کنش اخلاقی/منش اخلاقی
برخی آدمها خوش اخلاقند چون مثلاً خوب تربیت شدهاند یا اینکه به اصطلاح ذات خودشان خوب بوده. این آدمها سسیستمِ اخلاقی ندارند ولی اخلاقشان خوب است چون یاد گرفتهاند و عادت کردهاند که خوشاخلاق باشند. معاشرتِ با این آدمها معمولاً لذت بخش است. ولی درمورد این آدمها نمیشود اصول اخلاقی پیدا کرد. این دسته از آدمها معمولاً کاری نمیکنند که به نظر شما غیراخلاقی بیاید اما از آنجا که فاقد اصول ثابتی هستند که افعالشان را با آن بسنجند، ممکن است ناگهان کاری کنند که نه تنها از نظر شما غیراخلاقی بیاید بلکه به دلیل شناختان از آن شخص، غیرمنتظره هم باشد زیرا آن رفتار را در تعارض با سیستمی مییابید که فکر میکردید آن شخص با توجه به دیگر رفتارهایش به آن پایبند است؛ در حالی که ممکن است خود آن شخص از آنجایی که سیستمِ منسجمِ اخلاقی ندارد متوجهِ این تعارضِ بینِ رفتارهایش نشود، احتمالاً حتی متوجه اینکه کاری غیراخلاقی کرده هم نمیشود و اگر هم شما بتوانید با استدلال به او بقبولانید که اشتباه کرده، عملِ غیراخلاقیاش را حاصلِ جهلِ به غیراخلاقی بودنِ آن عمل میداند نه اینکه دانسته خطا کرده یا در لحظهی انجامِ عمل متوجهش نبوده، زیرا او تنها در مواردی قضاوت اخلاقی دارد که پیشتر دربارهاش آموخته باشد. این شخص چون فاقد سیستم منسجمِ اخلاقی است نمیتواند با توجه به اصولی ثابت اخلاقی بودن یا غیراخلاقی بودنِ هر امرِ کاملاً جدیدی را استنتاج کند. قضاوتِ اخلاقیِ این افراد معمولاً محدود به حوزههایی است که عرف آنها را دارای بارِ اخلاقی میداند. رفتار این آدمهای خوشاخلاقِ فاقدِ اصولِ معین گرچه عمدتاً دلپذیر است، گاهی هم به دلیلِ افعال کاملاً غیرِ اخلاقیشان خارج از حدِ تحمل میشوند.
دستهی دیگر آدمهای اخلاقمند اند. این آدمها لزوماً خوشاخلاق به نظر نمیرسند اما آدمهای استانداردی محسوب میشوند و تقریباً همواره میتوان رفتار و انتخابشان را در جایی که مسئلهی اخلاقی بودن مطرح است پیشبینی کرد. این آدمها ممکن است متهمِ به دگماتیست بودن بشوند زیرا به نظر میرسد به هیچ چیز بالاتر از اصولشان قائل نیستند و تحتِ هیچ شرایطی حاضر نیستند این اصول را کنار بگذارند و ملاحظاتِ دیگر را درنظر گیرند. این افراد معمولاً برخوردِ بسیار سختی با هرچیزی که اصولشان را نقض کند دارند به طوری که ممکن است آنچه را که مانعِ زیستِ اخلاقیشان میدانند حذف کنند و در این موارد هیچ بخشش و گذشتی درکار نیست و عاملِ فعلِ غیرِاخلاقی باید حذف شود. گرچه اصولِ این دسته از افراد ناگهان و به طورِ شهودی به آنها نرسیده اما آنها نیازی ندارند که در هر موردِ جدیدی به عرف رجوع کنند تا ببینند عملشان اخلاقی است یا نه، بلکه با توجه به اصولشان در این موارد نتیجه گیری میکنند و گاهی با توجه به اصولشان به برخی مسائل بارِ اخلاقی میدهند که در عرف صفتِ اخلاقی بودن به آنها حمل نمیشود و عامهی مردم آن را نه اخلاقی و نه غیراخلاقی میدانند. و اگر هم عملی غیراخلاقی و در تعارضِ با اصولشان انجام دهند تذکر دادنشان به این موضوع بسیار ساده است.
پینوشت: وضعِ پارادوکسوارِ من در اینجاست که من علاوه بر این تفکیک به تفکیکِ دیگری هم قائلم، آن هم تفکیک در موضوعِ قضاوتِ اخلاقی است. به نظرِ من درموردِ آدمهای دور تنها میتوان دربارهی کنشهای اخلاقیشان قضاوت کرد، در موردِ این دسته از آدمها قضاوت دربارهی منششان بیربط و از نظرِ من حتی غیراخلاقی است. اما در موردِ آدمهای نزدیک و دربارهی خودم، منش برایم اهمیتِ بیشتری دارد و حتی قضاوتم بیشتر بر مبنایِ منش و ویژگیهای شخصیتی ست.
حالا وضع پارادوکسیکال کجاست؟ این است که من بیشتر شبیه به آدمهایی هستم که اصولِ اخلاقیِ ثابت دارند و این اصول برایم چنان جدیاند که که نمیتوانم با کسی که رعایتشان نمیکند هیچگونه ارتباطی را شروع کنم، بنابراین بیشتر پیش میآید که به آدمهای اخلاقمند نزدیک شوم تا آدمهای خوشاخلاق. از آنجایی که یک رفتارِ خلافِ اصولِ آدمهای خوشاخلاق کافی است تا رابطه از بین برود، روابطم با آنها معمولاً به مرحلهی نزدیکیِ زیاد نمیرسد. اما وقتی ارتباطم با این آدمهای عمدتاً اخلاقمند چنان زیاد شد که نزدیکیای به وجود آمد، دیگر منشِ طرفِ مقابل برایم مهم میشود یعنی در این مرحله بیشتر ترجیح میدهم که طرفِ مقابلم خوشاخلاق باشد و به برخی ویژگیها عادت کرده باشد که لزوماً هم از اصولِ اخلاقی بدست نمیآیند و این را هم نشنیده بگیرید که آن دگماتیسمی که هیچ راهی برای تخطی از اصولش باز نمیگذارد، در این مرحله از نزذیکی برایم مطلوب نیست.