بیصدا
بیش از هر وقت دیگری، تفاوت موقعیتم در ایران و اینجا به چشمم میآید. در ایران زندگی کردن همراه است با کنش سیاسی. چه زنی باشی که بیحجاب در خیابان راه میرود، یا معلمی که سعی میکند بچهها را با مفاهیم و شیوههای بحث کردن آشنا کند، یا حتی کسی که در بحثهای سیاسی گهگاهی نکتهای را یادآور میشود. در چنین شرایطی اعلام موضع سیاسی در شبکههای اجتماعی تنها جلوهای است از زندگی سیاسی در جریان، تنهای یک بعد برای بلندتر کردن صدایی که حالیا اثری دارد، هرقدر محدود و مختصر. خارج از ایران همهٔ آن جنبههای دیگر اثرگذاری سیاسی از بین میرود؛ دستکم برای من از بین رفته. من همیشه فکر کردهام که فعالیت در شبکههای اجتماعی نمیتواند و نباید فعالیت سیاسی اصیل دانسته شود. حالا در نبود امکانی برای فعالیت حقیقی، صرف چنین صحبتکردنی به چشمم بیش از همیشه مضحک و نابجا است. البته چیزهای دیگری هم هست، مثل ترس از اینکه در فاصله تصویر واقعبینانهای از وضعیت نداشته باشم. همهٔ اینها باعث شده که پیوندهای فعالم با شرایط سیاسی ایران کمتر و کمتر شود. همهٔ کاری که میکنم رفتار منفعل خواندن و گوش کردن به دیگران است.
فعال بودن در اینجا و در مسئلهٔ بیواسطهای که فضای سیاسی و اجتماعی فعلی با آن درگیر است معنای بیشتری دارد: در دانشگاهی درس میخوانم که دانشجویان، اساتید، و کارمندانش برای مجاب کردن دانشگاه به دستکشیدن از حمایت و کمک به نسلکشی فعالاند. همراهی با آنها ممكن و بامعناتر است. اما همراهیام با این اعتراضات محدود است به اینکه نامم امضایی باشد بر پای بیانیهای یا یکی باشم در میان جمع تحصنکنندگان. اینجا صدایی از خود ندارم. فکر میکنم که اگر حرکت مشابهی در ایران بود، مشارکتم در آن شکل متفاوتی داشت: سعی میکردم شکلی دهم به مطالبات یا روشهای اعتراض؛ حتی اگر تلاشم چندان اثرگذار نمیبود، هنوز بامعنا بود که برای همفکرانم بنویسم که راههای دیگری هم هست یا جنبههای دیگری از موضوع که باید در نظر گرفته شود. در ایران، مثل هر کس دیگری با موقعیت مشابه، صدایی داشتم و امکانی برای اثرگذاری هرقدر محدود بر فعالیتها. اینجا موقعیتم را میدانم. میدانم که هیچ کس صدایم را نمیشود. تنها کاری که در دستم بر میآید مشارکت بیصدا در حرکتهای جمعی است، هرقدر با جزئیاتش مخالف باشم.