سفر
از چند ساعت قبل از سفر، روشن بود که دیگر به دلیل ناخوشایند این سفر (که به هرحال انتخاب خودم است) فکر نخواهم کرد. از همان غر مختصری هم که پیشتر دربارهی این سفر زدهام ناراضیام، با اینکه میدانم آن غر هم معلول حال ناخوشی بود که خود از شرایط دیگری پدید آمده بود.
این سفر با سبک معمول سفرهای تنهای خودم پیش رفت. اینکه اولاً قبل از سفر با دوستی که قبلاً به این شهر نرفته قرار بگذارم برای فرستادن سفرنامهی زنده در لحظات سفر، هر دم که چیزی را حس میکنم. اینطور سفرنامهگویی، هم پیوندم را با کسی که در حال از من دور است قویتر میکند و هم جزء لازم است برای اینکه سفر، سفرِ من شود. کار دیگرم قبل از سفر خواندن سفرنامهها است، یا اگر دوست نزدیکی قبلاً به آن سفر رفته باشد، پرسیدن از مکان و فضایی که از آن خاطره دارد. دوست دارم همانطور که خاطرهی خودم را میسازم، دنبال رد پای خاطرات افراد بروم. البته متاسفانه (و حقیقتاً از این موضوع ناخوشنودم) وسواسی دارم در دیدن مکانهای مشهور خصوصاً تاریخی شهرها. اما معمولاً با سرعت و در چند ساعت همهی آنها را میگذرانم تا برسم به تجربهی شخصی از سفر.
این بار هم سفرنامه میگویم، زنده و اغلب صوتی، گاهی تصویری ضمیمهاش میکنم. از آنچه در لحظه میبینم و حس میکنم، میگویم. احتمالاً در این سفر شرایطم طوری است که بیشتر از احساسات شخصی خواهم گفت. دیروز به محض رسیدن، در شش ساعت اغلب مکانهای مشهور شهر را گشتم و بقیهی سفر را گذاشتهام برای تجربهی شخصی. فقط یکجا در این مکانهای مشهور، حالی شخصی بود. نشسته بودم در میان مسجدی و فضا معلق شده بود. تقریباً هیچ کس جز من آنجا نبود. محوطهای بسته بود که دورتادورش حجره بود و یکطرف مسجد. در میان حیاط مرکزی حوض بود و اطرافش درخت. نیمهتاریک بعد از غروب بود که به مسجد رسیدم و نشستم و در فضایش آرام گرفتم.
عجیبترین تجربهی این سفر، خانوادهای است که مهمانشان هستم. مهربانی غیرقابلانتظاری نسبت به من که کاملاً برایشان غریبهام دارند. علاقهمند به معاشرتاند و بخشی از روز را به گپ زدن میان غذا پختن و غذا خوردن میگذارنیم.
از دیشب مریضیام شدیدتر شده. امیدوارم خیلی پیچیده نباشد. سرفههای قطعنشونده و تنگی نفس شدید دارم. فکر کرده بودم امروز را بروم خارج از شهر اما بعد دیدم برای نجات بقیهی سفر بهتر است امروز را مطلقاً استراحت کنم. سختم است و باورم نمیشود که در سفر تنهایی باشم و یک روز تمام در خانه بمانم. به نزدیکترین غر زدم و دو حرفش آرامم کرد. اول از این گفت که این تن دادن به مریضی چطور میتواند بخشی از تجربهی سفر باشد و اتفاقاً آدم پرسفری که خودش است در چندین سفر تن داده به چند روز بها دادن به مریضی. و بعد در خجالتم از اینکه وقتی در خانهام، خانوادهی میزبان به زحمت مدام میافتند در پذیرایی، خندید که اگر ما هم مهمان داشتیم، همین کار را میکردیم و زمین گرد است. عجالتاً متقاعد شدهام. امیدوارم از فردا شروع کنم به ادامهی سفر، آنطور که من بلدم سفر کنم.