(تمام اين پست با اين پيش‌فرض نوشته شده است كه اساساً چيزي به نام حقوق ذاتي بشر وجود دارد.)

از اين‌كه  الف حق من است نتيجه مي‌شود كه ديگري وظيفه‌اي دارد

فرض كنيم كه اين گزاره درست باشد بحث من بر سر اين است كه اين ديگري كيست؟ آيا كسي است كه راحت‌ترين يا مستقيم‌ترين دسترسي را به الف دارد؟

بگذاريد با چند مثال موضوع را روشن كنم: به‌نظرم مي‌آيد كاوه لاجوردي در اين پست وبلاگش به خوبي به اين موضوع پرداخته است، حاصل اين بحث درباره‌ي سقط جنين چنين است كه اگر حق حيات يك حق براي هر انساني باشد و جنين هم يك انسان كامل باشد باز هم از اين دو گزاره به تنهايي نتيجه نمي‌شود كه زني باردار وظيفه دارد كه نه ماه جنين را در بدن خود حمل كند.(البته شايد استدلال ديگري وجود داشته باشد كه به موجب آن زنان موظف به حفظ جنين باشند) با اين‌حال در اين مثال زن باردار كسي است كه راحت‌تر از ديگران مي‌تواند اين حق (حق حيات) را براي انساني ديگر تامين كند ولي از اين نتيجه نمي‌شود كه او وظيفه هم دارد كه چنين كند.

بگذاريد از زاويه‌اي ديگر هم به موضوع نگاه كنيم، گزاره‌ي زير از نظر من بسيار مرتبط با گزاره‌ي اولي است:

از اين‌كه الف حق من است نتيجه مي‌شود كه ديگري موظف به دفاع از حق من و مجازات متجاوز به آن است.

فرض مي‌كنيم كه اين گزاره هم درست است، در اين صورت چه كسي قرار است جلوي تعرض به حق من را بگيرد و متجاوز به حق من را مجازات كند؟ آيا كسي كه راحت‌تر مي‌تواند اين‌كار را بكند يا نزديك‌ترين شخص وظيفه‌ي انجامش را دارد؟

احتمالاً‌ بسياري از ما كه شهروندان حكومت‌ها مدرن و نيمه مدرن هستيم هم‌چون نظريه‌پردازان چنين جوامعي فكر مي‌كنيم كه شكل متمدنانه‌ي موضوع اين است كه حكومت وظيفه‌ي مجازات متعرضان به حقوق را دارد و بالاتر از آن اين‌كه هيچ‌كس مطلقاً حق اين‌كه مستقيماً متجاوزي را مجازات كند ندارد.

حال مي‌خواهم به جوابي درباره‌ي اين‌كه ديگري در دو گزاره‌ي بالا كيست بپردازم كه من بيشتر با آن همدلم، جوابي كه احتمالاً بارها شنيده شنيده ولي ملزوماتش معمولاً‌ ناديده گرفته مي‌شود:

به نظر مي‌آيد بسياري از نهادهاي زندگي مدرن براي تامين حقوقي است به اين معني كه اين نهادها وظيفه‌ي تامين اين حقوق و مجازات متعرضان به آن‌ها را دارند و آن "ديگري" همواره نهادي است كه وظيفه‌اش اين است و اصلاً فلسفه‌ي وجودي‌اش اين است.

درباره‌ي اين‌كه مكانيزم تبديل "حق من" به "وظيفه‌ي يك نهاد" چيست و اصلاً غير از اين نمي‌تواند باشد بعداً‌ مفصل‌تر بحث خواهم كرد ولي فعلاً‌ به اين شهود عمومي تكيه مي‌كنم كه حداقل اين حالت وضعيت مطلوب است به دو دليل: اول اين‌كه مي‌توان از جهت بهينه بودن تقسيم كار و تخصصي شدن به اين مسئله نگاه كرد و ثانياً اين واگذاري مي‌تواند احقاق حقوق را براي همه‌ي افراد تضمين كند: هم تضمين مي‌كند كه افراد ضعيف‌تر به حقشان برسند و هم تضمين مي‌كند كه قوي‌ترها ديگران را بيش از حد مجازات نكنند.

در اين حالت بايد به يك سوال جواب داد: وظيفه‌ي شهروندي خارج از نهادي كه در قالب آن به وظايفمان مي‌پردازيم چيست؟ يعني اگر در مقام يك شهروند ديديم كه حقي دارد ضايع مي‌شود و نهاد مربوطه وظيفه‌اش را انجام نمي‌دهد (حق را تامين يا متجاوز را تنبيه نمي‌كند) چه كنيم؟

به نظر من در ادامه‌ي زندگي متمدنانه‌مان وظيفه‌ي شهروندي ما براي احقاق حقوقي كه تامينشان وظيفه‌ي نهادهاست، در قالب تشكيل و كمك به نهادها معنا دارد. يعني اولاً نمي‌توانيم شخصاً به مجازات متجاوز دست بزنيم بلكه بايد با اقداماتي بر نهادي كه اين وظيفه را دارد تاثير بگذاريم تا كارش را كامل انجام دهد مثلاً من نمي‌توانم راساً در گوش كسي كه مزاحمت خياباني ايجاد كرده بزنم اما ممكن است بروم جلوي نهاد مربوطه بنشينم تا مجاب شود به شكايتم رسيدگي كند يا بهتر از آن درباره‌ي اين موضوع حرف بزنم تا بسيج عمومي ايجاد كنم كه مردم به نهاد مربوطه براي تامين حقوق فشار بياورند. ثانياً اگراحساس مي‌كنيم كه حقي دارد تامين نمي‌شود مثلاً اگر عقيده دارم همه‌ي كودكان حق دارند آموزش ببينند ولي با كودكاني موجه شوم كه دسترسي به آموزش ندارند وظيفه‌ام اين نيست كه راساً آن‌ها را آموزش دهم يا اين‌كه شخصاً پول بابت آموزششان فراهم كنم گرچه احتمالاً وظيفه‌ام اين است كه به نهادي كه وظيفه‌اش تامين اين حق است فشار بياورم يا اين‌كه اگر چنين نهادي وجود ندارد آن را ايجاد كنيم و مسئوليت را به آن بسپاريم. ثالثاً اگر ديدم نهادي وظيفه‌اش را انجام نمي‌دهد ديگراني را كه وظيفه‌ي انجامش را ندارند ولي توان آن را دارند نمي‌توانيم محكوم به بي‌اخلاقي كنيم مثلاً اگر معتقدم كه دسترسي به غذاي كافي حق همه‌ي مردم است اما مردمي را ديدم كه به دليل فقر امكان دسترسي به غذاي كافي را ندارند نمي‌توانم كساني را كه توانايي تامين غذاي اين افراد را دارند ولي اين وظيفه در قالب نهادي برايشان تعريف نشده، از نظر اخلاقي محكوم كنم و به آن‌ها فشار بياورم كه به فقرا كمك كنند. در اين‌جا وظيفه‌ي من و آن شهروند توانگر مساوي است: ‌هر دو وقتي مي‌بينيم كه حقي تامين نمي‌شود بايد به نهاد‌هاي مربوطه فشار بياوريم كه وظيفه‌شان را انجام دهند. البته مي‌توان گفت كساني كه امكان بيشتري براي تاثيرگذاري بر نهادها دارند مسئوليت بيشتري دارند.

به نظرم با توجه به مربوط بودن اين دو مورد به هم (برآوردن حقوق و مجازات متجاوزان به آن) لازم است كه تفكر يك‌پارچه‌اي درباره‌ي آن داشته باشيم مثلاً اگر معتقديم كه براي تضمين برخي از حقوق و هم‌چنين اخلاقيات لازم است كه همواره مجازات را به دست نهادي بسپاريم بايد بپذيريم كه اگر نهادي از زير انجام مسئوليتي شانه خالي كرد اين مسئوليت مستقيماً‌ به ديگران كه توان انجام آن مسئوليت را دارند منتقل نمي‌شود بلكه آن‌چه وظيفه‌ي شهروندي است آماده كردن نهاد‌ها را براي انجام وظيفه‌شان است.

در پست بعد از اين خواهم نوشت كه عدم تفكر يك‌پارچه درباره‌ي اين مسئله چه نتايجي مي‌تواند داشته باشد.