با خودم قرارگذاشته بودم که به عنوان کسی سیاست برایش مهم است، زمانی که تنها چیزی که می‌توانم دربارهٔ اتفاقات سیاسی بگویم ابراز احساسات شخصی است، حرف‌هایم را در فضای عمومی نگویم. منظورم از فضای عمومی بیشتر توئیتر است، نه این‌جا که گویی دفتری شخصی با شاید چند مخاطب محدود است که اصرار دارم که ندانم کیستند. در این چند روز چند بار از این قرار گذشتم، با این توجیه که نیاز به شرکت در سوگواری عمومی دارم. اما اگر در سخت‌ترین زمان‌ها بر قرارهای شخصی‌مان پایبند نمانیم، اصلاً دیگر این قرارها چه ارزشی دارد. تاملات شخصی‌ای که به چنین نتایج کلی‌ای می‌رسد قرار است راهنمایی روشن باشد برای زمانی که ذهن تیره‌تر از آن است که در شرایط دشوار پیش‌رویش تصمیم بگیرد. این تاملات کلی قرار است جلوي عمل در شرایط سخت را بگیرد، عملی یا حرفی که بعد از آرام شدن اوضاع فکر می‌کنیم باید آن‌طور نمی‌بود. شاید این‌جا می‌نویسم که بیش از این آن قاعدهٔ‌ شخصی را نقض نکنم.

یکی نوشته بود که حالمان شبیه بعد از ماجرای هواپیما است. فکر کرده بودم که چه تشبیه بی‌تناسبی. اما حالا می‌بینم که چقدر شبیه است. در فاصلهٔ سقوط هواپیما و اعلام حقیقت ماجرا، خانهٔ نزدیک‌ترین جمع‌شده بودیم. بحث بین من و دوتا از دوستان بالا گرفت. جایی نزدیک‌ترین تقریباً فریاد زد که وقت سوگواری است، نه بحث سیاسی، و ساکت شدیم. کاش حالا هم ایران بودم و می‌توانستم با نزدیکانم سوگواری کنم، با این فهم مشترک که بحث سیاسی موقوف است، فقط در همان جمع کوچک و برای مدت محدود، به احترام نیاز همه‌مان به سوگواری آرام، دست‌کم برای مدتی کوتاه. در آن دوره ویزایم أمده بودم اما نتوانسته بودم بروم. چقدر برایم مهم بود که در آن روزهای سنگین تهران بودم. حالا وضعم بیشتر شبیه بعد از مرگ شیدا است. زمانی که هر کدام‌مان در گوشه‌ای از دنیا سوگواری می‌کردیم. دست‌کم آن روزها بحثی لازم نبود. در فیس‌بوک می‌نوشتیم، گویی سوگواری دست‌جمعی از راه دور. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که مطمئن شوم برخی دوستان نزدیک شیدا که دوستان من هم بودند به هم برسند، تا دست‌کم گروه‌های دونفرهٔ سوگواری داشته باشیم. خودم، بعد از آن چند روز که می‌نشستم زیر درخت جلوی کتابخانه پشت به مردم و پشت تلفن زار می‌زدم، منتظر ماندم تا سه نفر از دوستانم به بن آمدند، سوگواری واقعی را تا آن زمان به تأخیر انداختیم.

در این میان چیزهایی عصبانی‌ترم می‌کند. نمی‌فهمم که چرا دوستانم که خارج از ایران‌اند در شبکه‌های اجتماعی به زبانی غیر از فارسی از واقعه می‌نویسند. آن‌هایی که مدت‌ها است خود را فعال سیاسی می‌دانند به کنار، لابد می‌دانند چه می‌کنند و برای چه هدفی از چه وسیله‌ای استفاده می‌کنند. اما دوستان دیگرم، آن‌ها را نمی‌فهمم و می‌دانم حالا بدترین زمان برای چنین بحث‌هایی است. لابد هرکس طوری سوگواری می‌کند. سعی می‌کنم که فرار کنم از هر بحث ممکنی در این باره با کسی که ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده. آمده‌ام دانشکده و هر بار با احتياط از دفتر خارج می‌شوم، نگرانم که کسی را در راهرو ببینم و رنگ پریده و چشمان قرمز باعث شود که بپرسد چه شده. می‌ترسم کسی که هیچ راهی برای نزدیک شدن به فهم موضوع ندارد و همین‌طور هم هزار داوری بر حسب ملیت افراد دارد سعی کند دلسوزی کند، یا دلداری دهد. هیچ نیت خیری در این موارد در کار نیست. فقط تبعات چنین لحظاتی است که درسطح فردی و اجتماعی ادامه پیدا می‌کند. تبعاتی که تا آن‌جا که ذهن من به توان محاسبه‌اش می‌رسد برای هیچ‌کدام‌مان خوب نیست.