تصویری که از من می‌دهد، چیزی شبیه این است: هر بار که دلخوری‌ای دارم، به‌جای این‌که به سادگی صدایش کنم و بگویم فلانی، من از این‌که آن‌روز، وقتی نیازمند بودنت بودم، دریغ کردی، دلخورم، به جای این‌که به این سادگی دلخوری‌ام را اعلام کنم، سیستم اخلاقي‌ای را می‌چینم که در آن او را محکوم کنم. آن‌طور که او می‌خواندنش، پس از هر ناراحتی‌ای او را برابر متافیزیک اخلاقی‌ای که ساخته‌ام می‌گذارم و محکومش می‌کنم. گویی انسان ایدئال اخلاقی‌ای در ذهن دارم و هر بار دارم یادآوری می‌کنم که برای این‌که اخلاقی باشد باید چنان باشد و او این‌گونه نیست، اصولا این‌گونه نیست نه این‌که یک‌جا اشتباه کرده. به بیان من، گویی هربار با یک ماشین جنگی عظیمی به سراغش می‌روم، طوری که هر بار نگران باشد اگر قرار است حرف بزنیم، قرار است برابر این ماشین عظیم‌ساخته‌شده از خودش دفاع کند. تصویرم را که می‌گویم تلطیفش می‌کند: «ماشین جنگی نیست، ظرافتی به کار می‌بری در این‌که دلخوریت را بچسبانی به آن سیستمی که حتما بخش‌های اخلاقی‌ای دارد و پر از قضاوت درباره‌ی است، اما من دیگر این ظرافت را می‌شناسم.» می‌فهمم که خسته است، قبلا هم گفته که از این‌همه قضاوت من و این‌که مدام او را با سیستم اخلاقی‌ای که تصور می‌کند ساخته‌ام محکوم می‌کنم، خسته است.

راست می‌گوید. من دلخوری‌ام از او را، می‌گذارم در یک سیستم فلسفی/اخلاقی و هر دلخوری کوچکی را پی می‌گیرم تا مسئله‌ای بنیادین. می‌فهمم که چقدر می‌تواند سخت باشد دوستی با کسی که هر دلخوری کوچکی را مسئله‌ی بزرگی می‌بیند و هر بار صحبت با او به معنی پاسخ دادن به سوال‌های بنیادین درباره‌ی سیستم اخلاقی و انگیزه‌های اصلی رابطه است.

همدلم با این‌که من چنین می‌کنم و همدلم که این آزارنده و سخت است. اما این ویژگی، با عادت دیگری در من گره خورده، عادتی که فکر می‌کردم از بهترین دستاوردهایم در رابطه است: من اصرار دارم که اصرار نداشته باشم کسی رفتارش را یا مدل بودنش را عوض کند. همیشه فکر کرده‌ام رابطه ممکن است آدم را تغییر دهد، اما قرار نیست به تلاش برای تغییر دیگری بگذرد. رابطه مدرسه نیست، مدرسه هم باشد من «معلمش» نیستم. دلم نمی‌خواهد کسی را تصحیح کنم و دلم نمی‌خواهد کسی تلاش کند تصحیحم کند. (این‌که کسی کنارم باشد که از او یادبگیرم، چیز دیگری است.) خیلی از عاداتم در رابطه به این عادت برمی‌گردد. این است که اتفاقا عادت ندارم اعتراض کنم. فکر می‌کنم ایدئال این است که آدم‌هایی همدیگر را پیدا کنند که می‌توانند همدیگر را آن‌طور که هستند بپذیرند، نه این‌که همه‌ی ویژگی‌های هم را تایید کنند،‌ ولی طوری باشد که مجموع خوشی به رنج تمایزها بیرزد. باور ندارم که اگر مدل ارتباطی‌ام با کسی هماهنگ نیست، می‌توانم تغییرش دهم تا زجر کمتری بکشم. راه‌حلم یا تغییر خودم است یا تغییر حساسیت‌هایم، یا دلخور شدن هربار اما در سکوت نسبی گذشتن با یادآوری این‌که حقی برای تلاش برای تغییر ندارم،‌ یادآوری این‌که حتی اگر اعتراضی کنم تغییری رخ نمی‌دهد و برای من در مجموع بودن با این آدم، با وجود این ویژگی مطلوب‌تر از نبودنش است، تکرار این‌که اگر نمی‌توانی تحمل کنی باید بروی. همین فقط باید بروی. من هیچ‌وقت باور نکردم که می‌شود کسی را «آگاهانه» تغییر داد و باور داشتم که نباید برای تغییر دیگری تلاش کرد. در نتیجه اگر ناهماهنگی غیرقابل‌تحمل است، تنها می‌شود رفت.

این منی که عادت به تصحیح دیگران ندارد، وقتی این‌طور مستمر از دستت آزرده می‌شد، طوری که دیگر نمی‌تواند بگذرد یا حساسیت‌هایش را تغییر دهد، تنها راهی که برایش می‌ماند این است که فکر کند راه حل نه «تصحیح» رفتارهای جزئی، که مذاکره بر سر اصول کلی است. من از رفتارهای جزئی‌ات دلخورم،‌ ولی نمی‌خواهم قبول کنم که به رفتارهای جزئی اعتراض کنم چون این باور عمیقا در من ریشه دوانده که نمی‌شود رفتار کسی را تغییر داد، حتی اگر هم بشود من هیچ وقت نخواسته‌ام، همیشه خواسته‌ام کسی باشد که هماهنگی‌ام با او چنان باشد که رابطه با وجود تفاوت‌ها پیش رود، بی‌نیازی به تصحیح دیگری. این از عادات بنیادین من بوده که به تغییر جزئیات و تفاوت‌ها اصرار نکنم و طلب نکنم که رفتار ظاهری‌ات آن‌طور باشد که مرا خوش می‌آید. همیشه فکر می‌کردم آدم‌های مهم زندگی‌ام را در کلیتشان پذیرفته‌ام، و این کلیتشان برایم مهم است و برابر جزئیات باید پذیرش داشت. حالا اگر جزئیات به جایی رسیده که برای من غیرقابل‌تحمل شده، نمی‌توانم باور کنم که این فقط جزئیات است، سریع فکر می‌کنم که لابد آن کلیت مطلوب را از دست داده‌ای یا آن کلیت مطلوبیتش را از دست داده. نمی‌توانم باور کنم که کلیت مطلوبی با جزئیات نامطلوبی می‌تواند وجود داشته باشد، به‌طوری که بشود این جزئیات را تغییر داد. همیشه فکر کرده‌ام که کلیت مطلوب را که درک کنم جزئیات ناهماهنگ را تحمل می‌کنم و اگر جزئیات گونه‌ای شده که دیگر نمی‌توانم تحمل کنم لابد دیگر آن کلیت مطلوب نیست. برای همین بحث را کلی می‌کنم، فکر می‌کنم آن که درست شود یا این جزئیات خود به خود درست می‌شود یا تحمل من به آن‌ها برمی‌گردد.

هیچ وقت باور نکرده‌ام که می‌شود در کلیات اساسی کسی را دوست داشت و با او هماهنگ بود، در عین حال از جزئیات آزرده شد ولی این جزئیات مستقیم به آن کلیات برنمی‌گردد و می‌شود برسرشان حرف زد و تغییرشان داد بدون این‌که آن کلیت مطلوب اصلی تغییری کند. این خوب نبوده. آدم‌ها را در زندگی من صفر و یک کرده. یا در کلیتشان دوستشان داشته‌ام و همه‌ی ناهماهنگی‌های جزئی را در سکوت پذیرفته‌ام و یا اگر تحملم به ناهماهنگی در جزئیات را از دست داده‌ام، منکر همان هماهنگی کلیات شده‌ام.

اگر او می‌تواند به من بتازد، نقد کند و طلب تغییر کند و بعد هم یادآوری کند که دوباره به رفتار نامطلوبم برگشته‌ام و من هم‌چنان دوستشم دارم، چرا همیشه فکر کرده‌ام که برعکسش ممکن نیست؟ چرا فکر کرده‌ام اگر به رفتارهایش، دقیقا به رفتارهایش نه بنیادهای فکری‌اش، انتقاد کنم، دیگر نمی‌تواند معشوقی باشد که دوستش دارم؟ چرا این‌طور محکم بر این ایستاده‌ام که قرار نیست اعتراض کنم و تغییر دهم؟ چرا فکر می‌کنم رابطه دیگر ارزش ندارد اگر من تنظیمش کرده باشم و گفته باشم از چه چیزهایی خوشم می‌آید و چه چیزهایی آزارم می‌دهد؟ چرا فقط دو راه برای مقابله با ناخوشی‌های رابطه‌های مهم زندگی‌ام دارم، یعنی کنار آمدن با آن‌ها یا ترک کردن عزیزانم؟