از آنِ خود.
از رابطههای ازپیشمشخص و عنواندار فراریام. رابطههایی که عنوانشان خواهناخواه هنجارهایی را به آنها تحمیل میکند. اگر هم مدام بخواهی مبارزه کنی تا از همهی این هنجارها فاصله بگیری، نتیجهاش تنش دائم با محیط است، تازه اگر شانس بیاوری و طرف مقابل رابطه انقدر همراه باشد که تو را دچار تنش جداگانهای نکند به این دلیل که نمیخواهی تن به قالبهای معمول بدهی. برای من راحتتر است که از این روابط قالبدار فاصله بگیرم و اصلا واردشان نشوم. این است که همهی رابطههایم در حقیقتا دوستیاند، آزادترین و بیتعریفترین شکل رابطه که همواره میتوان آن را شخصیسازی کرد. من آدم متعهدی هستم ولی تعهد به قوانینی که با توافق متقابل نهاده شدهاند، این به این معنی نیست که لازم است دربارهی همه چیز حرف زد و قانونی وضع کرد که چنین کاری ناممکن است، بلکه فکر میکنم در دوستی اولا باید به قواعد معمول اخلاق پایبند بود، یعنی پیشفرض این است که دروغ نمیگوییم، عهد نمیشکنیم و اموری از این دست. حتی بیش از این، باید به قوانین انسانیای پایبند بود که شاید بالاتر از حوزهی اخلاق باشند، مثلا پیشفرض این است که به همدیگر احترام میگذاریم، اگر برای شادیهای کوچک همدیگر تلاش نکنیم، ناراحتی عامدانهای هم ایجاد نمیکنیم و از این دست. دربارهی قواعد خاصتر هم میشود منتظر ماند و هروقت موقعیتش پیش آمد حرف زد و تصمیم گرفت، لازم نیست همان اول رابطه توافقنامهای امضا شود. آنچه مهم است همین پایبندی دو طرف به امکان گفتوگو است و بدیهی نگرفتن هنجارهای معمولا حاکم.
چنین روابطی سخت ساخته میشوند، اما وقتی ساخته شوند داراییهای عمیقا شخصی اند، رد پایی از تشخص دارند و زندگی را غنیتر میکند. من وقتی از نزدیکترینهایم، یعنی کسانی که با آنها چنین رابطهای ساختهام، حرف میزنم، از آنها اسم نمیبرم، مفهومی را جایگزین اسمشان میکنم. «رفیقامن»، «معشوقجان»، «صمیمیترین» و... مفهومی که نشانهای از روند ساختن آن رابطه و چیزی که ساخته شده دارد. نکتهی دیگری هم هست، من فکر میکنم خودم در این رابطههای ساخته شده، سارهی دیگری هستم. این رابطهها جنبههایی از من را پدیدار میکنند که در زندگی اجتماعیام دیده نمیشود. من در این رابطهها کسی هستم بسیار متفاوت با آنچه دیگران در زندگی اجتماعیام میبینند. تصورم این است که آدمهایی چنین نزدیک به من هم در این روابط اینگونهاند: فکر میکنم «رفیقامنِ» من، رفیقامن من است، با من است که اینطور است و توصیفات من از او ممکن است دقیقا همانچیزی نباشد که دیگران از او میبینند. این است که ترجیح میدهم به جای اسم آدم مشخصِ متشخص در جهان اجتماعی، از این مفاهیم بنویسم، آنطور که در زندگی مناند.
گاهی سخت است، خیلی سخت. من هم گاهی ذهنم میرود طرف راحتی روابط از پیش مشخص، من هم ذهنم از کودکی با کلیشهها عادت کرده و جایی از آن هنوز فکر میکند برخی تصویرهای کلاسیک خوشایندیای دارند. اما هربار که در خودم دقیق میشوم، میبینم من توانش را ندارم، من شاید برای یک لحظهی خوشایند عاشقانه بتوانم ادای کلیشهها را درآورم، اما همانوقت کسی در درونم با ناباوری پوزخند میزند، او هیچوقت باور نمیکند که من واقعا به این کلیشهها تن دادهام. هربار که فکر میکنم محتوم بودن این برخورد با رابطه و دوستی برایم روشن میشود و آرامش میگیرم: من طور دیگری نمیتوانستم باشم وگرنه هیچ شباهتی (در هیچ کدام از مهمترین بخشهای زندگی و شخصیتم) به آنچه اکنون هستم، نمیداشتم. و مهمتر از این، هروقت به آن چندباری که شانس ساختن این روابط را داشتهام نگاه میکنم، شدیدا احساس رضایت میکنم. فکر میکنم این امنیت و راحتی و از آن خود بودن این روابط، به همهی سختیاش میارزید. به نداشتن همهی آنچه کلیشههای ذهنی[ام] گاهی آن را طلب میکند، میارزید. این روابط است که شبیه من است و میتواند ادامه پیدا کند. برای همین است که دوستی برای من چنین طولانی میپاید و فقط دوستی است که دوامی دارد. این دوستیها ارزشمندترین چیز انسانی است که در زندگیام دارم. وجودشان چنین خوشایند است که به همهی سختی مبارزه با کلیشهها میارزد.
راضیام و خوشحال و این را هم «به طور کاملا تصادفی» نوشتهام.