دوپارگی
دیگر برایم قطعی است که زندگیام دوپاره شده، دیگر هیچجا آرام نخواهم گرفت.
در سفر اخیر به تهران، میدیدم که برای چیزهایی در زندگی تازهساختهام در آلمان دلتنگ میشوم. تا وقتی پراگ بودم، زندگی را بر هر دوستی و رابطهی جدی و فعالیت وابستهکنندهای بسته بودم. در پراگ زندگی ایزولهای داشتم که رهایی از آن درد نداشت: موقتی بودن زیادی مشخص بود و دلبستگیای پدید نمیآمد. حتی دلتنگ هم نمیشدم چون مشخص بود که زمان مشخصی برای کار مشخصی از هرآنچه دوستش داشتم فاصله گرفتهام و به زودی برخواهم گشت. اما نمیشد اینطور ادامه داد. حالا میبینم که در آلمان زندگیای ساختهام، چیزهایی ساختهام از جنس سبک زندگی و رابطهی انسانی، اول فقط برای اینکه دوام بیاورم و حالا وابستهاش شدهام. وابستهی زندگی تنها که نظم همه چیزش شخصی و خود ساخته است: من که میدانم چه ساعتی به خانه میرسم، اولین کاری که بعد از به خانه رسیدن میکنم چیست، چطور و کجا خرید میکنم، چه روزهایی غذا میپزم و چطور در خانهی خالیام تنها میچرخم و برای هرلحظهی زندگیام کاری تراشیدهام که دوری دیوانهام نکند. غیر از اینها، دوستانی پیدا کردهام که حالا دلتنگشان میشوم، نحوی از رابطه که در ایران پدید نمیآمد، نوعی از نزدیکی که به راحتی قابل صرفنظر کردن نیست.
با اینکه حالا اینجا زندگیای ساختهام و بازگشت تاموتمام به زندگی ایران یعنی دلتنگی برای بخشی از آنچه اینجا ساختهام، این چیزی نیست که بازگشت را سخت کند یا به تردیدم بیاندازد. هنوز زندگیام در ایران به چشمم چنان غنی است که زندگی روزمرهی اینجا نمیتواند مانع بازگشتم شود.
دوپارگی اصلی در جای دیگر است. در همان درد همهی این سالها. میم، در آن شب پرآشوب، پرسید که به چه چیز میارزد. این رنجی که به خودم و دیگران تحمیل میکنم به چه چیز میارزد. مگر قرار است چه چیزی بدست آورم که به ترک کردن چیزهایی چنین ارزشمند در تهران بیارزد. جوابش این است که من به هوسی یا خواستهای نیست که از ایران رفتهام، به نیازی و ضرورتی بوده. هنوز، مثل همیشه، این ترس با من است که روزی فکر کنم برای فلسفه خواندم چیزی کم گذاشتهام. اینکه نمیتوانم بدون اینکه فلسفه بخش مهمی از زندگیام باشد زندگی کنم. اینکه همیشه نگرانم که حقش را در زندگیام ادا نمیکنم. حق چیزی که اگر نباشد یا اگر برای آن کم بگذارم نمیتوانم به چیز دیگری ادامه دهم. انگار تمام این سالها باور کردهام که شرط کافی زندگی کردن من شده. از درس خواندنم در اینجا راضی نیستم، اما نمیتوانم چشم بر مزایایش نسبت به در ایران فلسفه خواندن ببندم. اینکه در اینجا امکان بیشتری هست برای حرف جدی حرفهای با آدمها جدی. اینکه بالاخره تخصص مهم است و در اینجا تخصص بیشتر در دسترس است. اما حتی این هم تمام ماجرا نیست.
ضعف در زندگی شخصیام روی فلسفه خواندنم و دانشجوی خوبی بودنم تاثیر گذاشته. وقتی نمیتوانم در اینجا زندگی راضیکنندهای داشته باشم، نمیتوانم خوب بخوانم. فقط این نیست، فلسفه بخشی از شبکهی تفکر انسانی است، با هزار چیز دیگر گره خورده و وقتی ایران بودم، ارتباط با کسان دیگری که دغدغهی این هزار چیز دیگر را داشته باشند سادهتر بود. فلسفه، مثل هر رشتهی دیگری در علوم انسانی، تخصص صرف نیست و من اینجا کمابیش به چیزی جز تخصص صرف دسترسی ندارم.
زندگی دوپاره شده. دیگر آرامشی نیست. میترسم. از پیر شدنم میترسم. از این زندگی دوپاره میترسم.