هنوز در وضع جدید جانیفتاده‌ام. چیزهایی از گذشته و از وضع حال، ذهنم را به هم می‌ریزد. امروز برای خودم بلیط تئاتر گرفتم. یک بلیط. قصدم همین بود. در چند روز گذشته هم چندبار قصد کردم تنها بروم سینما. چند بار سعی کردم ولی نتوانستم بلیطی پیدا کنم که به زمانم بخورد. چند روز گذشته هم فکر کرده بودم که کاش کاری در آرایشگاه بود که دوست داشته باشم، چیزی بیش از برداشتن ابرو که تنها کاری است که می‌کنم، مثلاً رنگ یا مدل موی نامتعارفی یا کاری با ناخن‌های دست یا پا. اما نمی‌شود برای حالی لحظه‌ای چیزهایی کلی را در زندگی تغییر داد. لابد اگر پایم سالم بود به تنها کوه رفتن هم فکر می‌کردم. فعلاً به همین بلیط تئاتر رضایت داده‌ام و شاید در چند روز بعد دیدارهای دونفره‌ای که روشن باشد دلم می‌خواهد معطوف به من باشند.

غیر از این‌که ساعت‌های زیادی، خصوصاً آخر شب و اوایل بیدار شدن از خواب، در ذهنم با برخی از آدم‌های گذشته دعوا می‌کنم، دل‌نگرانی‌های دیگری هم هجوم می‌آورد. مثل این‌که احساس می‌کنم ناگهان زیادی پیر شده‌ام. انگار عادت ندارم به زیادی جوان نبودن و این یادآوری مدام که دیگر جوان نیستم، عصبی‌ام می‌کند. به گمانم اطرافیانم هم در همین وضع‌اند. جیم چند بار به شوخی ناباوری‌اش از سن فعلی‌ام را ابراز کرده. این توجه به سن در مقایسه‌ی با چیزی است: در مقایسه با کارهایی که فکر می‌کردم در این سن باید مدتی بوده که شروع کرده بودم باشم. مثل تحصیل، مثل دکترا.

دیشب با یکی از هم‌کلاسی-بعدازاین‌ها چت می‌کردم. همانی که پیگیری‌اش برایم کمی عجیب است. در میانه‌ی صحبت پرسید که از کی فلسفه را شروع کردم. سوال متقابل را که پرسیدم دیدیم ۵ سالی بعد از من فلسفه را شروع کرده. پیش از این دوره هم در جای مشهور دیگری در همان کشور فلسفه خوانده. در همان میانه‌ی صحبت کنجکاو شدم و رفتم به صفحه‌اش. هفت سال از من جوان‌تر است. عصبی شدم. گرچه عمیقاً و در زمان به این نتیجه رسیده‌ام که علوم‌انسانی خواندن عجله برنمی‌دارد و بخشی از فهم وابسته به زمان است و نباید غوره نشده مویز شد. با این حال خشمگین بودم. این تعویق طولانی مطلوبم نیست. یک یا دوسال این‌طرف و آن‌طرف لابد چیزی اساسی را تغییر نمی‌دهد، اما این تصویر که چند سالی از برنامه‌ریزی‌های قبلی‌ام عقب‌ترم عصبی‌ام می‌کند. من باید این دوره را دست‌کم یک‌سال پیش شروع می‌کردم و حال دست‌کم نیم‌سال دیگر باید منتظر بمانم.

باید شروع کنم به بازنگری ترجمه ولی دست‌ودلم به کار نمی‌رود. باید برنامه‌ی مشخص‌تری داشته باشم و فعلاً از چنین برنامه‌ریزی‌ای ناتوانم. دلم می‌خواهد به جای هر کار مشخصی کتاب بخوانم. دوباره رفتم و چندین کتاب در حوزه‌های نزدیک و نه دقیقاً داخل حوزه‌ی کار اصلی‌ام پیدا کرده‌ام. اما انگار کافی نیست.