من بارها با اين مسئله مواجه شده‌ام: اساتيدي كه سعي مي‌كنند متفاوت رفتار كنند و به همه‌ي قيدوبند‌هاي محيط دانشگاهي [ايران] تن ندهند بعد از مدتي معترضند كه دانشجويان حد را نگه نداشته‌اند. احساس مي‌كنند كه نخواسته‌اند دانشجويان را محدود كنند ولي آن‌ها هم نفهميده‌اند كه تا كجا پيش بروند. يك‌جورهايي شبيه سوء استفاده‌ي از آزادي. اساتيد بسياري را مي‌شناسم كه نخواسته‌اند به عرف جامعه‌ي دانشگاهي ايران تن دهند و بعد از مدتي معترض شده‌اند كه بچه‌ها از اين موضوع سوء استفاده كرده‌اند.

طبعاً‌ چنين وضعي خوشايند نيست، اولاً‌ به‌خاطر اين‌كه اين اساتيد از لحاظ رفتاري متفاوت بعد از مدتي شبيه ديگر اساتيد مي‌شوند، اما مسئله وجوه ديگري هم دارد.

راستش من اصلاً فكر نمي‌كنم تقصير از دانشجوي "بي‌جنبه" است كه حد را نفهميده بلكه علت چيز ديگري است. عرف جامعه‌ي دانشگاهي ايران، كه روابط استاد و دانشجو به‌طور معمول در آن تعيين مي‌شود، هرقدر هم كه نامطلوب باشد،‌ بالاخره در طي ساليان زياد شكل گرفته‌است و افراد بسياري در طي سال‌هاي زيادي وجوه مختلف آن را ساخته‌اند. افراد در همان ابتداي ورودشان به اين جامعه هنجارهاي حاكم بر آن را ياد مي‌گيرند ،‌ اين جامعه به‌طور ناخودآگاه بسياري از وجوه رفتاري آن‌ها را شكل مي‌دهد. افراد حتي بدون اين‌كه خود متوجه شوند ياد مي‌گيرند كه در اين جامعه چطور رفتار كنند.

حالا فرض كنيد كه كسي (مثلاً‌ استادي) مي‌خواهد برخلاف بسياري از اين هنجارها عمل كند و البته به‌دليل نارضايتي عمومي از اين هنجارها بسيار هم مورد استقبال واقع مي‌شود. افراد (دانشجويان) مي‌فهمند كه اين شخص نمي‌خواهد به قيدوبندهاي مزاحم پيشين (مثلاً در مورد ارتباط استاد و دانشجو) تن دهد. اما از كجا قرار است مشخص شود كه اين طغيان نسبت به هنجارهاي موجود تا كجاست؟ و چه معجزه‌اي قرار است رخ دهد تا دانشجويان فقط به همان هنجارهايي معترض باشند كه استاد معترض است؟

وقتي درخواست مي‌كنيم يا نشان مي‌دهيم كه قصد عبور از برخي هنجارها را داريم چه تضميني هست كه بر سر محدوده‌ي اين هنجارها و هنجارهاي جايگزين با ديگران توافق داشته باشيم؟ جامعه‌ي دانشگاهي پيشين با همه‌ي افراد و ابزارش ما را آموزش داده و بسياري از وجوه رفتاري ما را (به‌طوري ناخودآگاه) شكل داده، در صورت كنار گذاشتن آن، البته ‌مي‌توان بر سر تعداد محدودي قاعده‌ي جديد توافق كرد ولي تعداد موقعيت‌ها هميشه بي‌نهايت است و يك شخص به‌تنهايي نمي‌تواند تكليف همه‌شان را مشخص كند. خيلي عجيب است كه يك شخص بتواند همه‌ي كاري كه يك جامعه در طي مدت طولاني كرده (هنجار سازي و آموزش هنجار) را يك‌تنه انجام دهد. آدم‌ها به‌راحتي مي‌فهمند كه كسي با هنجارهاي موجود مخالف است اما سخت است كه تمام تبعات هنجارهايي را كه يك نفر به‌طورشخصي به آن معتقد است را دريابند.

اساتيدي كه نمي‌خواهند به همه‌ي هنجارها تن دهند چند دسته‌اند،‌ بسياري از اين افراد دوره‌ي دانشجويشان را در محيط آكادميك متفاوتي گذرانده‌اند و به تربيت جامعه‌اي ديگر خو كرده‌اند، طبعاً انتقال دادن همه‌ي آن ترتبيت كه توسط مجموعه‌اي از افراد و عوامل رخ داده است توسط يك شخص ممكن نيست. اساتيدي از اين دست ديده‌ايم كه سعي كرده‌اند طبق هنجارهاي جامعه‌ي ديگر رفتار كنند و در ابتدا نيز بسيار از آن‌ها استقبال شده ولي تنش به‌زودي شروع شده، زيرا انبوه دانشجويان نتوانسته‌اند همه‌ي هنجارهاي محيطي كه تجربه نكرده‌اند را حدس بزنند و بر سر حدود كنار زدن هنجارهاي موجود دچار اختلاف‌نظرند.

اساتيد ديگري هم هستند كه در همين جامعه تربيت شده‌اند اما نسبت به آن ياغي‌اند،‌ يعني در دوره‌ي دانشجويشان ياغي بوده‌اند و حالا هم ياغي‌اند، اين‌ها معمولاً نسبت به دسته‌ي اول موفق‌ترند زيرا مي‌دانند كه چه هنجارهاي مشخصي را در جامعه‌ي كنوني نمي‌پسندند و تنها روي جايگزين همان‌ها توافق مي‌كنند.

اما موفق‌ترين اساتيد، اساتيدي هستند كه اصلاً هنجارزايند. برخي ويژگي شخصيتيشان اين‌طور است كه ذاتاً ‌با خودشان هنجار مي‌آورند. اما اين دست افراد كم‌اند و كساني كه ذاتاً‌ توانايي هنجارزايي ندارند اگر كه نخواهند به هنجارهاي موجود تن دهند نمي‌توانند هنجارهاي ديگري را جايگزين كنند. براي آدم‌هاي متوسط (و متوسط بودن اصلاً بد نيست) جايي براي انتقاد از اين‌كه ديگران هنجارشان را درنيافته‌اند نيست، آدم اگر چنان قدرتي ندارد كه يك تنه كاري كه جامعه‌اي در سال‌ها كرده، را بكند، بهتر است اعلام برائت از هنجارهاي موجود نكند يا حداقل از اين‌كه ديگران حد مورد نظرش را نفهميده‌اند عصباني نشود.

مسئله بعدي شخصي هم دارند،‌ مثلاً من "تعهد" در رابطه را چنان كه عرف مي‌فهمد نمي‌فهمم ولي تعريفي از تعهد دارم كه برايم بسيار مهم است و طبعاً‌ توقع رعايتش را دارم. قبلاً عصباني مي‌شدم كه با اين تعريف حداقلي من از تعهد چرا آدم‌ها رعايتش نمي‌كنند. اما حالا برايم طبيعي‌تر شده كه آدم‌ها قرار نيست دركي از آن‌چه من به آن تعهد مي‌گويم داشته باشند. آن‌ها تعهد عرفي را مي‌فهمند و مي‌دانند كه آن را مي‌خواهند يا نه. اما در مورد پذيرش تعهدي كه من از آن حرف مي‌زنم حتي توضيحش براي يك آدم كافي نيست. نمي‌توانم برايش تعريفم از تعهد را بگويم و بعد بپرسم كه آن را مي‌پذيرد يا نه،‌ زيرا اين تعهد روي وجوه بي‌نهايتي تاثير مي‌گذارد كه با يك توافق ساده به‌دست نمي‌آيد و با يك تعريف ساده درك نمي‌شود. شايد تنها در پس يك دوستي عميق و شناخت حقيقي چنين درك مشتركي از تعهد و تبعاتش پيش بيايد.