روایت ششم،
دیروز و امروز اندکی از ثبات، با تقلایی بسیار برگشته. شروع کردهام به خواندن مقالهی امر پوچ/بیمعنا (The Absurd) نوشتهی نیگل. درمیانهی مقاله بارها گرم میشود و یکجا میگوید «پیشبردن زندگی انسانی مشغولیتی تمام وقت است.» شیوهی مقالهنویسی نیگل برایم خوشایند است، پایی در دغدغهی انسانی دارد و این را در نثرش پنهان نمیکند و همچنان استدلال جدی فلسفی پابرجا است، حتی اگر در مورد معروفترین نظریاتش، با استدلالهای مخالفاناش همدلتر باشم.
پریروز را تلاش کردم در خلوت شخصی خودم باشم و تلاش کردم برای گرفتن تصمیمهای جزئیای که معمولاً کمک میکند روال زندگی از دستم درنرود. دیروز «نزدیکترین» را دیدم و از اینکه احساس کردم در وضعیت ذهنی مشابهی است دلگرم شدم. انتخاب هردوی ما فعلاً فاصله گرفتن از کسانی است که فعالیت اجتماعی فعلیشان ملتهب کردن شخصی حال آدمهای اطراف است و در عین حال تصمیمهای جزئی برای پیشبردن پروژههای شخصی. هیچ فاصله گرفتنی از وضعیت بیرونی نه ممکن است و نه مطلوب. اما تلاش میکنم خودم را به عنوان شخص در این میان حفظ کنم، چون باید شخصی باشد که میبیند و فکر میکند و عمل میکند، شخصی پیوسته با شرایط پیرامون اما نه محوشده در آن.
به گمانم همیشه در من جاهطلبیای بوده برای زیستن زندگیای که حسرتبار باشد، طبعاً نه برای هرکسی با هر انتخاب و سلیقهای، ولی نه حتی قطعاً برای کسی با معیارهای مشابه، بلکه دستکم برای خودم، اگر از کمی دورتر و وضعیت ممکن مشابه دیگری نگاهش کنم. همین خواندنی که به هیجانم بیاورد یا نوشتن یکی از راههای زیستن چنین زندگیای است. در روزهای گذشته تمرکز کردن سخت بود و تقریباً غیرممکن به نظر میرسد، خصوصاً که تا اطلاع ثانوی فاصله گرفتن از وضعیت مبهم و نگرانکنندهی پیرامون ممکن نیست. اما حالا آرامترم که میتوانم دستکم ساعاتی را به تصمیمهای شخصی بگذارنم و به گمانم این تواناترم میکند برای اینکه آنچه فکر میکنم وظیفهای عمومی است را هم پیش ببرم. زندگیام بین ابهام شدید وضعیت شخصی و عمومی جابهجا میشود. اما جایی برای غر زدن نمیبینم، تا وقتی که بتوانم مسئولیتی و فعالیتی معنادار برای خودم تعریف کنم.