نشستم و گریستم
امروز صبح موقع صبحانه ناگهان احساس کردم دلم میخواهد ابی گوش دهم. آهنگ شروع شد و در میانش شروع کردم به گریه کردن. بعد یادم آمد که من کلاً احساسات را با تأخیر تجربه میکنم. در روزهای اولی که رسیده بود زیاد پیش میآمد که دیگران بپرسند که چه احساسی دارم. جواب همیشه این بود که هیچ احساسی. اما حالا شروع کردهام به حس کردن، به غمگین و دلتنگ و آشفته بودن. بیش از همه احساس گمشدگی دارم. این را بعداً توضیح میدهم. در میان گریه به این هم فکر میکردم که چرا دلم خواست ابی گوش دهم که به این حال بیفتم. به گمان اثر دیشب است. با یورگن و جونا از مهمانی پاول برمیگشتیم و من در حالت نیمههشیار عقب ماشین جونا نشسته بودم. یورگن و جونا آهنگی قدیمی و پرخاطره برای خودشان را گذاشته بودند و همزمان میخوانند، با فریاد و احساس. یادم افتاد که همخوانی با آهنگی که با آن خاطره داریم چه بخش مهمی از معاشرتهای دوستانهام بوده. دیدن دوبارهٔ این صحنه البته در زبانی دیگر و مکانی دیگر بود که باعث شد دلم بخواهد چیزی گوش دهم که خاطرهٔ همخوانی با آن همراه با دوستانم را دارم. آهنگ را گذاشته بودم و میگریستم.
هنوز احساس میکنم خودم نیستم. نمیدانم چه تصویری از خودم در ذهن دیگران است. تجربههای قبلیام باعث میشود که نظراً بدانم که خیلی مهم نیست و به حد کافی زمان برای تعدیل این تصویر دارم. اما این باعث نمیشود احساسم در لحظه تغییر کند و هر لحظه احساس نکنم چقدر احمقم یا دوست نداشته باشم که نامرئی شوم. در حرف زدن با آدمها کمی راحتتر شدهام ولی هنوز در اینکه چقدر و چطور میخواهم بشناسندم به ثبات نرسیدهام. مدام درگیر اینم که آیا/چقدر آنچه نشان میدهم واقعاً همان است که میخواهم دیده شود و معمولاً راضی نیستم. از چیزی که نشان میدهم خوشم نمیآید و میخواهم از دیگران فاصله بگیرم. باز هم همان تجربههای قبلی است که باعث میشود برابر این میل به فرار مقاومت کنم. میدانم که اوضاع بهتر نخواهد مگر اینکه بر این میل به فاصلهگرفتن غلبه کنم و سعی کنم خودم را در همین معاشرتهای فعلاً نامطلوب پیدا کنم. آن اعتماد به نفس و روانیای که در معاشرتهای تهران داشتم را از دست دادهام و شاید سن بیشترم باعث شده آن بیپروایی که دورهٔ تحصیلی قبلی را با آن شروع کردم را هم نداشته باشم. جایی در این میانهٔ بیخیالی و اعتماد سعی میکنم راهم را در این فضای اجتماعی جدید پیدا کنم.