدردانست؛ اما در رخدادهایی مثل ایجاد موج و طوفان، امکان حضور و استفادهٔ گروه‌هایی که به منابع مختلف قدرت و سرمایه دسترسی دارند بیشتر است. به همین دلیل است که فکر می‌کنم زمین بازی انسان‌های حقیقی در شبکه‌های اجتماعی همان شکل دادن به بحث‌ها و گفت‌وگوها است، اما رفتن به راه راه‌انداختن طوفان و ترند شدن احتمال خیلی بیشتری دارد که بازی در زمین قدرت‌هایی باشد که از فضای شبکه‌های اجتماعی استفاده می‌کنند.

همهٔ این‌ها را بگذارید کنار این واقعیت که موج‌های توئیتری وقتی واقعیتِ تأثیرگذار پیدا می‌کنند که به سطح رسانه‌ها بیایند. همان‌طور که ده سال پیش از خیابان به خانه می‌آمدیم تا ببینیم فلان شبکهٔ خبری از تظاهرات ما گزارشی پخش کرده و بعد خیالمان راحت می‌شد که واقعی و مؤثر بوده‌ایم، حالا هم آدم‌های واقعی و حقیقی که در طوفان‌های توئیتری شرکت می‌کنند، چندی بعد خبر کار شده در خبرگزاری‌های مطرح را به عنوان سند فایده‌مندی فعالیت‌شان بازپخش می‌کنند. حتی اگر هیچ قدرتی نخواهد به طور سیستماتیک از موج و طوفانی استفاده کند، به گمانم این نکتهٔ بحث‌برانگیزی نیست که دسترسی همهٔ افرادی که در طوفان توئیتری شرکت می‌کنند به رسانه‌های بزرگ یکسان نیست. تفسیر و صورت‌بندی این حرکت‌های جمعی اغلب به دست کسانی انجام می‌شود که دسترسی نزدیک‌تری به رسانه‌های اصلی دارند. به گمانم صورت‌بندی شدن مطالبه توسط کسانی که به رسانه‌های اصلی دسترسی دارند، از آن تصویر رویاگون برابری انسان‌ها در شبکه‌های اجتماعی دور است.

۵. حتی اگر هیچ قدرتی در هیچ مرحله‌ای حرکتی که در شبکه‌های اجتماعی شروع شده را مصادره نکند، معتقدم این ابراز به خودی خود می‌تواند ضرر اجتماعی محسوس داشته باشد. دوباره: طوفان‌های توئیتری برای این‌که به انجام برسند نیاز به تهیج و احساساتی کردن فضا دارند؛ اتفاقی که معمولاً به دودستگی شدید منجر می‌شود و شکاف‌های اجتماعی را فعال‌تر می‌کند. افراد قرار نیست با هم گفت‌وگو کنند، قرار است مخالف را ساکت کنند و همراهان را به حرکت وادارند. این است که بعد از هر موجی که هدفی قابل احترام دارد، موج دیگری در واکنش بر می‌خیزد که خواستهٔ حتی گاهی غیرانسانی دارد. این پدیده اتفاقی یا از سر شرارت افراد نیست. وقتی فضای احساساتی شکاف را زیاد می‌کند، حتی افرادی که معمولاً اهل گفت‌وگویند، کلیت هویتشان را در معرض سوال می‌بینند و فکر می‌کنند باید به رادیکال‌ترین شکل از آن دفاع کنند یا فریادش بزنند.

۶. با همهٔ آن‌چه که گفتم، هنوز در یک مورد ممکن است در طوفان توئیتری شرکت کنم: جایی که جنبهٔ ضدتبلیغ دارد. اگر ایده‌ای که با آن مخالفم، بسیار موفق بوده در این‌که با تبلیغ خودش را جابیندازد، به‌طوری که اغلب رسانه‌های بزرگ از آن ایده حمایت می‌کنند، در آن حالت ممکن است در موج توئیتری که علیه آن ایده راه‌افتاده شرکت کنم. اما در جایی که ایده‌ای اصلاً توان تبلیغی ندارد و پیشتر این عرصه را باخته اما در عرصه‌های دیگر جولان می‌دهد، استفاده از ابزارهایی مثل هشتگ، فقط اضافه کاری نیست، اصلاً سنگ‌اندازی در راه مبارزهٔ مؤثر است.

وضع طبیعی سکون

 

این روزها به طرز اغراق‌شده‌ای سریال‌های نرم و سبک و شوخ‌طبع آمریکایی می‌بینم. به سیاق مطالعات فرهنگی که زمانی مجذوبم کرده بود، باید بگویم که این احتمالاً فراری است موقت از زندگی حقیقی. مشخصاً عاشقانه‌های آرام و سبک آن‌ها برابر سختی روابطی که داشته‌ام. عاشقانه‌ها برای من معمولاً در همراهی صبورانه با دشواری‌ها و سختی‌های دیگران بوده، نه بازیگوشی‌های سرخوشانه. برای گذراندن زمان و رفع کسالت سریال نمی‌بینم: سریال و رمان سبک در چنین شرایطی تأثیر معکوس دارند. برای گذراندن زمان کتاب نامربوط به حوزهٔ اصلی کار و علاقه‌ام می‌خوانم یا می‌نویسم. سریال دیدن مضطرب و ناآرامم می‌کند.

دیروز خبری خواندم که احتمالاً از امروز کافه‌ها تعطیل خواهند بود. عصبی شدم. چون تعطیل شدن کافه به معنی این است که باید سبک زندگی همین حالا بی‌فایده‌ام را هم تغییر دهم. مهم‌تر از همه این‌که چندروز است که صبح‌های خیلی زود که کافه خلوت است می‌نشینم و دست‌کم یک‌ساعت می‌نویسم. بعد می‌روم خانه و انگار کاری نکردم دیگر اذیتم نمی‌کند می‌نشینم آلمانی و فرانسه می‌خوانم و سریال می‌بینیم. اگر این یک ساعت نباشد، باید جایگزینی پیدا کنم که توهم کار کردن بدهد.

اضطراب کاری نکردن دوباره اوج گرفته. می‌دانم که باید شروع کنم و کم‌کم به کار کردن برگردم. اما نمی‌توانم. تصور ترم دیگر را هم آنلاین شرکت کردن کم‌توانم کرده. تصور سختی پیش رو از شجاعت خالی‌ام کرده. وقتی در حال نوشتن به آن فکر می‌کنم، دیگر آن‌قدرها هم وحشتناک به نظر نمی‌رسد. دوباره باید جای شب و روزم را عوض کنم. همین حالا که دارند قرارهای آنلاین شروع ترم را می‌گذارند، همهٔ برنامه‌ها بعدازظهر به وقت آن‌ها است که می‌شود سحرگاه تهران. یک امتحان دیگر هم باید در شروع ترم بدهم.

جادوطلب

 

دیشب، در میان خواب‌وبیداری، دقیق‌تردر زمانی که تلاش می‌کردم به خواب بروم، به این فکر می‌کردم که نکند همهٔ این آشفتگی از سر سی‌ساله شدن باشد. نه خود سی‌ساله شدن، بلکه همهٔ حواشی و مفهوم‌پردازی‌هایی که حول آن است. من از فرایند پیر شدن ابا دارم، نه از خود پیر شدن. به‌گمان از خود تصویر ۷۰-۸۰سالگی‌ام نمی‌ترسم. اما از این فرایند هرسال اضافه‌شدن به سن، که به معنی (دیدن) از دست رفتن برخی امکانات است، می‌ترسم.

احتمالاً این بیماری همه‌گیر هم به اضطراب اضافه کرده. مدام نگرانم که اطرافیانم را درگیر کند. تا به حال دست‌کم چهارنفر از دوستان نسبتاً نزدیکم درگیر شده‌اند و فاجعه‌ای به بار نیامده. اما نگران همهٔ اطرافیانی هستم که شاید آن‌قدر قوی نباشند، نگران همهٔ اطرافیانی که بیماری زمینه‌ای دارند یا کسی نیست که از آن‌ها مراقبت کند. روانم نیاز به چیزی از جنس جادو جادو دارد و آگاهی به عدم‌امکان آن، هر روز حالم را می‌گیرد. نیاز داشتم که بتوانم از دور تأثیری بر اطرافیانم داشته باشم، بتوانم کاری کنم که نتیجه‌اش این باشد که سالم بمانند. نمی‌توانم و این ناتوانی هر روز آزارم می‌دهد.

هنوز نتوانسته‌ام شروع به کار کنم. هم‌چنان تلاش می‌کنم که بنویسم، روزی دو ساعت. دیروز اولین روزی بود که حتی تلاش نکردم بنویسم. بخشی از ساعات روزم را به آلمانی و فرانسه خواندن می‌گذرانم. نمی‌دانم روشی که جلو می‌روم چقدر فایده دارد. شاید فقط رفع عذاب‌وجدان است و احساس این‌که کاری می‌کنم. امیدوارم زمان که می‌گذرد بتوانم خودم را جمع کنم که کارهای دیگری انجام دهم. مثلاً خودم را برای امتحان دیگری که در پیش دارم آماده کنم، یا نرم‌نرمک برخی متن‌های مربوط به ترم بعد را بخوانم، که حجم کاری کم‌تر اعصابم را به هم بریزد. به گمانم از این ایده کوتاه آمده‌ام که این تابستان متن خیلی جدی‌ای را به پایان ببرم یا ترجمه کنم یا هر کاری از این دست. هفت‌سال پرکار پیش رو دارم، و حتی اگر تلاش مضاعفی نکنم، حجم مجموعهٔ کاری که خواهم کرد احتمالاً قابل توجه خواهد بود.

نوشتن

 

اضطراب و ناآرامی بی‌دلیل این روزهایم، خودم را یاد تابستان‌های نوجوانی می‌اندازد. زمانی که حس می‌کردم باید کار مهمی کنم و از زمانم حداکثر استفاده را ببرم. بدبین اگر باشم می‌گویم که این خاصیت برنامه‌های آموزشی است که هم‌زمان که به تو نظم می‌دهد، توانت را برای نظم‌بخشی شخصی از بین می‌برد. اما شاید توضیح دیگری هم باشد. هنوز ده روز نیست که ترم (با امتحانات و مقالات) به پایان رسیده و نیاز به استراحتْ طبیعی است.

مثل بسیاری از زمان‌های دیگر با حالی مشابه، زیاد می‌خوابم. و این خواب‌ها گاهی تجربه‌های روانی عجیبی است. حس‌های زیادی را می‌توانم بیدار کنم. نوعی آگاهی به تن که در بیداری کامل رخ نمی‌دهد. مثلاً می‌توانم تمرکز کنم و خودم را در حال سقوط ناگهانی حس کنم. لذت‌بخش است. در زمان این تجربه‌ها فکر می‌کنم اصلاً چرا باید بیدار شوم. چرا نباید ادامه دهم به این تجربه‌های لذیذ و آرام.

هنوز بر آن برنامهٔ روزانه دو ساعت در کافه نشستن و نوشتن پایبندم. نارضایتی‌ام از نوشته‌ام بالاتر رفته. حس می‌کنم زیاده اتوبیوگرافی‌گون شده. من فکر می‌کنم کسی که می‌نویسد، باید بلد باشد که خوب قصه تعریف کند. تکنیک و غیره به جای خود. اول باید بتواند قصه بگوید. نگرانم که این افتادن به دام اتوبیوگرافی، نشان‌دهندهٔ این است که بلد نیستم قصه‌بگویم. خود اتوبیوگرافی نوشتن بد نیست. مدت‌ها بوده که دلم می‌خواسته باری برای خودم ثبت کنم، نه فقط در این‌جا، بلکه در جایی خصوصی‌تر خودم را و تجربه‌هایم و روزگارم را ثبت کنم. اما زمانی که این نوشته را شروع کردم، برای این نبود که فقط خودم را ثبت کنم. قصد داشتم که بخشی از آن‌چه که می‌نویسم روایت باشد اما بخشی دیگر نوشته‌های کوتاهی باشد با اشاره به برخی متن‌هایی که خوانده‌ام و شگفت‌زده‌ام کرده‌اند و بر من تأثیرگذار بوده‌اند، اول از همه متن‌های فلسفی.

نارضایتی‌ام را که به «رفیق آرام» گفتم، دو اشاره‌اش آرام‌ترم کرد. نه این‌که نارضایتی‌ام را کم کرده باشد، بلکه کنار آمدن با این نارضایتی را ساده‌تر کرد. اشارهٔ اولش به این بود که من آدم پراکنده‌ای هستم، از خودم یک روایت ندارم و این پراکندگی و آگاهی به این پراکندگی نوشتن را سخت می‌کند. نکتهٔ دومش نقل‌قولی بود از کسی که نمی‌دانم کیست. گفت که وقتی از نوشته‌ات ناراضی هستی، یعنی در جای درست‌تری از نوشتن هستی. زمان‌هایی که احساس رضایت می‌کنی، بخشی از این احساس ناشی از این است که آن‌چه می‌نویسی آشنا است چون شبیه چیزهای دیگری است که خوانده‌ای و می‌شناسی؛ دربرابر نارضایتی می‌تواند ناشی از این باشد که آن‌چه می‌نویسی متفاوت است با آن‌چه تا به حال خوانده‌ای.   

ناآرامی بعد از فشار و شدت.

 

این اضطراب و ناآرامی برایم آشنا است. تقریباً همیشه بعد از تمام شدن دوره‌ای کار سخت و فشرده، این‌بار یک ترم دانشگاه، حسی شبیه عذاب‌وجدان دارم. فکر می‌کنم کار اشتباهی کرده‌ام یا کاری که باید را انجام نداده‌ام. ناآرامم فکر می‌کنم باید چیزی را درست کنم که نمی‌دانم چیست. امیدوارم با مشخص شدن نتیجهٔ این ترم این حال آرام بگیرد.

اگر شرایط معمول بود، لابد حالا بعد از مدتی زندگی در آن شهر دور، سفری رویاگون به تهران می‌داشتم و باقی این تابستان را به یادگرفتن یا بهتر کردن زبانی می‌گذراندم در شهری دیگر. مثلاً آن‌چنان که مدتی است آرزویش را دارم، به بهانهٔ یادگرفتن لاتین مدتی به کالجی در انگلیس می‌رفتم و خودم را غرق می‌کردم در آن فضای بین سنت و آشوب معاصر. یا مدتی به فرانسه می‌رفتم یا حتی به آلمان. این‌که اولین تابستان بعد از شروع دکتری، شبیه تابستان قبلی باشد، چیزی نیست که انتظارش را داشته بوده باشم. هنوز نمی‌توانم دوباره شروع به کار کنم. شاید خستگی که کمرنگ‌تر شد، سعی کنم حلقهٔ مطالعاتی‌ای را شروع کنم یا برنامهٔ خواندن زبان‌ها را برای خودم پیش ببرم، تا این تابستان دست‌کم تفاوتی با تابستان قبلی داشته باشد.  

با همراهی نزدیک‌ترین یک روز جمع شدیم، در حیاط خانه و با حدی از رعایت فاصلهٔ اجتماعی. در آن میانه یک‌جا کسی عود می‌زند و من شین نشسته بودیم بر لبهٔ پنجرهٔ بزرگ آن خانهٔ هنوز خالی و تصویرهای از ۱۴سالگی‌مان تا حالا از جلوی چشمم رد می‌شد. بیش از همه به این فکر می‌کردم که اگر حسرت می‌خوردم که چرا نویسندهٔ خوبی نیستم، به خاطر این است که دلم می‌خواست کسی زیبایی و شگفتی شین را ثبت کند و فکر می‌کنم کسی غیر از من نمی‌داند که او چه شعله‌ای بوده، چطور آتش می‌زده به هرچیزی که امن و آرام به نظر می‌رسیده. این همراه است با حسرت این‌که کمتر اثری از ‌آن شعله‌های سال‌های دور مانده، کسی باور نمی‌کند که این آدم‌ها را اگر سال‌ها پیش می‌دیدی فکر می‌کردی جهانی را منفجر خواهند کرد، آن قوهٔ عظیم هیچ‌وقت بالفعل نشد. حسرت می‌خوردم که آن شعله تابان نیست، آن‌قدر که چشم‌ها را خیره کند و دوست داشتم که بنویسم، بنویسم تا دیگران این شعله را آن‌طور که زنده بود ببینند.

آن دورهم‌جمع شدن شدید بود. شاید به این دلیل که اغلب افراد ماه‌ها بود در قرنطیه یا شبه-قرنطینه بوده‌اند و این حضور انسانی تکان‌دهنده بود. حرف‌هایی که زدم و حرف‌هایی که شنیدم یادآوری دوبارهٔ این بود که چرا دوستی‌هایم بخش بزرگی از من‌اند، بخشی از خودم، آن‌طور که خودم را تعریف می‌کنم. جیم چند بار گفت که می‌آید و بعد تصمیمش عوض شد. در هر باری که می‌گفتم از حضورش خوشحال خواهم شد، می‌دانستم بی‌دغدغه نیستم. فقط این نبود که نگران بودم که از حضور در جمع لذت نبرد؛ بلکه هرچه که باشد، وجهٔ عاشقانهٔ رابطه‌ام با جیم پررنگ است و من همیشه اجتناب کرده‌ام از حضور همزمان دوستی‌ها و عاشقانه‌هایم.

این روزها سعی می‌کنم دوساعتی بنشینم در کافهٔ همیشگی و به آن جاه‌طلبی‌ام در نوشتن پاسخ دهم. کم‌تر از دو ساعت می‌نویسم. اما حتی اگر شروع، نوشتن برای آرام کردن ناآرامی باشد، در ادامه هیجان شدید است. نمی‌توان بیش از دو ساعت ادامه‌اش داد.

دوباره نگران از دست رفتن زمانم. فکر می‌کنم که سی‌ساله شده‌ام و زمانی که این دورهٔ درسی تمام شود حدوداً چهل‌ساله‌ام و برایم روشن نیست که کی قرار است به آرامی‌ای برسم که همیشه رویایش را داشته‌ام. در آن تصویر آرام دوران میان‌سالی و پیری که سال‌های زیادی داشته‌ام، آن‌قدر آموخته‌ام و آن‌قدر نوشته‌‌ام که جایم خودم را راضی کند و نشسته‌ام به نوشتن و آموختن آرام. اما حالا فکر می‌کنم جایی برای آن تصویر نیست. بعد از تمام شدن این دورهٔ درسی، یا به ایران برمی‌گردم در حالی که از میزان آموخته‌هایم هنوز راضی نیستم و نمی‌توانم قرار بگیرم، یا می‌افتم به دام گذراندن پست‌داک‌های متعدد که روشن است چقدر از آن تصویر امن و آرام دور است. شاید همین تصویر ناخوشایند است که متقاعدم کرده همین حالا شروع کنم به نوشتن. شاید در چهل‌سالگی دست‌کم چیزی نوشته باشم که تا حدی راضی‌ام کند.