از قربانی بودن بدم می‌آید. از این‌که به چشم قربانی به من نگاه شود فراری‌ام. حالا در موقعیتی قرار گرفته‌ام که زدودن این عنوان از آن چندان ساده نیست.

ویزا هنوز نیامده. چند روز پیش به این فکر می‌کردم که وقتی بالاخره به آن‌جا برسم، اگر مواجه شوم با دلسوزی و هم‌دردی هم‌کلاسی‌ها و استادها، در همان اولین برخورد خواهم گفت که دوست ندارم دیگر درباره‌اش حرف بزنیم، حالا که دیگر مسئله حل شده. دوست ندارم به چشم کسی که وضعیت خاص مشکل‌داری دارد دیده شوم.

اما حالا چه؟ چند روز قبل استاد پیر خوش‌نامی که از قضا مسئول کلاس اجباری دانشجویان سال اول است، ای‌میلی فرستاد که موضوعات مورد علاقه‌تان برای ارائه را بگویید. طبعاً پاسخ ندادم. فکر می‌کردم روشن است که ویزا ندارم و وقتی هنوز ثبت‌نام نکرده‌ام، مشارکت در برنامه‌ریزی کلاس بی‌جا است. ای‌میل دوم برای یادآوری که آمد، فکر کردم مؤدبانه است که پاسخ دهم و شرایط را توضیح دهم. از دو روز پیش که ای‌میل را برای استاد مربوطه فرستادم تا امروز دارم به ای‌میل‌ها همدلانه‌ی هم‌کلاسی‌ها و استادها پاسخ می‌دهم. به نظر می‌رسد همه‌ی دانشکده را خبر کرده.

اول رئیس جدید دانشکده ای‌میل زد. کمی معذب شدم. با این‌حال فکر کردم چیز عجیبی نیست، دریافت ای‌میلی برای نشان دادن توجه و پیگیری از کسی که مسئولیت رسمی دارد. منشی گروه و مسئول قبلی در جریان ماجرا بودند و اطمینان داده بودند که فعلاً کاری جز انتظار نمی‌شود کرد. و البته در هر ای‌میلشان اعلام عصبانیت از دولتشان بود. اطرافیان من، به این‌که یک ایرانی بابت رفتار بخشی از حکومت از دیگری عذرخواهی کند حس بدی دارند، من هم در این حس بد با آن‌ها همدلم. حالا نمی‌دانم نسبت به معکوسش چه احساسی باید داشته باشد، وقتی تقریباً همیشه بخشی از ای‌میل‌ها ابراز عصبانیت گاهی با الفاظ تند از قوانین و رفتارها است.

ماجرا در مورد ای‌میل‌های هم‌کلاسی‌ها پیچیده‌تر است. به ای‌میل شخصی یک‌نفرشان پاسخ دادم. اما برابر ای‌میل دست‌جمعی‌شان مانده‌ام که چه بنویسم. می‌فهمم که خواسته‌اند مهربان و همراه باشند. دوست دارم بزنم به مسخره‌بازی که انقدرها هم عصبانیت ندارد، دست‌کم من آن‌قدرها عصبانی نیستم و نشسته‌ام از زندگی‌ام لذت می‌برم حتی کار جدیدی شروع کرده‌ام. می‌دانم جایش نیست که روشن کنم که لطفاً مرا نگذارید در جایگاه قربانی. جای اعلام مواضع مقتدارنه‌ی سیاسی هم نیست.