تهران
یک هفته است که رسیدهام و امروز خبر ترور. نگرانم و ترسیده و عصبانی. اما همانطور که همیشه بوده، تحمل همهٔ اینها و ادامه دادن زندگی در تهران سادهتر است. مثل بسیاری از بارهای قبل که در تهران بودهام و فاجعهای اتفاق افتاده، نشستهام در کافهٔ هنوز همیشگی. گاهی اخبار را میخوانم اما همچنان میتوانم در میانش گاهی چند خطی بنویسم و کار کنم. عجيب است اما تصویر گذشتهٔ من هم همین بوده. در تهران و در میان خطر و ترس کار کردهام؛ نگران بودهام، فکرم مشغول بوده، یک چشمم به اخبار و یک دستم به تلفن و حرف زدن با دوستان بوده، اما در کنارش کار هم میکردم. حس اینکه نشستهام کنار آدمهایی که نسبت (تقریباً) مشترکی با فاجعه داریم میگذارد که در حین نادیده نگرفتن ترسها زندگی روزمره را هم بگذرانم. قابل مقایسه نیست با وضعیتم در خارج از ایران. یکی از تصاوير سال گذشته که بعید میدانم از ذهنم برود صبح بعد از روزی بود که آمریکا به یمن حمله کرد. با دوستانم از دانشگاه به سمت خانههایمان راه میرفتیم و تحمل صحبتهایشان و تظاهر به اینکه اتفاقی نیفتاده سخت بود. همانطور که به ظاهر همراهیشان میکردم در صحبتهای متفرقه از دانشگاه، به این فکر میکردم که چقدر زندگیشان با من متفاوت است که میتوانند از حملهٔ کشورشان کشوری دیگر بیخبر باشند. روز دیگری که خطر جنگ شاید از هروقت دیگری بیشتر بود، در خانه نشسته بودم روی زمین و با صدای بلند گریه میکردم، دستهایم را گرفته بودم جلوی صورتم و تصاویر تهران و عزیزانم از جلوی چشمم رد میشد. آن روزها فکر میکردم هیچ چیز آرامم نمیکند و هیچ وقت دیگری نمیتوانم دوباره از جایم بلند شوم و به زندگی برگردم. تصور اینکه به دانشگاه بروم و با کسانی مواجه شوم که خود را دوست من میدانند اما کمترین تصوری از ترس و خشمی که نابودم کرده ندارند غیرممکن بود.
کنار آمدهام با اینکه زندگی قرار نیست هیچ وقت آرامتر بگذرد. مسئله فقط این است که کجا باشی و کنار چه کسانی تا بتوانی اضطراب و درد را بگذرانی.
پینوشت: متن را چند روز بعد از نوشتنش توانستم اینجا بگذارم، به خاطر گرفتاریم با اینترنت که البته بخشی از تجربهٔ اینجا بودن است.