راوی همراه
دوباره در روزگاری هستم که حس میکنم راویای همراه خودم دارم، نه با روایتی از جنس چیزهایی که اینجا مینویسم؛ بلکه انگار دوربینی جایی بالای سرم نصب شده و همراه با من حرکت میکند و ضبط میکند، طوری که انگار هر تصویری که میبینم قرار است معنایی و نقشی در داستان کلی داشته باشد. مثلاً دیروز که در ترافیک به سمت انقلاب میرفتم و بعد در حین قدم زدن سرگردان در شلوغی کتابفروشیهای خیابان انقلاب. تمام مدت حس میکردم که انگار دوربینی همراه من این سرگشتگی و شلوغی اطراف را روایت تصویری میکند. آن عصبیتی که از صبح همراهم بود، بعد که «آقای سیبیل و کلاه» به کافه آمد و چند دقیقه حرف زدیم و خندیدم و کمی حالم عوض شد، قرار از پیش مشخصی را کنسل کردم، برای دوست دیگری نوشتم که ببینمش و بعد انقلاب و در نهایت کافهی دیگری در خیابان انقلاب و دیدار ملایم دیگری.
اضطراب و ناآرامی زیاد است. دوستی میگفت که باید قدردان این باشم که عکسالعمل بدنم به ناآرامیها خواب است. امروز رکورد شکستم. به گمانم نزدیک ۱۲ ساعت در رختخواب بودم. بیدارشدنهای متعدد و باز خوابهای منقطع و عمیق. فقط وقتی بالاخره از تخت کنده شدم که «جیم» زنگ زد تا واقعهی خندهآوری را تعریف کند. حتی اینطور نیست که با ناآرامی بخوابم. انگار خواب لذت و آرامش شدیدی باشد که در آغوش میگیرد و از این ناآرامی جدایم میکند، با رغبت به سمتش میروم.
این ناآرامی بخشی از شرایط فعلی است، عدم اطمینان شدیدی نسبت به آینده و زندگی حرفهای که فکر نمیکردم به این شدت گرفتارم کند. بخشی هم عدم اطمینان در زندگی شخصی است. وضعیتی به چشم من تکاندهنده در یکی از شخصیترین رابطههایم پیشآمده و اطمینانم به اطرافم را به از پیش متزلزل کرده. خودم آدمهای ناامن را نمیتوانم تحمل کنم، کسانی را که مدام احساس ناامنی میکنند و گویی مدام به دنبال تأییدی برای جایگاهشان هستند. حالا که خودم در این شرایط گرفتار آمدهام، سعی میکنم فاصله بگیرم تا ناامنیام دیده نشود، دستکم برابر کسانی که امن نیستند دیده نشود.
دیروز به سرم زده بود که از «جیم» بپرسم که چه چیزی در من باعث میشود که نزدیکترین آدمهای زندگیام ناگهان و بدون توضیحی ترکم کنند. آنطور که «نون» میگفت قضاوت اخلاقی سفتوسخت که کل سیستم فکری دیگری را زیر سوال میبرد؟ یا آنطور که «لام» مدعی است خودمحوری و حقبهجانب بودن؟ من دیگران را، خصوصاً اگر نزدیک باشند ناگهان و بدون توضیح ترک نمیکنم. فکر میکنم حقم است که توضیحی بشنوم و این توضیح همیشه دریغ میشود. مطمئن نیستم که اگر به پاسخ مشخصی هم برسم تصمیم بگیرم چیزی بنیادین را در خودم تغییر دهم. اگر واقعاً مجموع چیزهای جستهوگریختهای که شنیدهام دلیل اصلی باشد و خط پنهان در همهشان این باشد که من فکر میکنم خودم اخلاقی عمل میکنم و دیگران را با آن اصول قضاوت میکنم، مطمئن نیستم که این چیزی باشد که بخواهم تغییر دهم. اگر واقعاً همهی زندگیام دستکم تلاش کردهام منسجم و با اصولی رفتار کنم و بر آنها پیابند بمانم و بسیار هم بر حکواصلاح اصولم پافشردهام، چرا نباید به خودم و به این اصول اعتماد داشته باشم؟ چرا نباید انتظار داشته باشم که حتی اگر اصولم را نمیپذیرند، اصولگرا بودنم را بپذیرند؟ این حرفها را اینجا نوشتن بیفایده است. شبیه جنگ با دشمن فرضی است. قرار نیست هیچ نتیجهی مشخص و تأثیری در جهان بیرونی داشته باشد.