تمام مدت دلم می‌خواهد بخوابم، لابد از اضطراب است. این روزها طولانی و کش‌دار می‌گذرند. شش روز مانده و اگر موفق نشویم که سفارت را متقاعد کنیم در این مدت ویزا بدهد، شروع دوره می‌افتد برای ترم بعد. هیچ کس به اندازه من مایل نیست که این شش روز بدون خبری جدید در این مورد بگذرد. مسئله چطور گذراندن این شش روز است. هر روز چند بار می‌شمارم که چقدر دیگر مانده، چند شب، چند روز، چند ساعت.

دوستی به درستی می‌گفت که ویزا هر زمان دیگری هم قرار باشد بیاید، من دوباره دچار این حال خواهم شد که کاش نیاید. برای من وابسته به این شهر و دوستان غریب نیست، با این‌حال، بخشی از این حال معلول عدم تعین فعلی است. اگر می‌توانستم دست‌کم یک‌ماه قبل از رفتنم زمانش را بدانم، اوضاع بهتر می‌بود. این شرایط با آن وسواس من نسبت به برنامه‌ریزی و زمان نمی‌خورد. گرچه شاید صبرم نسبت به عدم تعین این شرایط بیشتر باشد از آن‌چه در دوستی‌هایم نشان می‌دهم.

به نزدیک‌ترین می‌گفتم که بعد از ای‌میل‌های د.ک. اضطراب آن‌قدر بالا زده که به سرم زده برای دانشگاه بنویسم بیایید و بی‌خیال این ترم شویم. جوابش راست و روشن بود: نمی‌شود نروی، اگر ویزا آمد باید بلافاصله بروی، دیگر فقط تصمیم تو نیست، به همه‌ی ما که این دو سال همراهت بوده‌ایم مربوط است. راست می‌گوید. خودم هیچ، بی‌چاره اطرافیانم با این وضع نامشخص.

در این میان دو روز را شبه‌سفری رفتیم. برای اولین بار بود که هیچ عجله‌ای برای برگشتن نداشتم، یا حتی برای این‌که کمی کار کنم. فکر می‌کنم شاید معقول بود که باقی این هفته را هم در سفر باشم. سعی می‌کنم ترجمه را جلو ببرم اما سرم سنگین است و ناآرامم و بی‌تمرکز.

هم‌کلاسی بعدازاین شروع کرده صوت کلاس اجباری این ترم را می‌فرستد که اگر شد و رفتم، در جریان باشم که چه گذشته. نِردبازی محض، انجام کاری از سر بی‌تفاوت نگذشتن. خنده‌ام می‌گیرد، هربار یادم می‌افتد که برایم نوشته «دست‌کم خیالم راحت شد که در خانه‌ی خودت در امنیت هستی، نه در بازداشتگاه مرزی». تصویرش خیلی هالیوودی است، انشاالله که تصورش از من خیلی هزارویک‌شبی نباشد.