گریز، در دفاع از آزادی سبک زندگی و در تقبیح نمایشش
مدتها است در فکر نوشتنش هستم و هربار گریختهام، از ترس آنکه این نوشتن، ضد همان چیزی است که تلاش میکنم بیانش کنم.
من قالبگریزم، خصوصا در روابط انسانی. این مدتها است که برایم روشن است. از عنوان مشخص برای روابطم گریزانم به دلیل قالبی که معتقدم هرچه کنی بر رابطهی انسانی تاثیر میگذارد و از تشخصش کم میکند. و برای رابطههایم، آنهایی که پایدارند، بخشی از زندگی مناند، بخشی آنچه هستم در آنها شکل گرفته و متقابلا، بازنمایی بخشی از هویت مناند، دوستی تنها عنوانی است که میپذیرم. در اطرافم گویی تنها دوستانی دارم.
مدتها است گرایش نامطلوبی در برخی اطرافیانم، خصوصا همسنهایم، میبینم: افرادی که هیجانزده از سبک زندگی عمدتا عاشقانهای که به نظرشان آلترناتیو است دفاع میکنند، یا آن را نمایش میدهند. این نمایش شدیدا برایم دافعه دارد. ده سال پیش که وبلاگ خواندن و نوشتن را شروع کردم، این نمایش سبک زندگی برایم جذابیت بسیار داشت. فکر میکردم وبلاگ راهی است برای نمایش سبک زندگیای که در یکشکلی تحمیل شده، فرصت دیده شدن در رسانهای دیگر را ندارد. فکر میکردم این نمایش سبک زندگی، راهی است برای تعدیل هنجارها و کلیشههایی که بر عمدهی روابط سایه انداخته و از تشخصشان کاسته. اما حالا این نمایش سبک زندگی «آلترناتیو» به چشمم تحمیل هنجاری تازه میآید.
فکر میکنم بازی این نیست، اینطور نیست که هر سبک زندگی و رابطهای را عنوانی بگذاریم، و با نمایش آن هنجارهایی تازه را تثبیت کنیم. آزادی سبک زندگی از هنجارها و کلیشهها، از راه تعددبخشی به این کلیشهها نمیگذرد، بلکه نیازمند نفی اینگونه قالبها است.
در حرف زدن از سبک زندگی، اگر کسی، در توصیف ویژگیای از روابط یا رابطهی خودش، به تحلیلی و مشاهدهای اجتماعی متوسل شود، برایم نامطلوب نیست. اگر کسی تلاش کند تحلیل کند که فکر میکند بنا بر روال اجتماعی مشخصی، احتمال وجود ویژگیای مشخص در رابطهای خاص بیش از نوع دیگری است، فکر نمیکنم کاری خلاف آزادی سبک زندگی کرده. روال تحلیل شخص را میشود بررسی کرد و با شواهد یا استدلال با آن مخالفت کرد. از آن مهمتر، تحلیل اجتماعی بر ویژگی برساخت بودن روابط تاکید میکند و نشان میدهد که چیزی ذاتی نیست. اما غیر از آن، توصیفات افراد هیجانزده از شروع سبکی تازه در روابط، اغلب دارای کلیتبخشی و ذاتانگاری سادهانگارانهی مشابه تصورات معمول است که کلیشه در رابطه را دامن میزند.
هیجانزدگی، نه از شخص، نه از تجربهی شخصی، بلکه از چیزی که سبک زندگی خاصی میدانند و به آن عنوان مشخصی دادهاند، به شدت به چشمم نامطلوب است. هیجانزدگی، از باز بودن به انسان تازه و تجربههای تازه با انسانها است، تجربههایی که ساخته میشوند. و نه افتادن در قالب رابطهای یا سبک زندگیای که پیشاپیش عنوانی دارد و فکر میکنیم متفاوت و هیجانانگیز است.
برایم عمیقا جای تاسف است که به جای احساسات و تجربههای انسانی در روابطی که بر مبنای ویژگیهای شخصی افراد ساخته شده، از همسنهایم، بیشتر نمایشهایی میبینم، از عنوانی کلی که سعی میکنند نشان دهند زندگیاش میکنند. اینکه ببینم کسی وجهی هویتبخش به سبک روابطاش داده و از آن سبک خاص دفاع میکند، باعث میشود مطمئن شوم که آن فرد چیزی از هیجان ساختن رابطهی انسانی نمیداند. دوستی با چنین کسی برایم ممکن نیست، و دوستی، به دلیل همان قالبگریزیاش، تنها نوعی از رابطه است که برایم انسانی است.
نمیدانم هدف از این نمایش چیست، اگر صرفا ارضاء نیازی شخصی است، حرفی ندارم، همانطور که خود من هم گاهی صرفا برای فرونشاندن عطش ابراز است که مینویسم. اما اگر تصورشان شکستن کلیشهها به هدف آزادی بیشتر (اگر نه قانونی که حداقل ذهنی) در سبک زندگی است، شک بسیار دارم که آن روش به این مقصود نزدیکشان کنند. آزادی سبک زندگی، با نمایش و بازنمایی کلیشههای جدید به دست نمیآید، لازمهاش گشودگی و پرهیز از کلیتبخشی است، پرهیزی که در تضاد است با دفاع و نمایش از یک سبک زندگی یا روابط، به مثابهی هویت کلی.
و مدتها نمینوشتم، چون نگران بودم که این قالبگریزی من، خود شکلی ایدئولوژیک پیدا کرده باشد. انگار قاعده این باشد که قالبی نباشد، و مطمئن نبودم که خود این رویکرد، چقدر به آزادی و تشخص در روابط انسانی نزدیک است. و حالا که نوشتم، طولانی شد و پرتکرار، بخشی از سر ناامیدیای که هربار حس میکنم، وقت خواندن مطالبی از این دست.