وقتی تصمیم گرفتم دوباره ارشد بخوانم، برای خیلی‌ها عجیب بود که چه حوصله‌ای دارم برای باز سر کلاس نشستن. حالا که ترجیح می‌دهم دکترا را به جای اروپا در جایی بخوانم که دانشجو همچنان موظف به گذراندن کلاس‌هایی است، باز هم برای دیگران عجیب است که چه حوصله‌ای دارم و شاید اشتباه می‌کنم که به‌جای این‌که شروع کنم کار تخصصی خودم را انجام دهم، همچنان خودم را درگیر کلاس‌ها با آن حواشی آزارنده‌شان می‌کنم.

من همیشه از کلاس رفتن دفاع کرده‌ام. کلاس فرصت یگانه‌ای برای فکر کردن و یادگرفتن است، ماهیتش اصولا با مقاله و کتاب خواندن فرق دارد. نوعی از آشنایی است که حتی اگر فقط با حضور و بحث به دست نیاید، از این طریق ساده‌تر است.

برای من علوم انسانی مجموعه‌ی اطلاعات نیست، بخش مهمی از آن مهارت است، و مهارت را با کسب اطلاعات بیشتر نمی‌شود بدست آورد. نحوه‌ی فکر کردن و تفسیر کردن، نحوه‌ی بررسی یک موضوع، حتی خوب سوال کردن، مرتبط پاسخ دادن و... این‌ها با تمرین به دست می‌آید، این‌که اشتباه کنی و دیگری تصحیحت کند. احتمالا به‌نظر می‌رسد که همان ترم‌های اول قرار است این مهارت‌ها بدست آید، حداکثر تا انتهای دوره‌ی لیسانس قرار است این مهارت‌ها بدست آید. این حرف درست بود اگر فلسفه صرفا رشته‌ای دانشگاهی بود با هنجارهای مشخص. اما فلسفه، مجموعه‌ای از انحاء تفکر است. آن ابتدائیات بحث کردن و سوال کردن را می‌شود و باید در همان سال‌های اول تحصیل یاد گرفت، اما هر پژوهشگر فلسفه‌ای، اگر پژوهشگری اصیل باشد، به نحوی خاص تفسیر می‌کند و می‌خواند، نحوه‌ی تفکر خاصی دارد که خودش را نه تنها در تفسیر متون، بلکه در ایده‌های فلسفی شخصی‌اش هم نشان می‌دهد. برای فهمیدن چنین نحوه‌ی تفکر اصیلی اتفاقا لازم است که شخص ابتدا آن اولیات را آموخته باشد و فقط در مرحله‌ی بعدی است که یاد گرفتن نحوه‌های خاص تفکر فلسفی معنا دارد. این را البته می‌شود با سختی بیشتر در خواندن متون متعدد یک پژوهشگر اصیل بدست آورد اما نه همیشه، به این دلیل که آن شیوه‌ی خاص اندیشیدن اتفاقا معمولا در متون دانشگاهی بازتابیده نمی‌شود. متون با هنجارهای امروزی دانشگاهی نوشته می‌شوند، نوشته می‌شوند که در نشریات خاصی پذیرفته شوند و به طریق خاصی مورد ارجاع قرار بگیرند،‌ طبق هنجارها و قواعدی که هنجارها و قواعد یک نوع خاص فلسفه‌ورزی‌اند و به هیمن دلیل لزوما بازتاب‌دهنده‌ی نحوه‌ی خاص تفکر نویسنده‌شان نیستند. پژوهشگران کمی هستند که به چنان جایگاهی می‌رسند که می‌توانند از این هنجارها بگذرند و باز خوانده شوند. کسی به هایدگر ایراد نمی‌گیرد (شاید هم بگیرد) که نوشته‌هایش درباره‌ی ارسطو مطابق با استانداردهای دانشگاهی نوشته نشده است، او می‌تواند فارغ از این هنجارها فیلسوفی را تفسیر کند و نحوه‌ی خاص اندیشه‌اش در فهم یک فلسفه را در نوشته‌هایش نشان دهد. اما این حالت بسیار محدود است،‌ اغلب افراد تنها در کلاس‌هایشان است که چنان احساس آزادی می‌کنند که روش خاص تفکر خودشان را نشان دهند و نه در نوشته‌ها[ی دانشگاهی]شان.

بی‌دلیل نیست که سنت فلسفی از استاد به دانشجو رسیده. به تاریخ فلسفه که نگاه کنیم، بسیاری از فلاسفه‌ی بزرگ شاگرد مستقیم فیلسوف بزرگ دیگری بوده‌اند. به گمان من این‌که یاد بگیریم اصیل فکر کنیم، تا حدی می‌تواند وابسته به این باشد که یک‌بار کسی که اصیل فکر می‌کند را تجربه کنیم. نه برای این‌که از او تقلید کنیم،‌ برای این‌که ببینیم او چطور از دیگران گذشته تا تفکر اصیلی را پایه‌گذاری کند، که بفهمیم اصلا می‌شود اصیل بود و اصیل بودن چه مسیر دشواری در ارتباط و در عین حال گذشتن از سنت است. این‌که یکبار از نزدیک اصیل بودن را تجربه کرده باشیم.

غیر از این‌ها فلسفه‌پژوهان هم مانند هر گروه علمی دیگری جامعه‌ای هستند که در درون خود اجتماعات دیگری دارند با هنجارهای مشخص که برای پذیرفته شدن در میانشان باید آن هنجارها را آموخت. حضور در کلاس‌های مختلف که مدرس هرکدامشان با یکی از جوامع فلسفی آشنا و به سنت‌های آن مسلط است، از نظر من حسن است. هنجارها و ارزش‌گذاری‌ها را نمی‌توان به راحتی از متون مکتوب گرفت. آن‌ها در متون مکتوب بازتاب پیدا می‌کنند اما به آن‌ها تصریح نمی‌شود. در کنار کسی که عضو پذیرفته شده‌ی این اجتماعات فلسفی است، راحت‌تر می‌شود به هنجارهایش مسلط شد. همین آشنایی با جوامع فلسفی مختلف هم چیزی است که من حسن می‌دانم و برخی بی‌فایده. من از تخصصی شدن فلسفه به معنای ناآشنایی با حوزه‌های دیگر می‌ترسم. به‌گمانم با درکم از ماهیت فلسفه در تناقض است. این‌که بروم در دانشگاهی که قرار باشد به عنوان دانشجوی دکترا تنها روی موضوع پایان‌نامه‌ام کار کنم، مرا می‌ترساند که در غریبگی با امکانات دیگر تفکر بمانم. ترجیح می‌دهم در جایی درس بخوانم، که آشنایی با دیگر حوزه‌ها جزو وظایف دانشجوست.

همه‌ی این‌ها متقاعدم کرده که دکترا را در اروپا نمانم، بلکه تلاش کنم در جایی درس بخوانم که هم چنان کلاس‌های مختلف و آشنایی با حوزه‌های متفاوت معنا و اهمیت دارد. اما امروز که داوطلبانه سر کلاس استاد مشهوری رفتم، برای اولین بار ترسیدم که من واقعا حوصله‌ی کلاس داشته باشم. حوصله‌ی تکرار مکررات، حوصله‌ی سوالات ابتدایی و غیرهوشمندانه، حوصله‌ی حرف‌های زیادی ابتدایی. تنها امیدم به این است که جایی در دنیا باشد که در سطح دکترا، استاد حرف‌هایی ابتدایی یا تکراری، یا حرف‌هایی که در هر کتاب مقدماتی یا حتی تخصصی می‌شود یافت را تکرار نکند،‌ بلکه تنها کسی استاد باشد که نگاه خاص خودش را داشته باشد و دریچه‌ای تازه باز کند. جایی در دنیا که دانشجویی که سر کلاس دکتری می‌نشیند، دغدغه‌های نوجوانانه‌ی فلسفی مطرح نکند. جایی که استادش به راحتی نسبتی به فیلسوفی ندهد و کسی نباشد که به چالشش بکشد. جایی که استادش حداقل سر کلاس دکتری، برای هر نسبتی که به فیلسوفی مهم می‌دهد،‌ چنان به آن فیلسوف مسلط باشد که بتواند از آن ایده‌ی خاص دفاع کند، نه این‌که حرف‌هایش تکرار مشهورات درباره‌ی آن فیلسوف باشد. حالا می‌ترسم. می‌ترسم که چنین جایی نباشد یا من پیدایش نکنم یا پیدا کنم و نتوانم به آن راه پیدا کنم. اگر چنین جایی نباشد، حق دارند که انتخابم را احمقانه می‌دانند.

اصولا نمی‌فهمم اگر کسی نگاه خاصی ندارد، شأنش به عنوان استاد چیست. کاش برگردیم به استاندارد قرون وسطی که دکترا برای کسی است که تز خاص خود را دارد و کاش این‌طور باشد که فقط در همان زمینه‌هایی که تز خاص خود را دارند تدریس کنند، حداقل در مقطع بعد از کارشناسی فقط کسی که نگاه خاص و تز خاصی دارد تدریس کند. این بدنه‌ی منبسط شده‌ی مدرس و دانشجو در رشته‌ای مثل فلسفه برای قابل فهم نیست، اساتیدی که آورده‌ی متمایزی یا روش تفکر متفاوتی ندارند و بیش از نود درصد گفته‌هایشان سر کلاس‌ها چیزهایی است که به سادگی بیشتر با کتاب‌ها بدست می‌آید.

خسته‌ام. باورم نمی‌شود که تا این‌جا آمده‌ام و جز دو-سه نفر، کس دیگری که کلاس‌هایش بیان نگاه فلسفی خاصی باشد که به آموختنش بیارزد ندیده‌ام. و می‌ترسم، می‌ترسم که از این‌جا فرار کنم و جای دیگری هم چنین چیزی نیابم.