انگار خودم را تنبیه می‌کنم. نه کار مفیدی می‌کنم، نه حتی لذت می‌برم. روزهایم در آسیب به خود و بیهودگی می‌گذرد. دو سال ایران نبودن را با این آگاهی مدام تاب آوردم که برای کاری به این‌جا آمده‌ام و باید دو سال تا جای ممکن خوب انجامش دهم که به این رنج بیارزد و بعد برگردم. می‌دانستم که غیرصادقانه است. روشن بود که دوری از ایران به دو سال ارشد خواند ختم نمی‌شود و حداقل دوره‌ی دکترایی هم وجود خواهد داشت، آن اوایل حتی این ایده را هم نداشتم که بین ارشد و دکتری فاصله می‌اندازم و زمانی را در این میان در ایران می‌گذرانم. دو سال را خوب دوام آوردم. ولی این مدت اضافه که حالا چهارم ماه شده و احتمالا تا ماه ششم ادامه پیدا می‌کند، دیگر با این ایده نگذشته، در این چهار ماه دیگر نتوانسته‌ام به این فکر کنم که دو سال برای کاری آمده‌ام و باید حداکثر استفاده را از آن بکنم. این است که دیگر آن تنش و حرص مدام را برای استفاده‌ی حدکثری از زمانی که مدتش مقدر و معلوم است، ندارم. همین علت این است که این روزها چنین بیهوده و ناخوشایند می‌گذرد. خودم را تنبیه می‌کنم که دیگر به دلیل موجهی نیست که از کسانی که دوست‌شان دارم دورم و از فضایی که فکر می‌کردم توانی برای تاثیرگذاری و مفید بودن در آن دارم جدا افتاده‌ام. در این چهار ماه مدام فکر کرده‌ام رنج و کمبودی که به دیگران تحمیل می‌کنم، بدون آن‌که سود مشخصی داشته باشد و این درد به درد دوری خودم اضافه شده. درد دوری تنها حس جدی این روزهاست و سعی نمی‌کنم تقلیلش دهم چون فکر می‌‌کنم لیاقتم همین است. انگار هر کار ظاهرا جدی و مفید یا هر خوش‌گذرانی‌ای سرپوشی بر بی‌دلیلی عمیق این طولانی‌تر شدن توقفم در این‌جاست. کار می‌شد زودتر تمام شود، می‌شد زودتر برگردم. این‌که در این مدت اضافه بیشتر بخوانم یا بیشتر تجربه کنم صرفا بهانه است. دیگر این‌که چند ماه دیگر قطعا برمی‌گردم هم مرهمی بر این درد دوری نیست یا نمی‌خواهم باشد.

بیشتر حال‌وهوای نوشتن در وبلاگ را دارم چون ترسم از مخاطب همیشه جدی است و وبلاگ جایی است که توهم دارم نگرانی مخاطب نوع نوشتن و موضوع نوشتنم را متعین نکرده. گوگل‌پلاسم تقریبا همیشه مخاطب‌مدار بوده، معمولا فکر کرده‌ام به این‌که ممکن است برای خوانندگانش چه چیزی مهم باشد و همان‌ها را نوشته‌ام. توئیتر شدیدا شخصی بود ولی به سرعت از آن حال در آمد و مخاطب و انتظار آن هم مشخص شد. حتی محدود بودن حلقه‌ی دوستان در فیس‌بوک هم باعث نمی‌شود با خیال راحت آن‌جا بنویسم و در حلقه‌ی محدودی منتشرش کنم. دوست ندارم هر نوشته‌ای را جلوی چشم مخاطب مشخص بیاورم. اما مخاطب وبلاگ همیشه مبهم بوده، با این‌که از هفته‌ی اول نوشتن دغدغه‌ی ذهنی‌ام بوده، مانعِ از خود نوشتنم نشده. زمانی که عمده‌ی مطالبم موضوعی مشخص داشت، بهاره هشدار داد که مخاطب مشخص پیدا می‌کنم و دیگر انتظارشان نمی‌گذارد به راحتی از هرچیزی که می‌خواهم بنویسم، اما چنین نشد. این‌جا خانه‌ی امنی ماند برای این‌که هرچه را در جای دیگر از ترس مخاطب نمی‌نویسم، منتشر کنم. هرقدر شخصی، هرقدر سطحی، هرقدر برای خود. خوشحالم که بلاگفا اطلاع نمی‌دهد چه کسانی و چطور به وبلاگم رسیده‌اند و سیستم آمار هم نصب نکرده‌ام، همین یکی از مقاومت‌هایم برای عوض کردن خانه‌ی وبلاگ و رفتن به جای دیگر بوده. هنوز، وقتی فقط این نیاز شخصی است که وادارم می‌کند بنویسم، می‌روم سری به چند وبلاگ محبوبم می‌زنم و نفس راحتی می‌کشم که در وبلاگ بیش از هر محیطی دیگری می‌شود استانداردها و قواعد خود را داشت، با همان انعطافی که خودم در همه‌ی زندگی و علایقم داشته‌ام.