زندگی تنها در این‌جا به من نشان داده که برخی ویژگی‌ها در من چقدر بنیادین است. هیچ فرق ویژه‌ای در خودم و سبک زندگی‌ام نمی‌بینم، حتی در چیزهایی که امیدوار بودم تغییر کنند. انگار همه چیز تثبیت‌شده‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کردم.

اوضاع دانشگاه چندان تعریفی ندارد. من ۵ درس فلسفی دارم (غیر از این‌ها یک درس ارائه و سمینار و یک کلاس اجباری زبان آلمانی، کنار کلاس زبان فرانسه که در خارج از دانشگاه است.) از این پنج درس سه‌تایش با یک استاد است، مثلا فرض کنید اسمش استاد الف است (فلسفه هنر، مسائل رنسانس و مکتب کیوتو) و یک درس با دانشجوی دکترای استاد الف (میلان کوندرا: پدیدارشناسی ادبیات). آن درس باقی مانده که تنها نقطه‌ی امید من در این ترم است درباره‌ی کانت است، عنوان درس «کانت و پروژه‌ی اصلاح متافیزیک» است. در حقیقت بود. کلاس همان دو هفته‌ی اول به‌طور فشرده، هر روز و روزی سه ساعت برگزار شد و تمام شد. درس به زبان فرانسه بود و من خودم را بچلانم سطح زبان فرانسه‌ام در  حال حاضر (بعد از سال‌ها فرانسه نخواندن) A2 است. این‌که موضوع برایم آشنا بود و اصطلاحات را هم می‌شناختم بی‌تاثیر نبود، اما فکر می‌کنم بیش از همه جذابیت شدید و گیرایی مطلب بود که باعث می‌شد چنان سر کلاسم متمرمز باشم که از جلسه‌ی سوم به بعد حس کنم تقریبا همه‌ی کلاس را می‌فهمم، خیلی بیش از آن‌چه سر آن کلاس‌های آلمانی می‌فهمم، در حالی که احتمالا اگر خودم را بچلانم آلمانی‌ام B2 است، اما بی‌ربطی من و کلاس‌ها چنان است که تقریبا هیچ چیز سر کلاس نمی‌فهمم. اما سر این کلاس نه تنها می‌فهمیدم، بلکه طوری بود که بتوانم در برخی موضوعاتی با استاد مربوطه بحث کوتاهی هم بکنم و نظر خودم را بگویم و کامنتش را درباره‌ی نظرم با آن تسلط فوق‌العاده‌اش به متون و نگاه جالبش به موضوعات بشنوم، البته همیشه بعد از کلاس و به زبان آلمانی. تجربه‌ی جدیدی بود برای من که با کسی که چنین تسلطی دارد و در عین حال نگاه منحصربه‌فردی هم دارد بحث کنم، در تهران البته من فهم اساتیدی را می‌ستودم اما چنین تسلط به متن را هیچ وقت ندیدم.

این ذوق‌زدگی‌ام سر کلاس کانتی که موضوعش متافیزیک است و استاد مربوطه با تسلط شگفت‌انگیز ترسناکی به متن‌های کانت و متن‌های فلاسفه‌ی همدوره‌اش استدلال‌ها را طوری بازسازی می‌کند که معنای تازه‌ای دهد و کانت را متافیزیسین معرفی می‌کند، اثبات این بود که علاقه‌ی فلسفی‌ام چقدر ثبیت شده است. ترسی در من بود که انتخاب حوزه‌ی کاریم در ایران تا حدی از سر این بوده که آدم جدی در حوزه‌های دیگر ندیده‌ام. به‌گمانم حداقل در مقام دانشجوی فلسفه، هیچ چیز به اندازه‌ی آدم کار درستی که عمرش را در حوزه یا دیدگاهی خاص در فلسفه گذاشته، درباره‌ی آن حوزه شهود و نگاه نمی‌دهد. کار فلسفی در نهایت فعالیتی تنها/شخصی است، اما شروع و انتخابش خیلی وابسته به تجربه و دیدن فلسفه‌کار جدی است، حداقل برای من این‌طور است. من از طریق سرکلاس بودن و مباحثه‌ی با یک آدم خیلی جدی و غرق در یک حوزه، می‌فهمم که می‌خواهم آن حوزه را انتخاب کنم یا نه. کتاب خواندن مرحله‌ی بعد از این است. کتاب فهم اولیه و جهت‌گیری را نمی‌دهد، حداقل به من نمی‌دهد. من اول باید عملا تجربه‌اش کنم و بعد ذهن و وقتم را وقف خواندن کتاب‌های فلسفی کنم که هیچ کدام در بار اول خواندن گشوده نیستند و باید بارها زیرو‌رویشان کنی که تفسیر خودت از آن‌ها بیرون بیاید. در تهران ترس جدی مدامی بود که در حوزه‌های محدودی آدم جدی دیده‌ام و شاید اگر فرصت این را داشتم که حوزه‌های دیگر را هم ببینم انتخابم متفاوت بود. هنوز هم تجربه‌ی زیادی ندارم اما این همه دل دادنم به این کلاس فشرده‌ی کانت نشانم می‌دهد که هم حوزه و هم رویکردی که تا به حال داشته‌ام خیلی به جان من نشسته و انتخابش از سر ناچاری نبوده و ارتباط واقعی‌ای بین من، و این‌طور کار فلسفی است.

ذوق‌زدگی از کلاس کانت یک‌طرف و سرخوردگی از کلاس‌ها و سمینارهای دیگر طرف دیگر. پیش از شروع دانشگاه پراگ یک‌هفته در تولوز برنامه‌ی ثبت‌نام و سمینار و ورک‌شاپ برنامه‌ی یوروفیلوزوفی بود. قطعا هنوز تجربه‌ام کافی نیست اما همین‌قدر که در‌آن سمینارهای و کلاس‌های پراگ دیده‌ام مرا به این نتیجه رسانده که انتخاب نکردن برخی حوزه‌ها هم فقط از سر این نبوده که آدم جد‌ی‌ای در ایران در این حوزه‌ها نیست، بلکه چیزی در نگاه من به فلسفه تثبیت شده که نمی‌گذارد با چنین موضوعاتی به عنوان موضوعات فلسفی کنار بیایم. استاد الف که سه درس با او در دانشگاه پراگ دارم پدیدارشناس است و ظاهرا استاد بسیار خوبی هم هست، این نظر بقیه است، اما نظر کسانی که دانشجویان جد‌ی‌ای هستند. آدم‌ها از جاهای مختلف می‌آیند که پایان‌نامه‌شان را با استاد الف بگیرند. و شخصیت این آدم هم بی‌نظیر است. اما این سه کلاس مرا مطمئن کرده که پدیدارشناسی، حداقل پدیدارشناسی به معنای جدیدش (نه آن‌طور که احتمالا در هوسرل و هایدگر بوده) به هیچ وجه نمی‌تواند انتخاب من برای کار فلسفی باشد. ذهن من زیادی خشک است و آن‌چه آن‌ها می‌گویند به‌نظر من از کار جدی فلسفی و استدلال چنان دور است که نمی‌توانم به عنوان فعالیت جدی همه‌ی ادامه‌ی زندگی حرفه‌ای‌ام انتخابش کنم. فکر می‌کردم در ایران تنبلی و بی‌سوادی و ساده‌گیری برخی آدم‌های غیرآکادکمیک علاقه‌مند به فلسفه سبب شده پدیدارشناسی انقدر کم‌مایه به‌نظر برسد، اما با این‌که آن‌چه این‌جا می‌بینم با آن‌چه در ایران دیده‌ام متفاوت است، اما باز هم تقریبا همان حس را به من منتقل می‌کند. البته با این تفاوت بزرگ که آدم‌هایی که این‌جا دیده‌ام دیوانه‌وار فرهیخته و پرکارند. اما با این وجود،‌ من قطعا نمی‌خواهم فعالیت فلسفی‌ام تفسیر هنر معماری دوره‌های مختلف یا فرهنگ ژاپن باشد، این چیزی نیست که انرژی صرف کردن برای آن مرا راضی کند، گرچه قطعا چنین صرف زمانی، از آدم موجود بسیار جالبی می‌سازد. اما من نمی‌توانم بررسی‌ها و مطالعات کلی، حالا هرقدر هم گسترده، درباره‌ی عناصر مختلف فرهنگ را به عنوان حرفه‌ی آینده‌ام انتخاب کنم. پدیدارشناسی در شکل اولیه‌اش، بهتر بگویم، بحث‌های فلسفی درباره‌ی این‌که چرا پدیدارشناسی روش فلسفی است، احتمالا برای من بسیار جالب است، اما پدیدارشناسی به شکل فعلی‌اش، که موضوعی را پدیدارشناسی می‌کنند، انتخاب من برای کار فلسفی نیست. خوشحالم که آدم جدی و کاردرستی مثل استاد الف را دیده‌ام و مطمئن شده‌ام که پدیدارشناسی که همیشه خیلی وسوسه‌انگیز بوده انتخاب من نیست.

کمی ناامیدکننده است که در مورد فلسفه همه‌ی آن‌چه در تهران می‌دانستم تثبیت شده و هیچ نکته‌ی حقیقتا تازه‌ای درباره‌ی خودم نفهمیده‌ام. در مورد بقیه‌ی زندگی هم کمابیش همان‌طور است. غیر از این‌که پیش از آمدن شدیدا از وا دادن می‌ترسیدم. در تهران، تجربه‌های محدود تنها زندگی کردنم نشان می داد که زمینه‌ی وا دادن در من جدی است، این‌که بی‌نظمی زندگی چنان شود که کار کردن ناممکن شود و سلامتی کاملا به خطر افتد. این نگرانی رفع شده، البته با همان روش‌هایی که در تهران رفع می‌شد. زندگی‌ام نسبتا منظم است. هنوز مثل تهران بی‌تمرکزم و همان راه‌حل سابق را دارم: نظم مصنوعی در زندگی‌ام ایجاد می‌کنم، با منظم کتاب‌خانه آمدن. همان آدم بی‌خود سابقی هستم که همیشه در کتاب‌خانه‌ام، با این‌که تقریبا هیچ کار مفیدی نمی‌کنم، اما این‌طور آرامش بیشتری دارم. تفاوتی که با قبل کرده‌ام این است که به شدت مراقب سلامتی‌ام هستم. احتمالا کمی ترس از در سفر بیمار شدن است. غذای بیرون، الکل و سیگار تقریبا در زندگی‌ام وجود ندارد. به‌طرز افراطی‌ای آشپزی می‌کنم، شاید فقط یکی-دو شب در هفته باشد که غذا نپزم. این کار وقت زیادی می‌گیرد و کم‌کم عذابم می‌دهد، اما انگار بدل به نشانه‌ای شده برای اثبات این‌که من مراقب خودم و سبک زندگی‌ام هستم و انگیزه‌ی این را دادم که برای خودم شادی‌های کوچک ایجاد کنم. می‌ترسیدم که چنین آدمی نباشم، آدمی که برای خودش کارهای خوشایند کوچکی می‌کند و قبلا نبوده‌ام. قبلا گشت‌و‌گذار تنها دوست نداشتم، اگر کسی نبود که این‌ها را با او به اشتراک بگذارم، حتی غذای خوب تنها خوردن هم برایم خوشایند نبود، چه برسد به ساعت‌ها غذا و سالاد و دسر درست کردن و تزئین غذا برای یک شام یک‌نفره. باورپذیر نیست اما این برنامه‌ی هرشب من است وقت ساعت ۱۰ به خوابگاه می‌رسم: درست کردن شام مفصل خانگی با سالاد و دسر، طوری که به‌طرز محسوسی چاق‌تر شده‌ام. به طرز وسوا‌س‌آمیزی خرید می‌کنم، البته خرید این‌جا زیادی ساده است، چیزی شبیه بقالی‌های قدیمی فراوان است که همه‌ی مایحتاج را می‌فروشند. یخچالم زیادی کوچک است و نمی‌توانم چیزی را نگه دارم و وسواس تغذیه سبب شده مدام مشغول خرید میوه و سبزی باشم، دقیقا هر روز. همیشه در حال دویدنم، همیشه چیزی در خانه کم است و عجیب است که این برایم مهم است و موبایلم دستم است و یادداشت می‌کنم فردا چه بخرم. این مهمترین تغییری است که از وقتی این‌جا آمده‌ام در شخصیتم داده شده: توجه به خانه و زندگی و مواد لازم زندگی، اضطراب برای زندگی روزمره‌ی سالم و خوب داشتن. در تهران نه تنها هیچ وسواسی روی غذا نداشتم بلکه در زندگی روزمره مرتب بودن اتاق و حتی تمیزی‌اش هیچ برایم مهم نبود. روی تمیزی حساسیت نداشتم و ندارم. اما این‌جا شرایط زندگی‌ام این است که اتاقم تک است اما حمام و دستشویی و آشپزخانه در فضای جلوی اتاق و با یک اتاق دیگر مشترک است. اول فکر مي‌کردم این‌که حواسم هست بعد از هر آشپزی آشپزخانه را تمیز کنم به خاطر رعایت دیگری و مشترک بودن فضا است اما حالا چندی است که دخترک صاحب اتاق دیگر نیست و من هم‌چنان با همان جدیت فضا را مرتب و تمیز نگه می‌دارم. انگار این‌ها نشانه‌های کوچک این‌اند که من وا نداده‌ام و می‌توانم مراقب خودم و زندگی‌ام باشم و جمعش کنم. در تهران بیشتر پیش می‌آمد که اگر حال روحی‌ام خوب نیست، بهلم و رها کنم به رفتارهای ظاهرا آرامش‌بخش، اما این‌جا زندگی‌ام سالم‌تر از این حرف‌ها می‌گذرد و حوس‌های زودگذر راحت‌تر کنترل می‌شوند.

تغییرهای کوچک دیگری هم هستند، که در حقیقت تغییر نیستند، بیشتر تثبیت چیزهایی هستند که قبلا به چشمم نمی‌آمده. من این‌جا آدم منزوی‌ای محسوب می‌شوم. در تهران هم در حقیقت همین‌طور بوده، من آدمی نبوده‌ام که سریع و راحت ارتباط برقرار کنم، دیریاب بوده‌ام در ارتباط‌های انسانی، اما شانس و موقعیت‌هایی که بعضا ناخواسته در آن‌ها قرار می‌گرفتم باعث شده بود دوستان بسیاری داشته باشم، دوستان بسیار خوب بسیار. این‌جا چند دوست محدود دارم و با بقیه البته می‌توانم کمی به‌طور دست‌جمعی وقت بگذرانم اما این‌طور نیست که بتوانم با آدمی که نمی‌شناسم گفت‌و‌گو را شروع کنم و مسئله فقط زبان نیست، همان است که در تهران بوده، من حرفی ندارم به آدمی که نمی‌شناسمش بزنم. این‌جا زیاد پیش می‌آید که بچه‌های اراسموس با هم وقت بگذرانند و به گردش و تفریح بروند. وقت گذراندن با همدوره‌ای‌های اراسموس گرچه خوب است، اما از حدی که می‌گذرد مرا دچار اضطراب می‌کند. حس تلف شدن زندگی دارم و حالم بد می‌شود. و به این فکر می‌کنم که من واقعا علاقه‌ی شدیدی‌ای به این‌طور خوش‌گذرانی ندارم. این‌طور خوش‌گذرانی که دور هم بنشینیم و بنوشیم و صحبت‌های سردستی کنیم یا در شهر راه رویم سبک من نیست، انگار ربطی هم به محیط و امکانات ندارد. دوستی و جمع دوستی را با کیفیتی به مراتب بالاتر در تهران با دوستان محدودی تجربه کرده‌ام و تنها با همان جمع بود که واقعا خوش می‌گذراندم در مورد بقیه‌ی خوشگذرانی‌ها، در تهران هم همین‌قدر آدم بی‌خودی محسوب می‌شدم. در این‌جا می‌توانم تنها از زمان‌هایم لذت بیشتری ببرم. در تهران بلد نبودم یا کمتر بلد بودم که تنها لذت ببرم،‌ شاید علتش زیاد بودن رفقای فوق‌العاده‌ای بود که امکان نداشت خوشگذرانی یک نفره بهتر از با آن‌ها بودن باشد. اما این‌جا تفردم بیشتر شده، انگار خودم بهتر می‌دانم چطور وقت بگذرانم. مثلا دارم یادمی‌گیرم که تنها زیبایی را ببینم. پیشتر تنها دیدن زیبایی‌های شهر آزارم می‌داد، سخت جای کسی که همراهی‌ام کند خالی بود. اما حالا منتظر فرصتم که تنها در این شهر جاهایی برای حس شخصی پیدا کنم. و ذوق تنها سفر کردم بسیار دارم. این‌ها در من نبوده، من برای تجربه‌ی خوشگذراندن به دیگر‌ی‌ای نیاز داشته‌ام که با او در این تجربه مشترک شوم، شده حتی در حد نوشتن.

این‌که کم خوشگذرانی می‌کنم، نکته‌ی مثبتی نیست، در تهران هم آدم خوش‌گذرانی نبودم و حالا می‌فهمم که محیط در این ویژگی بی‌مزه بی‌تقصیر بوده. خوشایند نیست که مطمئن شده‌ام این هم ویژگی خیلی جدی و درونی در من است. این‌که نمی‌توانم و بلد نیستم خوش‌بگذرانم، گرچه شدیدا وقت تلف می‌کنم. اگر زمان معمول خوشگذرانی را کار می‌کردم لابد جایی برای افتخار بود، اما من بسیار وقت تلف می کنم، بدون آن‌که خوش بگذرانم و بدون آن‌که کار مفید کنم. مدام کارهایی می‌کنم که بسیار بی‌معنی‌اند و می‌دانم که بی‌معنی‌اند و بی‌فایده و بی‌خود وقت می‌گیرند اما نمی‌توانم به کارهای اصلی برسم یا خوش‌بگذرانم. زمان زیاد گذاشتن سرکارهای واقعا بی‌فایده‌ی ظاهرا موجه عادت تثبیت شده‌ی شدیدا نامطلوبی است. مثلا، به‌طرز وقت تلف‌کننده‌ای زبان خواندن.

چیز دیگری را هم فهمیده‌ام که غمگینم کرده. همیشه اضطراب زمینه‌ای مدامی داشتم، اضطراب این‌که به حد کافی کار نمی‌کنم و از آن‌چه باید باشم عقبم. امیدوارم بودم که این تغییر محیط شروع از نقطه‌ی نزدیک به صفر باشد. آغازی باشد از آن حیث که توقع مشخصی از خودم ندارم و می‌توانم بدون اضطراب در حدی که لازم است کار کنم. اما این‌طور نیست، من به سرعت موضوع برای اضطراب زمینه‌ای مدام پیدا می‌کنم. نصف ماه از شروع ترم گذشته و من شدیدا از حالا اضطراب این را دادم که به تکالیف و کارها نمی‌رسم. البته نوشتن فلسفی به زبانی که به آن مسلط نیستم ترسناک است اما بی‌معنی است که سه ماه مانده به پایان ترم مطمئن باشم که نمی‌رسم. می‌ترسم که که این اضطراب شده زمینه‌ی همه‌ی خوشگذرانی‌های محدود و برنامه‌هایی که دارم.

نگرانی دیگری هم در این‌جا دارم. به گمانم در تهران سرعت وسیع شدنم بیشتر بود، بیشتر پیش می‌آمد که حس کنم نگاه تا حدی اختصاصی‌ای به موضوعی حتی روزمره دارم که شاید ارزش پروراندن داشته باشد. این‌جا کمتر پیش می‌آید، تجربه بیشتر است اما عمق فهم من از زندگی در این‌جا کمتر از آن است که فرصت چنین نظریه‌پردازی‌ای باشد. می‌ترسم از آدم ساده‌ی محدود شدن.  

واقعیتش این است که من بیشتر از هرچیزی هنوز گیج و سردرگمم. به‌گمانم کندن برای من اتفاقی بزرگ‌تر از آن بوده که به این راحتی فهمیده شود. هیچ حس واقعی شدیدی ندارم، فکر جدی هم نمی‌کنم. باری دوستی می‌گفت من مسئله‌ی رفتن را برای خودم هویتی کرده‌ام. به‌گمانم راست می‌گفت. و من این مسئله را پیش از بیرون آمدن از ایران حل نکردم. حالا هم سرتر و گیج‌تر از آنم که حلش کنم، ظاهرا فعلا فقط جلو می‌روم.