نمی‌دانم این تغییر به تثبیت رسیده یا نه، اما نشانه‌هایی چنان غیرمنتظره می‌بینم که باعث می‌شود حداقل پیش خودم اعتراف کنم که اتفاقی رخ داده.

گویی مدتی است که دیگر برای اتفاقی بیرونی و ابژکتیو و منظورم عمدتا موقعیت‌های زندگی حرفه‌ای است عمیقا غمگین یا شاد نمی‌شوم. هنوز تصمیم‌گیری‌های اساسی و نظم اصلی زندگی‌ام بر اساس تصورم از ایدئال‌های حرفه‌ای‌ام است، اما آنچه تکانم می‌دهد، نه موفقیت و شکست در این حوزه، که مسائلی مربوط به روابط انسانی است.

مانعی بر سر رسیدن به موقعیتی که برایش برنامه‌ریزی کرده بودم پیش آمده. به طرز غیرمنتظره‌ای از خود این اتفاق ناراحت نبودم. حالم بیشتر این بود که همه چیز به پایان نرسیده، هم امکان تلاش دوباره هست و هم این‌که میسرهای متفاوت دیگری برای ادامه‌ی زندگی حرفه‌ای هست که بالاخره می‌شود آن‌ها را هم بررسی کرد. اما همین‌که با خواهرم و دوستی نزدیک، دو نفری که این امکان تحصیلی با امکان دیدارشان گره خورده بود، حرف زدم، غمی جدی،‌ عمیق و شخصی سراغم آمد. غمی که اصیل بود، یعنی خودش بود و بسیط بود و توضیح و راه‌حلی نداشت.

نمی‌رفتم که پیش خواهرم و نزدیک به دوست عزیزی باشم، با این‌حال در تمام مدتی که برای این موقعیت تلاش می‌کردم - چه آن تلاش علمی اولیه و چه این تلاش بی‌مزه‌ی اداریِ با هزار مسئله‌ی سیاسی و اقتصادی گره خورده‌ی اخیر این پس ذهنم بود که به این دو نفر نزدیک‌تر خواهم شد، احتمال دیدن‌شان بیشتر می‌شود و کمی خالیِ زندگیِ شخصیِ بعد از ترک ایران را تحمل‌پذیر می‌کند.

 

حال دوگانه‌ای دارم، از یک طرف می‌خواهم آرامش و معقولیتم را برابر چنین موقعیتی حفظ کنم، یعنی همین که برای خودم تکرار کنم که ادامه‌ی زندگی حرفه‌ای مطلوب برای من ناممکن نیست، خصوصا که اتفاقی که افتاده انقدر بی‌ربط به ماجرا است که حتی ارزش فکر کردن و انرژی احساسی گذاشتن ندارد و اصلا باید بروم سراغ راهی که وابسته به چنین شرایط بی‌ربط و غیرانسانی‌ای نباشد. از طرف دیگر، همین موقعیت و یا موقعیتی از این دست است که مرا، البته برای مدتی مشخص و محدود، به بخشی از خانواده‌ام و دوست عزیزی نزدیک می‌کند. این چیزی است مرا که از نظر احساسی با این ماجرا درگیر می‌کند و نمی‌گذارد که بی‌خیال و آرام از کنارش بگذرم. و درگیری احساسی که شروع شود، ادامه‌ی منطقی دشوار می‌شود، خیلی دشوار.