نزدیک صد سال است که گفت‌وگو و شرط امکان آن موضوع بحث فلسفی است، بیش از همه اصحاب هرمنوتیک بارش را به دوش کشیده‌اند و به‌نظرم دیگر روشن شده که چقدر در تعیین پیشینی شرایط امکان گفت‌وگو ناموفق بوده‌اند. وضع واقع نشان می‌دهد که این بحث‌ها کمکی به ممکن ساختن گفت‌وگو نکرده. اساسا به‌نظرم این راهی نیست که زمانی به نتیجه‌ای برسد، صحبت کردن انتزاعی از این‌که گفت‌وگو چه پیش‌شرط‌هایی دارد بعید است ما را به نقطه‌ی آغاز گفت‌وگو برساند، تقصیر از ما انسان‌های گناه‌کار هم نیست که نمی‌توانیم آن ایدئال فلسفی را برآورده کنیم. مثالی از این عدم موفقیت و در برابرش موارد موفقیت‌آمیز در پژوهش‌های فلسفی که به ذهنم می‌رسد، تلاش کانت برای توضیح شرایط پیشینی مابعدالطبیعه‌ای که بعد از این خواهد آمد برابر توضیحش از شرایط امکان علم یقینی است. در اولی واضحا ناکام بوده، حداقل به طور تاریخی ناکام بوده. بعد از کانت کسی آن‌طور که او طرحش را ریخته بود و شرایط مابعدالطبیعه را توضیح داده بود، مابعدالطبیعه نورزید. اما توضیح او از شرایط علم یقینی زمانش، یعنی فیزیکی که می‌شناخت، بر کل تصور ما از شناختمان از عالم سایه انداخت. امروز به نظرمان بدیهی می‌رسد که مجموعه‌ای که به اسم علم طبیعی می‌شناسیم حداقل تا حدی محصول ساختن و ساختار ذهنمان است، اما باور کنیم یا نه به نظر می‌رسد اولین بار کانت بود که استدلال کرد ساخته شدن شناخت توسط قوای شناختی‌مان شرط امکان علم یقینی است. کانت آن‌جا که از شرایط امکان امری در زمان خودش موجود حرف زد، برای همیشه در فلسفه انقلابی به پا کرد که تا امروز در نحوه‌ی فهم ما تاثیر دارد، ولی امروز در فلسفه کمتر اثری از توضیح پیشینی‌اش درباره‌ی شرایط امکان مابعدالطبیعه‌ای ناموجود که بعدا خواهد آمد، باقی مانده. این است که فکر می‌کنم اگر می‌خواهیم مثلا درباره‌ی شرایط امکان گفت‌وگو بین فلسفه‌ها حرف بزنیم، باید از واقعیت تاریخی‌ای شروع کنیم که وجود داشته. واقعیت عجیبی که توضیحش ساده نیست. مثلا از ابن‌سینا، فارابی یا توماس آکویناس در گذشته‌ها باید شروع کرد. حتی نمونه‌های معاصرتری هم هست، مثلا علامه طباطبایی امکان خوبی برای چنین گفت‌وگویی است و مرتضی مطهری نمونه‌ی بدی از آغاز این گفت‌و‌گو.