در ستایش عامهپسند-نویسیِ متخصصان
مدتها مقاومت شدیدی حس میکردم نسبت به خواندن متون نسبتاً عامهپسند در حوزههای تخصصی، خصوصاً آنجا که پای علوم انسانی در میان بود. اما حالا نه تنها گهگاه چنین کتابهایی را میخوانم، بلکه فکر میکنم استدلالهای بسیاری در دفاع از این دست نوشتهها هست: نوشتههای خواندنی، جذاب و با پیچیدگی فنی کم که متخصصان برای غیرمتخصصان نوشتهاند. سعی میکنم دو استدلال در این باره را صورتبندی کنم.
۱. دلیل اولم سیاسی است. فکر میکنم این دست متنها، اگر نه تنها، دستکم مؤثرترین ابزار سیاسی متخصصان برای مبارزه با دیگر تبلیغات سیاسیاند. «اختراع قوم یهود» برای من مصداقی خوب از چنین کتابی است. ایدههای هویتی، بنیانشان هرچه باشد، اغلب ابزاری در دست سیاستمداراناند. و اغلب درست وقتی به چنین ابزاری بدل میشوند، بدل به چنان جزمهایی میشوند که مخالفت با آن به ذهن کمتر کسی میرسد. کتابهای پرسروصدایی که با این ایدهها مخالفت میکنند و شک دربارهی آنها را در ذهن عموم افراد ایجاد میکنند، نمیتوانند کتابهایی تخصصی باشند، بلکه لازم است تا حدی عامهپسند نوشته شده باشند.
به نظر من، در ایران، گستردهترین ایدهی هویتیای که بیشترین سوءاستفادهی سیاسی از آن شده، ایدهی ناسیونالیسم (قومی) است. علیرغم مخالفتهای ظاهری، گروههای مختلف سیاسی به انحاء مختلف از آن استفاده کردهاند. کتاب «پیدایش ناسیونالیسم ایرانی» رضا ضیاءابراهیمی را که خواندم، امیدوارم بودم کتابی باشد در جهت مقابله با استفادهی تبلیغی سیاسی از این ایده. اتفاقاً کتاب در همین راستا بود، اما چیزی مانع از این میشد که دقیقاً چنین نقشی داشته باشد: کتاب دانشگاهی و فاقد جذابیت عمومی بود. کتاب با محافظهکاری و طمأنینهی شخصی دانشگاهی نوشته شده بود، و آن شوکی که برای تکاندادن چنین ایدهی مستحکمی لازم است را نمیتوانست ایجاد کند.
من نگرانی برخی دربارهی انتشار چنین کتابهایی را میفهمم: آلوده شدن ساحت علم به سیاست. اما چنین دغدغهای به نظرم واقعبینانه نیست. در جهان امروز علم محضی که هیچ کاربرد سیاسیای نداشته باشد وجود ندارد، و این را در علوم انسانی جدیتر میشود دید. افراد دانشگاهی هم بخشی از بازیگران سیاسیاند و مهم است که از ابزارهایشان چطور استفادهی سیاسی میکنند، به جای اینکه منفعلانه اجازه دهند از آنها به عنوان ابزار سیاسی استفاده شود.
علاوه بر این، تجربهی شخصیام به عنوان معلم، متقاعدم میکند که آنچه به عنوان تفکر انتقادی در مدارس تدریس میشود، فایدهی بسیار کمی دارد. چون با نمونههای غیرواقعی که ربطی به پیچیدگی زندگی واقعی ندارد عرضه میشود. این دست کتابهایی که برای غیرمتخصصان نوشته میشوند، اگر جذاب نوشته شوند و ایدههایی غیرمتداول را به سطح بحث عمومی بیاورند و ایدههای پذیرفتهشده را به چالش بکشند، نمونههای واقعیتری از تفکر انتقادی هستند که در آنها متخصصی با همهی دشواریهای واقعی چنین ابزاری را در موضوعی دشوار به کار برده اما حاصل کار را نه به شکلی تخصصی، بلکه به شکلی جذاب عرضه کرده. فکر میکنم خواندن این دست کتابها بهتر میتواند توانایی استفاده از ابزار تفکر انتقادی را در خوانندگان بالا ببرد.
همهی اینها باعث میشود فکر کنم که وظیفهی سیاسی دانشگاهیان است که در مبارزه با سوءاستفادهی تبلیغی سیاسی خطرناک از برخی ایدهها، کتابهایی با حدی از استانداردهای پژوهشی بنویسند، که به حدی کافی جذاب باشند و ایدههای رایج را به چالش بکشند، حتی اگر نمیتوانند کاملاً آنها را بیاثر کنند.
۲. دلیلی به نفع خود محیطهای دانشگاهی هم برای انتشار چنین کتابهایی میشود آورد. این دست کتابها میتوانند پژوهشگران بالقوهی حوزههای نزدیک را جذب کند و با افزایش تعداد پژوهشگران حوزهای مشخص، آن را پویاتر کنند. «جهان چگونه مدرن شد» برای من مصداقی از این دست کتابها بود. گرچه میدانستم کتاب به صورتی نوشته نشده که بتوانم در آينده در کاری دانشگاهی به آن ارجاع بدهم، اما علاقهی من را به حوزهای جلب کرد که پیش از این بسیار کم دربارهاش میدانستم و حالا نامحتمل نمیدانم که روزی بخواهم در آن حوزه کار کنم. اگر این کتاب آنقدر جذاب و خوشخوان نبود، بعید بود که متنی چنین طولانی دربارهی آن دوره بخوانم و علاقهمند شوم که روزی دربارهاش کار کنم. از روی همین تجربه میگویم که گاهی نوشتن کتابهایی از این دست، فقط برای غیرمتخصصان مفید نیست، بلکه اگر باعث شود افرادی از حوزههای نسبتاً نزدیک، به حوزهی آن کتاب نزدیک شوند، این عملاً به نفع آن حوزهی تحقیق و محققان آن خواهد بود: وجود افراد علاقهمند بیشتر، باعث پویایی یک حوزهی تحقیق میشود. بنابراین فکر میکنم وقتی متخصصی دربارهی حوزهی تخصص به گونهای مینویسد که برای دیگرانی غیر از متخصصان آن حوزه قابل خواندن است، در میانمدت به حوزهی تخصصیاش خدمت کرده و ممکن است در طول دوران کارش هم ثمرهی این تلاش را ببیند