۱. دوبار تجربه‌ی دوستی از راه دور داشته‌ام و هر دوبار، با همه‌ی دشواری‌های مخصوص این نوع از دوستی، لزوما دشوارتر از بودن در یک شهر نبوده. فاصله گاهی سبب شده، برای من که حساسیتم بیش از معمول است، رنجش و تردید کمتر شود. در دوری کمتر می‌بینی یا شک می‌کنی که [دیگر] اهمیت چندانی برای کسی که دوستش داری نداری.

تلاش همواره‌ام این بوده که توقعی نباشد و رواقی‌گون تلاش کرده‌ام از آن‌چه در دوستی به من داده می‌شود خوشحال باشم و حسرتی برای آن‌چه ندارم، نباشد. با این‌حال در عمل همیشه ممکن نبوده. اینکه از بی‌توجهی‌ای آزرده شوم، قوی‌ترین نشانه است که توقعی شکل گرفته که برآورده نشدنش این‌طور عذابم می‌دهد. اما در دوری، جای کمتری برای توقع می‌ماند، چیزهای کمتر هست که بخواهی و ممکن باشد و دادنش برای دیگری چنان دشوار باشد که دریغ کند.

و در دوری، برخی ویژگی‌های دیگری که برایت آزارنده است کمتر به چشم می‌آید. گاهی که در دوستی‌هایم از چیزهای کوچک روزمره که بدی اخلاقی‌ای هم ندارند، آزرده می‌شوم، حسرت دوری را می‌خورم که اصلا امکان چنین آزاری نبود. در دوری، از چیزهایی حرف می‌زنیم و چیزهایی را نشان می‌دهیم که به طی کردن فاصله بیارزد، این است که بخش بزرگی از روزمرگی خواه‌ناخواه حذف می‌شود و آدم کمی که حواسش را جمع کند، بخش آزارنده برای دیگری را حذف می‌کند. حتی اگر هرروز و ظاهرا از همه‌ی روزمرگی سخن گفته باشند.

۲. معلمی داشتیم که قاعده‌ای -آن روزها به چشم من ناعادلانه- برای کلاسش گذاشته بود: اگر پیش از کلاس می‌گفتی که نرسیده‌ای و نتوانسته‌ای درس بخوانی، مهربانانه از کنارش می‌گذشت ولی اگر نمی‌گفتی و می‌پرسید و می‌فهمید نخوانده‌ای، اخمی بود و علامتی در دفتر که لابد معنایش کم شدن نمره بود. این رسم برایم ناخوشایند بود، اینکه به دیگری بگویم که به هر دلیل موجه یا ناموجه نتوانسته‌ام وظیفه‌ای را انجام دهم، تحقیری در خود داشت. ترجیح می‌دادم اگر روزی آماده سر کلاس نمی‌روم، به شانس اکتفا کنم و اگر مورد سوال قرار گرفتم مسئولیتش را بپذیرم.

حالا در دوستی رفتاری دارم که شبیه قاعده‌ی آن معلم است. اگر دوستی، دوست خیلی نزدیکی که احتمال تماس‌مان با هم در روز بسیار است، بگوید که حالش خوش نیست، هر مراعات و ملاحظه‌ای که خودش صلاح بداند را می‌کنم. مهرم زیاد می‌شود و توقعاتم محو می‌شوند. اما اگر ندانم و نگویند، و بعد نقصی تازه در دوستی‌مان ببینم، از مهرم کم می‌شود. این توان که وقتی می‌بینم دوستی به همراهی همیشه نیست، بدون این‌که خود بخواهد و بیانش کند، با حال ناخوشش همدلی کنم، در من نیست و از این ناتوانی ناراضی‌ام. دوست‌تر داشتم که حتی اگر این بیان نباشد، دوری و کم شدن گهگاهی نشانه‌های دوستی آزارم ندهد و از اطمینان و محبتم در دوستی کم نکند، دوست‌تر داشتم که وقتی حال دوستی خوبی نیست اما صراحتا نمی‌گوید، بتوانم همه چیز را تعلیق کنم تا دوباره بهتر شدن روزگار، اما نمی‌توانم. هنوز توقع دارم اگر به کسی خیلی نزدیکم، طوری که تاثرگذاری حال ناخوش موقتی‌اش بر دوستی‌مان اجتناب‌ناپذیر است، این را بشنوم که حالش خوب نیست و نیاز به مراعات و ملاحظه است. توقع دارم این را بشنوم، به جای آن‌که در لحظه‌ای که می‌خواهمش با این حال ناخوش مواجه شوم. این نقصی در دوستی و دوست داشتن من است، نقصی که بابتش متاسفم: اگر بشنوم که دوستم نیاز به مراقبت دارد، مهرم زیاد و توقعم کم می‌شود، اما اگر نگوید و حال ناخوشش تاثیری بر دوستی‌مان بگذارد، متزلزل و غمگین می‌شوم.

۳. من مبتلا به افسردگی حاد نیستم، اما آنقدر تجربه‌اش کرده‌ام که با گرفتارانش همدردی کنم. یکی از بدترین چیزهایی که دیده‌ام، عذاب وجدان تقریبا همیشگی کسانی است که گرفتار افسردگی‌اند، از اینکه کیفیت زندگی دوستان نزدیک‌شان را پایین می‌آورند. من نه بر سر افسردگی، بلکه به دلیل ویژگی‌های دیگری، عذاب‌وجدان مشابهی را تجربه کرده‌ام. این وضع خوبی نیست. کسی نباید به چنین دلیلی عذاب وجدان داشته باشد.

باید مدام به خودم یادآوری کنم، که همه چیز مثل افسردگی نیست با نشانگان تقریبا مشخص که راه‌های بسیاری به اطرافیان برای همراهی با این نشانگان توصیه شده باشد. گاهی دردی دیگر که مدام است (یا مدام برمی‌گردد) دوستانم را آزار می‌دهد و این درد و دشواری به این سادگی به قالب کلمات در نمی‌آید. باید مراقبت کنم [و شرمنده‌ام که گاهی نمی‌توانم] که به مدام و تکرارشونده بودن این عذابشان اعتراض نکنم، و طوری رفتار نکنم که گویی فکر می‌کنم باید بتوانند از پسش بربیایند و این‌که هنوز گاه‌گاهی زندگی‌شان را مختل می‌کند، ناشی از بی‌مسئولیتی و بی‌فکری است. نباید چنان رفتار کنم که گویی اینکه همچنان دچار آن دشواری‌اند،‌ باعث می‌شود مستحق فاصله گرفتن باشند، برای نجات زندگی خودم. چنین فاصله گرفتنی عین بی‌مسئولیتی است، و کسی که به چنین دلیلی فاصله می‌گیرد، برای من در زمره‌ی دوستان نیست. و من گاهی چنین بی‌مسئولیت و از دوستی به دور بوده‌ام.

۴. مدت‌ها تلاش کرده‌ام [یا حداقل به نظرم می‌رسد که چنین تلاشی کرده‌ام] که کیفیت زندگی دوستان نزدیکم را بالا ببرم. و برای من بالا بردن کیفیت زندگی در خوب پیش رفتن آن‌چه برای خود هویتی می‌دانیم تعریف شده. مشکل اساسی اما در چیزهایی است که من فکر می‌کنم لایق هویتی دانسته شدن‌اند. صادق که باشم، می‌بینم انگار از نگاهم، چیزی جز زندگی حرفه‌ای، لایق هویتی دانسته شدن نیست. این است که کمکم به دوستانم برای بالا بردن کیفیت زندگی‌شان، خلاصه شده در این‌که کمک کنم زندگی حرفه‌ای رضایت‌بخش‌تری داشته باشند.

 

باید یادم بماند که تا وقتی چنین نگاهی دارم،‌ برای خیلی از دوستانم، دوست خوبی نیستم، اصلا اگر دیگر بتوان مرا دوست خواند. در همراهی ناکاملم با دوستان نزدیکم، گاهی نه تنها در هر آن‌چه خود مهم می‌دانند کمک و همراهی‌شان نکرده‌ام، بلکه نگاهم سرشار از قضاوت بوده به چیزی که خودشان به عنوان بخشی از هویت‌شان پذیرفته بودند. این‌ها یادآور این است که دوست داشتنم برخلاف ادعایم حقیقتا بی‌قید و شرط نبوده، بلکه بیشتر شبیه همکاری نزدیک به نظر می‌رسیده.